این چند وقته سه تا "پُست داک" اپلای کرده بودم: یکی در آزمایشگاهی در ام آی تی بود که کارهای مربوط به مدیریت شهری می کرد، یکی در دانشگاه کارنگی ملون که تصیمیم گیری دینامیکی کار می کرد و یکی هم در ایلینوی که آزمایشگاهی بود که در مورد فاکتور انسانی سیاستگذاری کار می کرد. این سه تا، به جاهای خوبی رسیدند، اما نهایتا هیچ کدام موفقیت آمیز نبود. ایلینوی از همه بیشتر فیتِ کارم بودم، بعد کارنگی ملون، و بعد ام آی تی. درجه پیشرفت دقیقا برعکس بود! در ایلنوی قول و قرار ایمیلی رد و بدل شد، در کارنگی ملون مصاحبه تلفنی شدم، و در ام آی تی به ارائه حضوری رسید. البته حالا که هر سه این موقعیت ها پریده است، فکر می کنم هرکدام اشکالی داشت و حالا زیاد هم پشیمان نیستم. فعلن هنوز تنها گزینه ام این است که در همین جایی که هستم یک سال دیگر بمانم، این بار به عنوان پُست داک.
کار دیگر که ممکن است بکنم این است که کار در جای فعلی را نصف کنم و نصف باقی وقت را در یک پروژه خوب (در یک دانشگاه خوب) به صورت مجانی فعال شوم. بدی اش این است که تمرکز کاری از بین می رود، زمان زیادی باید به رفت و آمد بپردازم و از نظر مالی سخت است، خوبی اش این است که پروژه خوب می تواند نهایتا به مقالات خوب برسد و اسم دانشگاه در فرآیند استخدام بسیار مهم است... هنوز مطمئن نیستم که این کار، کار خوبی باشد. دیروز به فکرم رسیده...
Showing posts with label کار. Show all posts
Showing posts with label کار. Show all posts
Tuesday, July 12, 2011
Wednesday, March 09, 2011
شانسم تو «لاس وگاسه»
دانشگاه «لاس وِگاس» تبلیغ زده که یک نفر را استخدام می کند. جدی می گم!.. من که تا حالا زیارت این شهر نصیبم نشده و فقط از شهرت اش خبر دارم، اپلای کردم... با خبرهایی که گرفتم فهمیدم احتمال این که کار را بگیرم "کم" است.. اما حالا شما فرض کن که کار بگیرم اون جا، با چه رویی می خوام به پدر و مادرم خبر بدم!.. پدر ما که در هر تماس تلفنی مطمئن می شود که ما دین و ایمان مان سرجایش است، خواهد پرسید که «خوب پسرم انشاا... تعالی کجا قرار است ساکن شوید؟!» و من می گویم «انشاا... لاس وِگاس!!..» یا فرض کن یک عمر همه می پرسند حالا کجای آمریکا به تحقیق مشغول هستید و بنده باید بگم: لاس وگاس، و طرف یک لبخند کوچولو بزنه و حرفی نزنه! (که البته اگر بدانید این از هر قهقهه ای بدتر است!)...
Friday, January 14, 2011
یاد گرفتن از تجربه اپلای
یاد گرفتن از تجربه اپلای برای کار، سخت است و دلیل اش هم این است که فیدبک در مورد علت رد شدن نمی گیرید. "تام" تعریف می کند که دخترش که فارغ التحصیل دکتری فلسفه استنفورد است بعد از دوسال هنوز کار ندارد. گویا دخترش سال اول بعد از فارغ التحصیلی، در کنفرانس فلسفه، ده تا مصاحبه گرفته که یکی اش به مرحله دوم که مصاحبه حضوری در دانشگاه مقصد بوده هم رسیده اما به هر حال موفقیت آمیز نبوده. سال بعد، دخترش سعی کرده که با تحلیل تجربه سال اول، مدارک و نامه های اش را قوی تر کند تا موفق شود. خیلی هم برای این کار وقت گذاشته. اما نتیجه عکس گرفته. این بار در طول کنفرانس فقط یک مورد مصاحبه داشته... از این رو تام به من توصیه می کرد که خیلی هم به دنبال تحلیل کردن دلایل رد شدن ها نباشم. به نظر می رسد که اولا لزوما دلیلی وجود ندارد، دوم این که دلیل ها لزوما منطقی نیست و می تواند ناشی از پنداشت نادرست بررسی کننده باشد و سوم این که دلایل دانشگاه های متفاوت می تواند متفاوت باشد و نمی توانید با کنار هم گذاشتن موارد مختلف عدم موفقیت به یک جمع بندی برسید و چهارم تحلیل اوضاع می تواند شما را به یک استراتژی تغییر برساند که نتیجه آن چیزی به جز inconsistency نخواهد بود. یعنی شاید پافشاری بر نقاط مثبت تان و انباشته کردن مقاله در یک زمینه برای شما بهتر باشد... این هم نظری است...
Tuesday, December 14, 2010
کار
یک آقایی بود که استاد یک دانشگاه خوب بود که من اپلای کرده بودم و این آقاهه دوستِ خوب استادم بود... تماس گرفته بودم با دانشگاه شون و گفته بودند که از هفته دیگر فرم های اپلای را بررسی می کنند.. داشتن آشنا در یک دانشگاهی که اپلای می کنید خیلی مهم است دیگر... این ها رو گفتم که بگم آقاهه امروز صبح عمرش رو داد به شما!..
پ.ن. آخه این چه وقته "عمر رو دادن به شما" بود آخه... حالا اون اشتباه کرد که عمرش رو داد، شما چرا قبول کردید؟!
پ.ن. آخه این چه وقته "عمر رو دادن به شما" بود آخه... حالا اون اشتباه کرد که عمرش رو داد، شما چرا قبول کردید؟!
Saturday, December 11, 2010
کار
معلوم شد که دانشگاه ایندیانا که با من مصاحبه تلفنی (اسکایپی) کرده بود، یک نفر دیگه رو انتخاب کرده و قضیه منتفی شده.. دانشگاه خیلی خوبی بود (رده 2 در یو اس نیوز) و آدم های خوب رشته همه آن جا بودند. نکته دیگر خوب اش هم این بود که مسوولیت تدریس اش 1-1 بود: هر ترم فقط یک درس باید ارائه بدید و بقیه را تحقیق کنید (در دانشگاه ما مسوولیت تدریس 2-2 است و اگر فاند بگیرید می تونید 2-1 یا شاید هم 1-1 شوید. معمولا در جاهای دیگه این عدد 2-3 و شاید حتی 3-3 باشه). ایندیانا در عوض انتظار سه مقاله در سال داشتند. اول انتظار نداشتم که با من مصاحبه کنند. اما بعد که مصاحبه کردند گفتم خوب اگه این ها از رزومه من خوششان آمده باید دیگه دانشگاههای رده 20 -30 حتما خوششان بیاد!.. ولی گویا این طور نیست. کسی ریجکت نکرده اما کلا دانشگاه ها نمی گند که رد تان کرده اند. همین که با شما تماسی نشه می تونید فرض کنید که رد شدید.. دانشگاه ها عموما باید در یکی دو ماه آینده تصمیم شان را نهایی کنند...
یک جورهایی مثل ویزا گرفتنه.. نمی دونید که نقاط ضعف اصلی چی بوده و حالا باید چه کار کنید. در مورد من دو نقطه ضعفی که می شه حدس زد یکی فارغ التحصیل نبودن ام است و یکی نداشتن مقاله در ژورنال های مدیریت دولتی است (مقاله های من در علوم تصمیم گیری است)... احتمال داره دانشگاه های رده پایین تر هم اپلای کنم که معمولا انتظار دارند درس اساسی بدهید (3-3 معمولا) و بیشتر به صورت بیزنس اسکول هستند و شاگردهای شان دانشجوهای لیسانس بیزنس یا ام بی ای هستند... حقوق شان در عوض بهتر است... هر چند هم برای این کار داره دیر می شه و هم این که آن ها هم لزوما از رزومه تحقیق - محور من خوششان نخواهد آمد و احتمالا یک آدم با تجربه از بیزنس با سابقه تدریس خوب را بیشتر ترجیح بدهند...
یک جورهایی مثل ویزا گرفتنه.. نمی دونید که نقاط ضعف اصلی چی بوده و حالا باید چه کار کنید. در مورد من دو نقطه ضعفی که می شه حدس زد یکی فارغ التحصیل نبودن ام است و یکی نداشتن مقاله در ژورنال های مدیریت دولتی است (مقاله های من در علوم تصمیم گیری است)... احتمال داره دانشگاه های رده پایین تر هم اپلای کنم که معمولا انتظار دارند درس اساسی بدهید (3-3 معمولا) و بیشتر به صورت بیزنس اسکول هستند و شاگردهای شان دانشجوهای لیسانس بیزنس یا ام بی ای هستند... حقوق شان در عوض بهتر است... هر چند هم برای این کار داره دیر می شه و هم این که آن ها هم لزوما از رزومه تحقیق - محور من خوششان نخواهد آمد و احتمالا یک آدم با تجربه از بیزنس با سابقه تدریس خوب را بیشتر ترجیح بدهند...
Monday, October 04, 2010
روز پر برکت
امروز روز با برکتی بود: اول این که یک ایده برای یک "کامنت" در یک ژورنال خوب پیدا کردم. "کامنت"ها یا "یادداشت"ها عموما مقاله های کوتاهی هستند که راحت تر چاپ می شوند و در راستای یک مقاله چاپ شده هستند و عموما یک اشتباه یا یک کاستی را در یک مقاله نشان می دهند. ارزش شان طبیعتا کمتر از یک مقاله است، اما بازهم خوب است. کمی نوشتن اش تریکی(!) است [tricky]. باید مودبانه و با دقت نوشته شوند.... دوم هم این که یک مصاحبه اسکایپی گرفتم برای دو روز دیگه. دانشگاه اش یکی از سه گزینه اول ام است.
Friday, October 01, 2010
16
تعداد جاهایی که اپلای کردم به 16 رسید. یک یا دو جای خوب دیگر هم هست که باید در هفته بعدی اپلای کنم. می شه گفت که دارم به وسط ماجرای اپلای کردن می رسم. کم کم باید به فکر ساختن پرزنتیشن باشم.
مسئله: معمولا برای هر موقعیت شغلی سه یا چهار نفر را برای مصاحبه دعوت می کنند. پس فرض کنیم شانس هر نفر 25 درصد است که در یک مصاحبه اش موفق باشد و آن مصاحبه به پیشنهاد کار ختم شود. حال برای این که شما با شانس 80 درصد کار بگیرید، باید دست کم چند مصاحبه بگیرید؟
جواب:
n>5
یعنی دست کم 6 مصاحبه باید بگیرم که بگویم با احتمال هشتاد درصد کار خواهم داشت.
مسئله: معمولا برای هر موقعیت شغلی سه یا چهار نفر را برای مصاحبه دعوت می کنند. پس فرض کنیم شانس هر نفر 25 درصد است که در یک مصاحبه اش موفق باشد و آن مصاحبه به پیشنهاد کار ختم شود. حال برای این که شما با شانس 80 درصد کار بگیرید، باید دست کم چند مصاحبه بگیرید؟
جواب:
n>5
یعنی دست کم 6 مصاحبه باید بگیرم که بگویم با احتمال هشتاد درصد کار خواهم داشت.
Thursday, September 16, 2010
کار
اپلای برای کارهای آکادمیک ادامه دارد. یک تجربه مشترک بین بچه های قبلی که به من منتقل شده است این است که احتمال این که رزومه شما از میان رزومه 200 نفر که برای یک کار اپلای کرده اند خود به خود بالا بیاید بسیار ناچیز است. بلکه باید کسانی که در آن دانشگاه مقصد هستند به دنبال رزومه خاص شما بگردند تا آن را پیدا کنند. به بیانی دیگر باید کسی منتظر رزومه شما باشد: مثلا به دلایل نزدیکی موضوعات تحقیقاتی شما، آشنایی با شما در کنفرانس های قبل و یا استاد شما از اپلای کردن شما مطلع باشد. از این رو وقت خوبی را صرف می کنم و پروفایل های استادها را نگاه می کنم و به دنبال "ارتباط" می گردم.
اما دانشگاه های جدیدی که اپلای کرده ام هم همه دانشگاه های خیلی خوبی هستند و در حالی که من به دنبال یک دانشگاه رده دو هستم که اپلای کنم عملا یا موقعیت های کاری رده یک هستند (موقعیت تحقیق و تدریس در پانزده دانشگاه اول رشته سیاستگذاری) و یا رده سه (موقعیت تدریس در دانشگاه سطح پایین بیزنس). این طبیعتا کار اپلای من را سخت کرده است. نمی توانم ادعا کنم که به دلیل شرایط اقتصادی آمریکا موقعیت شغلی کم شده است، اما متاسفانه موقعیت ها همه در این دو نهایت قرار می گیرند. اپلای کردن هم به هر حال وقت می برد: الان که خیلی مطالب را آماده کرده ام حدودا یک روز برای یک اپلای باید وقت بگذارم. صرفنظر از زمانی که باید بگذارم تا توصیه نامه های استادها را پیگیری کنم.
اما دانشگاه های جدیدی که اپلای کرده ام هم همه دانشگاه های خیلی خوبی هستند و در حالی که من به دنبال یک دانشگاه رده دو هستم که اپلای کنم عملا یا موقعیت های کاری رده یک هستند (موقعیت تحقیق و تدریس در پانزده دانشگاه اول رشته سیاستگذاری) و یا رده سه (موقعیت تدریس در دانشگاه سطح پایین بیزنس). این طبیعتا کار اپلای من را سخت کرده است. نمی توانم ادعا کنم که به دلیل شرایط اقتصادی آمریکا موقعیت شغلی کم شده است، اما متاسفانه موقعیت ها همه در این دو نهایت قرار می گیرند. اپلای کردن هم به هر حال وقت می برد: الان که خیلی مطالب را آماده کرده ام حدودا یک روز برای یک اپلای باید وقت بگذارم. صرفنظر از زمانی که باید بگذارم تا توصیه نامه های استادها را پیگیری کنم.
Friday, August 27, 2010
تابستان خود را چگونه گذراندید
تابستان هم خیلی سریع تمام شد. قبلا که مدرسه می رفتم عموما اواخر تابستان از تعطیلات خسته می شدم و دلم مدرسه می خواست! اما چند سالی هست که تابستان ها هم باید به کار و درس برسم. امسال با توجه به اینکه دیوید، استاد راهنمای من، قرار بود فرصت مطالعاتی داشته باشد سعی ام را کردم که تا جای ممکن کار تز را تا قبل از این که آلبانی را ترک بکند پیش ببرم. نتیجه کارها این بود که عملا با دوتا از سه تا مقاله تزم موافقت کرده اند. کارهای ریزه کاری نهایی وقت زیادی برد. مقاله سوم تز ولی هنوز در مراحل ابتدایی است. می شه گفت حدودا هفتاد و پنج درصد تز تمام شده.
یکی دیگر از کارهایی که این تابستان کرده ام مربوط به اپلای کردن برای کارهای آکادمیک بوده. الان چهارچوب نامه هایم مشخص است و هفت جا اپلای کرده ام و برای چهارجای دیگر هم کم کم آماده می شوم. سخت ترین قسمت کار پیگیری کردن از استادها برای ارسال توصیه نامه است. یکی از استادهایم که جوان است- دوسال از من کوچکتر است :-) - تنها کسی است که سریع این کار را می کند. استاد دوم با یکی دو بار یادآوری انجام می دهد و البته من مطمئن هستم که وقتی در تقویم گوگل اش چیزی را یادداشت کرد حتما انجام خواهد داد. اما امان از دو نفر آخر! فراموش می کنند و گاهی هی باید پیگیری کنم. پیش بینی ام این بوده که حدودا برای چهل جا اپلای کنم. شاید این قدر موقعیت شغلی نباشد.
به جز این کارها، در سیستم داینامیکس سوسایتی کار کردم که خرج اهل و عیال دربیارم! یک کارگاه یک هفته ای آموزشی در نیویورک برگزار کردیم که شرح اش رو خوندید قبلا. چند بار مهمان های خوب داشتیم و یاد ایام قدیم و جدید زنده شد! سه تا از مقاله هام رَد شد (!) و یکی چاپ شد و یکی در حال ریویو و دو تا نزدیک فرستادن. تقریبا اوج کارها یک ماه پیش بود و این دو هفته اخیر بیشتر از روزی سه چهار ساعت نتونستم کار کنم... کمی از دنیای دانشجویی خسته شدم، ضمن این که من کلا آدم کار کردن در ماه رمضون نیستم! بیشتر خوابم... آهان، و آخری این که من و تاج سرگرامی با دو تا دیگه از دوستان رفتیم یک مسافرت دوروزه در یکی از جزایر شمال شرقی آمریکا در اقیانوس اطلس به نام بلاک آیلند. شرح اش رو باید اساسی بنویسم.
یکی دیگر از کارهایی که این تابستان کرده ام مربوط به اپلای کردن برای کارهای آکادمیک بوده. الان چهارچوب نامه هایم مشخص است و هفت جا اپلای کرده ام و برای چهارجای دیگر هم کم کم آماده می شوم. سخت ترین قسمت کار پیگیری کردن از استادها برای ارسال توصیه نامه است. یکی از استادهایم که جوان است- دوسال از من کوچکتر است :-) - تنها کسی است که سریع این کار را می کند. استاد دوم با یکی دو بار یادآوری انجام می دهد و البته من مطمئن هستم که وقتی در تقویم گوگل اش چیزی را یادداشت کرد حتما انجام خواهد داد. اما امان از دو نفر آخر! فراموش می کنند و گاهی هی باید پیگیری کنم. پیش بینی ام این بوده که حدودا برای چهل جا اپلای کنم. شاید این قدر موقعیت شغلی نباشد.
به جز این کارها، در سیستم داینامیکس سوسایتی کار کردم که خرج اهل و عیال دربیارم! یک کارگاه یک هفته ای آموزشی در نیویورک برگزار کردیم که شرح اش رو خوندید قبلا. چند بار مهمان های خوب داشتیم و یاد ایام قدیم و جدید زنده شد! سه تا از مقاله هام رَد شد (!) و یکی چاپ شد و یکی در حال ریویو و دو تا نزدیک فرستادن. تقریبا اوج کارها یک ماه پیش بود و این دو هفته اخیر بیشتر از روزی سه چهار ساعت نتونستم کار کنم... کمی از دنیای دانشجویی خسته شدم، ضمن این که من کلا آدم کار کردن در ماه رمضون نیستم! بیشتر خوابم... آهان، و آخری این که من و تاج سرگرامی با دو تا دیگه از دوستان رفتیم یک مسافرت دوروزه در یکی از جزایر شمال شرقی آمریکا در اقیانوس اطلس به نام بلاک آیلند. شرح اش رو باید اساسی بنویسم.
Wednesday, August 11, 2010
کار
دانشگاه ایندینا هم اپلای کردم. این بهترین دانشگاهی است که تا حالا اپلای کردم. بین سه تا چهار تا دانشگاه اول فیلد ماست.
ای کاش سریع تر از دانشگاه ها فیدبک می گرفتم تا بفهمم کجاهای نامه ها را باید تغییر بدم و اصولا چطور قضاوت می کنند. از بچه های قدیمی شنیدم که باید چهل پنجاه جا اپلای کنم و هیچ حساب و کتابی در کار نیست! تا حالا شش جا اپلای کردم.
ای کاش سریع تر از دانشگاه ها فیدبک می گرفتم تا بفهمم کجاهای نامه ها را باید تغییر بدم و اصولا چطور قضاوت می کنند. از بچه های قدیمی شنیدم که باید چهل پنجاه جا اپلای کنم و هیچ حساب و کتابی در کار نیست! تا حالا شش جا اپلای کردم.
Sunday, August 08, 2010
کار
امروز سه تا دانشگاه اپلای کردم. دانشگاه تگزاس اِی اند اِم، دانشگاه سانفرانسیسکو و دانشگاه کِنتاکی. اولی دانشکده در حال پیشرفتیه و استادهای خوبی گرفته اما شهر خوبی نیست. دومی جای خوبیه طبیعتاً، اما دانشگاه خوبی نیست و دانشکده هم بیزینس اسکوله. سومی هم که اسمش خوشمزه است! راستش سومی رنک اش بهتر از بقیه است (حدود سی) اما کلا ایده ای ندارم شهر و امکاناتش چه جوریه. فعلن سعی می کنم هر جایی که یک کم هم به کارهام نزدیک باشه اپلای کنم.
Sunday, August 01, 2010
کار
در بچگی یکی از تصاویری که از تلویزیون در ذهن من و مهشید هک شده بود و فکر می کردیم شروع خیلی از داستان های تلویزیون است، تصویری بود که "جوانی نگون بخت و مظلوم قسمتی از یک آگهی روزنامه را بریده و در دستش دارد و در خیابان راه می رود و دنبال کار می گردد." این صحنه آغاز خیلی از برنامه ها و سریال ها و حتی طنزهای تلویزیونی بود!
در حال حاضر، من آن جوانم. فقط روزنامه اش آنلاین است!
کم کم دانشگاه ها شروع به فرستادن تبلیغاتشان می کنند. دانشگاه دومی که اپلای می کردم (اَمریکن) به من ایمیل زد که مدارکت کامله و فرستادیم برای بررسی. بعد من همین جوری و از سر شکم سیری یک ایمیل زدم به استاد راهنما که توصیه نامه را به موقع فرستادید دیگه؟!.. و ایشان جواب داد که نه خیر... حالا من نمی دونم چطور بدون این که توصیه نامه استاد برسه، منشی پرونده ام را برای بررسی فرستاده... کلا فرآیند اپلای کردن برای کار خیلی فرآیند غیردقیقی است.. هم در مرحله فرستادن مدارک، هم در مرحله بررسی. مثل اپلای دانشگاه هم نیست که به استادها بگوید 10 تا توصیه نامه برایتان یک جا بنویسند و کار تمام شود. این جا باید هر کدام را به آدرس خاصی ایمیل کنند و زمان هر کدام هم با هم فرق دارد و طبیعتا هر کدام عنوان دانشگاه مقصد را باید داشته باشد و حتی خوب است که کمی هم ویژه آن دانشگاه شده باشد.. البته بستگی به کرَم استادتان دارد که چقدر وقت بگذارد. فعلن که در این یک مورد پرونده قاطی پاتی شد. سه تا موقعیت جدید هم باز شده که در دانشگاه های ایندینا، دوک و سانفرانسیسکو هستند. در رشته ما اولی و دومی خیلی خوبند و رقابت شدید است. سومی (دانشگاه سانفرانسیسکو - "یو سی" ندارد) مربوط به یک دانشکده مدیریت است که مدیریت دولتی هم دارند و به نظر می رسد که مثل خیلی از بیزنس اسکول های رده سه، کار اصلی اش تدریس باشد: طبیعتا حقوق و جای زندگی اش خیلی خوب است اما دانشکده اش خوب نیست و به نوعی از دنیای تحقیق فاصله می گیرم. فعلن تصمیم دارم برای ایندینا اپلای کنم. دو تای بعدی را نمی دانم.
در حال حاضر، من آن جوانم. فقط روزنامه اش آنلاین است!
کم کم دانشگاه ها شروع به فرستادن تبلیغاتشان می کنند. دانشگاه دومی که اپلای می کردم (اَمریکن) به من ایمیل زد که مدارکت کامله و فرستادیم برای بررسی. بعد من همین جوری و از سر شکم سیری یک ایمیل زدم به استاد راهنما که توصیه نامه را به موقع فرستادید دیگه؟!.. و ایشان جواب داد که نه خیر... حالا من نمی دونم چطور بدون این که توصیه نامه استاد برسه، منشی پرونده ام را برای بررسی فرستاده... کلا فرآیند اپلای کردن برای کار خیلی فرآیند غیردقیقی است.. هم در مرحله فرستادن مدارک، هم در مرحله بررسی. مثل اپلای دانشگاه هم نیست که به استادها بگوید 10 تا توصیه نامه برایتان یک جا بنویسند و کار تمام شود. این جا باید هر کدام را به آدرس خاصی ایمیل کنند و زمان هر کدام هم با هم فرق دارد و طبیعتا هر کدام عنوان دانشگاه مقصد را باید داشته باشد و حتی خوب است که کمی هم ویژه آن دانشگاه شده باشد.. البته بستگی به کرَم استادتان دارد که چقدر وقت بگذارد. فعلن که در این یک مورد پرونده قاطی پاتی شد. سه تا موقعیت جدید هم باز شده که در دانشگاه های ایندینا، دوک و سانفرانسیسکو هستند. در رشته ما اولی و دومی خیلی خوبند و رقابت شدید است. سومی (دانشگاه سانفرانسیسکو - "یو سی" ندارد) مربوط به یک دانشکده مدیریت است که مدیریت دولتی هم دارند و به نظر می رسد که مثل خیلی از بیزنس اسکول های رده سه، کار اصلی اش تدریس باشد: طبیعتا حقوق و جای زندگی اش خیلی خوب است اما دانشکده اش خوب نیست و به نوعی از دنیای تحقیق فاصله می گیرم. فعلن تصمیم دارم برای ایندینا اپلای کنم. دو تای بعدی را نمی دانم.
Friday, July 16, 2010
اپلای دوم
امروز یک موقعیت شغلی خوب باز شد. (ترجمه خوبیه؟! خارجی اش اینه که امروز یک opening جدید بود) موقعیت مربوط به استادی در رشته سیاستگذاری در دانشگاه اَمریکن است. این جزء آن موقعیت هایی خواهد بود که حدود سیصد نفر اپلای می کنند. دلیل هایش هم ساده است: 1) دانشگاه جزء ده دوازده تای اول سیاستگذاری است و اصولا در این رشته باکلاس است. 2) در شهر واشنگتون دی سی قرار دارد که جای خوبی برای زندگی است و جای خوبی برای تحقیق در رشته های مربوط به دولت و 3) این کار مورد علاقه اقتصاددان هاست، و این ها هم به اقتصاددان ها علاقه دارند! (در تبلیغ شان هم می گویند که ترجیح شان یک اقتصادخوانده است) و از این رو مجموعه مرجع اپلای ها از فارغ التحصیلان مدیریت دولتی به فارغ التحصیلان اقتصاد هم گسترش پیدا می کند که اصولا مجموعه خیلی بزرگی است. کلا شانس گرفتن این کار برای آدم های صفر کیلومتر پایین است.
البته دانشکده های سیاستگذاری در مقایسه با اقتصاد و بیزنس پول کمتری به استادها پرداخت می کنند و زندگی در شهر واشنگتون دی سی هم گران است!.. به هر حال من مدارک ام را جمع می کنم و می فرستم. وقت زیاد است. دوستان اقتصادی که در زمینه محیط زیست کار کرده باشند شانس خوبی دارند.
اما از سیاست اپلای کردن بگویم! امروز دیوید را دیدم و گفتم که دارم برای این موقعیت اپلای می کنم و بعد گفتم به نظرت کار خوبی است که به خانوم فلانی که در کنفرانس سیاستگذاری دیدیم و یکی دو دقیقه صحبت کردیم ایمیل بزنم و بگویم که من همان ام که آن جا وایستاده بودم! و شاگرد دیوید بودم... کلا این جور کارها خیلی تاثیر دارد. دیوید مثل همیشه سی ثانیه سکوت کرد و بعد گفت آن خانوم رییس دانشکده ما بود. ما بیرون اش انداختیم! دعوایمان شد. الان هم رابطه اش با همه استادهای این جا به شدت بد است به خصوص من و جورج!.. خلاصه فقط دعا کن که این آن جا کاره ای نباشد وگرنه عمرا کار بگیری!.. من هم به عنوان یک اصلاح طلب موذی(!) ادامه دادم خوب در این مدت که این جا بود با کدام استاد رابطه اش خوب بود، من می توانم در ایمیلم بیشتر به آن استاد اشاره کنم و باب گفتگوی تمدن ها را باز کنم! دیوید دوباره سی ثانیه مکث کرد و گفت با هیچ کس!.. حتی با کارمندهای دانشکده هم دعوا کرد و سر منشی ها داد و هوار راه انداخت!.. بعد گفت: آها با دکتر فلانی شاید بد نباشد، چون تمام مدتی که این خانوم، رییس دانشکده ما بود دکتر فلانی در فرصت مطالعاتی بود و برای همین اصلا همدیگر را نمی شناسند! بالاخره صفر بهتر از منفی است!.. خلاصه خوردیم به یک دیوار اساسی!.. البته قسمت امیدوارکننده این خانوم این بود که در هر دانشگاهی که رفته بیش از چهار پنج سال دوام نیاورده! پس دعا کنیم تا وقتی من فرم ام را می فرستم او هم از آن دانشگاه برود... خلاصه از گفتگوی تمدن ها به سیاست حذف رسیدیم.
-------
پ.ن. من قرار نیست هر جایی که خواستم اپلای کنم را به عنوان یک پست جداگانه در این جا بنویسم و کهیر بزنید! یک چند تایی را برای نمونه می نویسم تا از زندگی این روزها هم چیزی یادداشت کرده باشم.
البته دانشکده های سیاستگذاری در مقایسه با اقتصاد و بیزنس پول کمتری به استادها پرداخت می کنند و زندگی در شهر واشنگتون دی سی هم گران است!.. به هر حال من مدارک ام را جمع می کنم و می فرستم. وقت زیاد است. دوستان اقتصادی که در زمینه محیط زیست کار کرده باشند شانس خوبی دارند.
اما از سیاست اپلای کردن بگویم! امروز دیوید را دیدم و گفتم که دارم برای این موقعیت اپلای می کنم و بعد گفتم به نظرت کار خوبی است که به خانوم فلانی که در کنفرانس سیاستگذاری دیدیم و یکی دو دقیقه صحبت کردیم ایمیل بزنم و بگویم که من همان ام که آن جا وایستاده بودم! و شاگرد دیوید بودم... کلا این جور کارها خیلی تاثیر دارد. دیوید مثل همیشه سی ثانیه سکوت کرد و بعد گفت آن خانوم رییس دانشکده ما بود. ما بیرون اش انداختیم! دعوایمان شد. الان هم رابطه اش با همه استادهای این جا به شدت بد است به خصوص من و جورج!.. خلاصه فقط دعا کن که این آن جا کاره ای نباشد وگرنه عمرا کار بگیری!.. من هم به عنوان یک اصلاح طلب موذی(!) ادامه دادم خوب در این مدت که این جا بود با کدام استاد رابطه اش خوب بود، من می توانم در ایمیلم بیشتر به آن استاد اشاره کنم و باب گفتگوی تمدن ها را باز کنم! دیوید دوباره سی ثانیه مکث کرد و گفت با هیچ کس!.. حتی با کارمندهای دانشکده هم دعوا کرد و سر منشی ها داد و هوار راه انداخت!.. بعد گفت: آها با دکتر فلانی شاید بد نباشد، چون تمام مدتی که این خانوم، رییس دانشکده ما بود دکتر فلانی در فرصت مطالعاتی بود و برای همین اصلا همدیگر را نمی شناسند! بالاخره صفر بهتر از منفی است!.. خلاصه خوردیم به یک دیوار اساسی!.. البته قسمت امیدوارکننده این خانوم این بود که در هر دانشگاهی که رفته بیش از چهار پنج سال دوام نیاورده! پس دعا کنیم تا وقتی من فرم ام را می فرستم او هم از آن دانشگاه برود... خلاصه از گفتگوی تمدن ها به سیاست حذف رسیدیم.
-------
پ.ن. من قرار نیست هر جایی که خواستم اپلای کنم را به عنوان یک پست جداگانه در این جا بنویسم و کهیر بزنید! یک چند تایی را برای نمونه می نویسم تا از زندگی این روزها هم چیزی یادداشت کرده باشم.
Monday, July 12, 2010
دوباره اپلای - این بار برای کار
امروز با سلام و صلوات مدارک ام را برای اولین موقعیت کاری فرستادم. دانشکده سیاستگذاری دانشگاه کِنِتیکت. چند دقیقه بعد ایمیل نازل شد که ما چند وقت پیش تصمیم مان را گرفتیم و تعدادی را برای مصاحبه دعوت کردیم!.. این دیگه واقعا عجیب بود. کسی که انتخاب بشه قرار است از پاییز 2011 کارش را شروع کند!.. دقت کنید 2011! آن وقت این ها همه اپلای ها را بررسی کرده اند...
کلی وقت گذاشته بودم برای مدارک. ضمن این که شهر خوبی بود و دانشگاه تر و تمیزی بود. حیف شد. آقاهه گفت اگر هیچ کدام از این هایی که مورد مصاحبه قرار گرفتند خوب نبودند دوباره تبلیغ خواهند کرد.
اپلای کردن ها ادامه خواهد داشت.
کلی وقت گذاشته بودم برای مدارک. ضمن این که شهر خوبی بود و دانشگاه تر و تمیزی بود. حیف شد. آقاهه گفت اگر هیچ کدام از این هایی که مورد مصاحبه قرار گرفتند خوب نبودند دوباره تبلیغ خواهند کرد.
اپلای کردن ها ادامه خواهد داشت.
Subscribe to:
Posts (Atom)