Monday, July 15, 2013

لحظه‌های متفاوت (6)

نشستیم و فیلم عروسی‌مون رو نگاه کردیم.... مالِ ده سالِ پیش.

Sunday, July 14, 2013

لحظه‌های متفاوت (5)

رفتیم آکواریومِ بوستون. توی این مدتی که آمریکا بودیم بارها فرصتش پیش اومده بود، ولی من علاقه چندانی نداشتم. قیمت اش هم به نظرم زیادی بالا بود؛ نفری حدودهای 25 دلار!... ولی دیروز بالاخره رفتیم. بلیت مجانی گیرمون اومده بود!... خیلی جالب بود.

2-3 ساعتی اونجا بودیم. تنوع حیواناتی که دیدیم زیاد بود. نه تنها قیافه‌ها و اندازه‌ها و رنگ‌های موجودات با هم فرق می کرد، شخصیت‌هاشون هم فرق می‌کرد! بعضی‌هاشون کلا خیلی آروم بودند و بعضی سریع. عروس‌های دریایی خیلی قشنگ؛ لاک پشت بسیار بزرگ در استخر اصلی‌شان، پنگوئن‌های بامزه؛ اسبِ آبی‌های خیلی کوچک؛ ماهی‌هایی که بیشتر شبیه روبات بودند! و یک سری قورباغه اندازه یک بند انگشت، که با اون هیکل کوچک، سمی بودند... و البته ماهی‌های دیگه‌ای هم بودند که آدم هوس می‌کرد بگیره و سرخ شون کنه!

کلا روز خوبی بود. قبل از این که بریم آکواریوم هم، کنار ساحل بوستون قدم زدیم. باد خوبی می‌اومد. خنک بود. قایق‌ها حرکت می‌کردند.

----
پ.ن. اگر خواستید برید، زود برید چون صف‌اش طولانی می‌شه. مثلا حدودهای 10 صبح خوبه.

Saturday, July 13, 2013

لحظه‌های متفاوت (4)

در این دو سالِ اخیر، به خودم یادآوری می کردم که هدفِ روزه هر چه باشد زجر دادن آدم نیست. یعنی بعید می‌دانم که خدا روزه را گذاشته باشد تا به منِ مومن(!) بگوید برای این که ادب شی، یک ماه دهنت را سرویس می‌کنم!... دی‌روز تصمیم گرفتم در میان روزه به اندازه 2 استکان آب بخورم. استکان اول را حدود ساعت 10 صبح و دومی را حدود 3 بعدازظهر. کلا با بی‌آبیِ بدن میانه خوبی ندارم.

به هر حال این طوری حس عجیبِ بدی به آدم دست می‌دهد. یک طرفِ مغزت می‌گوید "شوت زدی که برادر! روزه داری که با نوشیدن آب نمی‌شه. روزه مشکوک گرفتی؟" و طرف دیگر مغزت می‌گوید که "کلا روزه گرفتن مشکوک است! خوب کردی، فردا می‌تونی در حین روزه‌داری برای ناهار چلوکباب بزنی!"... «روحانیِ درون‌ِ»مان هم که می‌گوید اعتدال داشته باش! و به حرفِ این‌ها گوش نده.

نمی‌دانم. کلا از این که دهان‌ام بو بده و بدن‌ام بی‌آب بشه خوشم نمی‌آد. دو لیوان آب هم فکر نمی‌کنم چندان از میزان سختی روزه کم کند، ولی از میزان زیان‌اش خیلی کم می‌کند... از نظر روانی برای خودم که همیشه روزه گرفته‌ام، جالب بود، چون ثابت می‌شد روزه گرفتنم به اختیار است و شکستنش تابو نیست... نمی‌دانم. به هر حال گاهی لحظه‌های متفاوت لحظه‌های مشکوکی هستند...

Friday, July 12, 2013

لحظه‌های متفاوت (3)

خواباندن اِلینا، چند وقتی است که، سخت‌تر شده. یعنی از این جا شروع شد که ما برای سه شبِ متوالی مجبورش کردیم که دیرتر از ساعت معمولش بخوابه. دو تا مهمانیِ دیروقت و یکی هم که آتش‌بازیِ روزِ استقلال آمریکا. خواب اِلینا هم در نتیجه بِهم ریخت! البته کلا هم خواب این بچه، عجیب، سبک‌ِه؛ یعنی چیزی که مطمئنا به باباش نرفته!

دی‌شب هم تا می‌بردیم‌اش اتاق خواب، از زیرِ درِ اتاق که نورِ آن یکی اتاق را می‌دید شاکی می‌شد؛ که یعنی نامردها شما بیدارید و دارید بازی می‌کنید و من رو به زور می‌گید که بخوابم! مجبور بودیم به شیوه‌های ناجوانمردانه همه چراغ‌ها را خاموش کنیم و مهمان‌مان را هم در تاریکی بگذاریم... بعد از این که اِلینا خوابید ما هم در کمتر از نیم‌ساعت خوابیدیم.

سَحَر هم که من و مادر نیوشا سحری می خوردیم، صدای وروجک آمد! دوباره از زیر در، نورِ تک چراغ هال رو دیده بود. اعتراض که پس من چی! حتما فکر کرده بوده که این برنامه هرروز ماست؛ ساعت 3 صبح بیدار می‌شیم و خبرش نمی‌کنیم! خلاصه هِی بقلش کن و راه برو و لالایی بخوان تا بخوابد: «گل گلدون من شکسته در باد، تو بیا تا دلم نکرده فریاد، گل شب‌بو، دیگه، شب، بو نمی‌ده، کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده....»

به موقع خوابید. ما هم به باقیِ سَحَری‌مان رسیدیم...

Thursday, July 11, 2013

لحظه‌های متفاوت (2)

اِلینا زودتر از همیشه خوابید. یعنی خوابش بُرد. اگر دستِ خودمان بود، یک ساعت بیشتر بیدار نگهش می‌داشتیم. بعد هم ساعت نه و نیم شب بیدار شد. و گریه و اصرار که من می‌خوام از این اتاقِ خواب بیرون بیام. سفره افطار هنوز پهن بود. کمی بازی‌های آرام کردیم. ولی سرحال‌تر می شد! شنگول و لبخندزنان از مبل بالا و پایین می‌پرید. حدود 10 شب بود که تصمیم گرفتم - من و الینا - دو نفری، برای یک قدم‌زنی در محوطه ساختمان برویم. محوطه گل‌کاری‌شده زیبایی داریم با یک پلیس تمام وقت... هوا مرطوب بود. همه جا آرام. الینا آرام روی کالسکه نشسته بود و چراغ‌های محوطه را نگاه می‌کرد. من هم آرام برایش حرف می‌زدم. حرف‌هایی که می‌دانم متوجه نمی‌شود؛ اما هردوی‌مان را آرام می‌کند... از اسباب‌کشی‌مان از شهر بوستون گفتم. از روزهای ماه رمضان و چرا بابا و مادربزرگ روزه‌اند و مامان که شیر می‌دهد روزه نیست.... آن قدر من و کالسکه راه رفتیم  (و آن قدر من حرف زدم!) که اِلینا چشم‌هایش را بست؛ خوابش بُرد. وقتی رسیدیم خانه، مادر و مادربزرگش هم خواب بودند....


Wednesday, July 10, 2013

لحظه‌های متفاوت (1)

رمضان امسال بیش از آن که برایم یادآوری «مفهوم» و «نشان»ی باشد یادآورِ گذشت عمر است. در عمری که برایم مفاهیم و نشان‌های سمبلیک، معنای‌شان را هر روز بیشتر از روز قبل از دست می‌دهند. مفاهیم و نشانه‌ها، بی مفهوم و بی‌نشانه می‌شوند در این زندگی ماشینی و به اصطلاح "علمی" که هر روز بیشتر عادت می‌کنیم که شک کنیم به هر ارتباط پذیرفته شده از دیدگاه  عامه مردم.

امروز هم روزه گرفتم. شاید نه به دلایل سمبلیک آن. بیشتر از این‌روی که هنوز فکر می‌کنم بعضی از اعمالِ مذهبی تاثیرات مثبتی بر زندگی ما می‌گذارند. بعضی از آن‌ها، خواص اصلاح‌کننده دارند. تاثیرات منفیِ روزه بر سلامتِ انسان شاید کمتر بر کسی پوشیده باشد؛ اما تاثیراتی همچون تمرینِ مبارزه با خواسته‌های ابتدایی روزمره، و تمرین نه گفتن چیزی است که هنوز نمی‌توانم کتمان‌اش کنم. شاید در میان آن چه معمولا به "فوائد" روزه معروف شده است این جز معدود نکته‌هایی باشد که به راحتی نمی‌توان رد کرد.  

امروز، اولِ رمضان بود. صبح، خنک بود از باران نم نمِ دی‌شب، وکوچه‌هایِ اطراف را مِه زیبایی گرفته بود. سوارِ مترو، بر روی زمین، از درون مِه‌ها عبور می‌کردیم... حال و هوا، پُر از تردید بود...

-----------------------------------
لینک به نوشته مشابه در ماه رمضان پارسال - لحظه‌های متفاوت 1

Tuesday, July 09, 2013

آینده درخشان

- بچه‌مون چطوره، قربون‌اش بِشم؟!
- بچه‌مون خیلی بزرگ شده! قربون‌اش بِشم!
- چی‌کار می‌کنه قربون‌اش بِشم؟!
- خیلی کارها!... مثلاً... مثلاً دهنش رو غنچه می‌کنه و صدایِ «گاو» در میاره!
- ....

[مکالمه‌ راهِ دورِِ پدر با مادربزرگ‌، قربونِ چشایِ بادومی، آینده‌ای درخشان]

Saturday, July 06, 2013

جیززز

اِلینا بزرگ می‌شود. به دهان‌ِمان نگاه می‌کند و سعی می‌کند همان آوا را که ما می‌گوییم تقلید کند. دی‌روز بلند شد و به شارژر دوربین که به برق بود دست زد. می‌گویم: الینا این «جیزز» است؛ جیزززززز! «جیزز» را برای اولین بار شنیده. نگاهم می‌کند با تعجب. جیزز آوای جدیدی است. می‌گوید: اَخخخخ. می‌گویم: نه الینا! اتفاقا این شارژر تمیز است. اصلن هم اخخ نیست. این جیزز است!.. باز با تعجب به دهانم نگاه می‌کند. می‌گوید مااا. می گویم بابام جان، مااا که صدای گاو بود چرا قاطی می‌کنی!! این شارژر جیزز است! جیزز. نگاهی به من می‌کند. از خیر شارژر می‌گذرد

Friday, June 28, 2013

این به اصطلاح "دفترِ" به اصطلاح "ارتباطِ" به اصطلاح "فارغ" به اصطلاح "تحصیل"!

این دفتر «ارتباط با فارغ التحصیلان» هم ازون چیزهاییه که باید "ارتباط"ش در داخل کوتیشن باشه! در واقع دفتر به اصطلاح "ارتباط" با فارغ التحصیلان‌ِه*...  البته دوستانِ متخصص امرِ کوتیشن‌گزاری، شاید، "دفتر" و "فارغ" و "تحصیل‌"اش رو هم داخل کوتیشن بذارند! این جوریه که از وقتی ما دچار فارغ‌التحصیلی شدیم، ایمیل می‌زنند که فارغ‌التحصیل گرامی، پول وَده! فارغ‌التحصیل گرامی، رییس جدید داریم؛ بیا باهاش شام بخور؛ می‌شه 1000 دلار! فارغ‌التحصیل گرامی، ممنون که بقیه فارغ التحصیلا اینقدر بهمون پول می‌دند (یادبگیر، خسیس!) فارغ‌التحصیل گرامی، بِلا، بِلا، بِلا... خلاصه یک شیرزن/شیرمرد می‌خواد که بِهشون در مورد کفِ مطالبات یک لِکچر بده...

* دانشگاهِ ما، البته، ما رو کُشت!

Thursday, June 20, 2013

ماهی یک بار کراوات می‌زنم. امروز نوبت‌اش بود. توی مترو، در حالی که سرپا بودم و میله رو گرفته بودم، کسی که روبروم نشسته بود، سرش پایین بود. با چشماش، آروم، کراواتم رو دنبال کرد به سمت بالا. به صورتم که رسید گفت نایس تــای! شاد شدیم... خلاصه روحانی مچکریم!