Thursday, January 15, 2009

اندر حکایت امر به معروف شدن من در آمریکا

با نیوشا توی خیابون راه می رویم. هوا عجیب سرد است و باید خودمان را به یکی از ساختمان های دولتی در خیابان "پرل" برسانیم. ناگاه، آقای میان سالی، آرام، جلو می آید. سیاه پوست است. با آرامش و احترام سلام می دهد. جواب سلامش را می دهم . شروع می کند با چشم های نگران و جدی، بدون خنده، و در عین حال دردمند به حرف زدن.

می گوید: «آقا، شما، با این خانوم چرا این جور قدم می زنید؟.. زمانی که با یک خانوم در پیاده رو قدم می زنید باید توجه داشته باشید که.. باید توجه داشته باشید که خانوم باید سمتی باشد که بین آقا و دیوار قرار بگیرد و آقا به خیابان نزدیک تر باشد.» به خودمان نگاه می کنم. می بینم که برعکسیم. من نزدیک تر به دیوارم و نیوشا به خیابان نزدیک تر است. به آقای سیه چرده نگاهی می کنم. همان طور دردمندانه می گوید «این آداب جنتلمن gentleman بودن است.»

در برابر نگاه های آقای رهگذر سه گزینه دارم:
اول این که بترسم و تته پته کنم و بگویم: «آقا ببخشید.. به جون خودمون این دفعه اولمونه که این سمت خیابون راه می رم... تازه خیلی هم من سمت خیابون نبودم. این وسط ها بودم!.. می خواهید به پدر و مادرم خبر بدید؟ نــــه.. بخ-خدا دیگه تکرار نمی شه.. بخ خدا...» بعد هم تا دل آقاهه را به دست آوردم و بی خیال ما شد، به نیوشا بگم «این ها همشون آشغال اند.. خودش نمی تونه با خانومش که راه می ره سمت دیوار وایسته، داره از حسادت می ترکه»
راه دوم این است که برگردم و با خشونت بگویم «کثافت بی شعور! به تو هیچ ربطی نداره که ما با هم چه نسبتی داریم و چه جوری تو خیابون راه می ریم... خاک بر سر تو و اون حکومت فدرال و دولت ایالتی نیویورک و اون رییس جمهور منتخب سیاه پوست تان کنم که هر چی می کشیم از شماهاست... همین شماهایید که این مردم رو از آیین "جنتلمنی" بیزار کردید»
راه سوم هم این است که بگم «ممنون» و مدتی برای خوش بودن دل آقای سیه چرده جایم را با نیوشا عوض کنم و به این طرف پیاده رو بروم.
راه چهارمی هم وجود ندارد. باور کنید.

و اما من و نیوشا که هنوز هاج و واج بود، راه سوم را انتخاب کردیم؛ در حالی که آقاهه، بعد از نصیحت، راهش را گرفته بود و رفته بود. شرط می بندم با تشکرکردن من "آرام تر" شده بود... او از آیین "جنتلمنی" دفاع کرده بود... هر چند خودش هم می دانست که دیگر این جوان ها به آداب و آیین "جنتلمنی" اجدادش احترام قائل نیستند.

10 comments:

علیرضا عبادت said...

حیلی هم نمیشه مطمئن بود که این آئین جنتلمنی با فرهنگ امروزی تضاد نداشته باشه. خیلی از این آئینها بیشتر مربوط به دوره ای بوده که زنها موجود ضعیف شمرده می شدند.
به هر حال جالبه که فردی اینقدر احساس مسئولیت بکنه که بیاد به شما امر به معروف و نهی از منکر بکنه.
البته شاید هم فقط کمی مشکل ذهنی داشته و نه چیز دیگر.
موفق باشید

باد صبا said...

خیلی بامزه بود.
موفق باشید

سیامک said...

واقعا این که فردی بیاد و به دو نفر که اصلا صنمی با هاشون نداره چنین نکته ای رو متذکر شه هر قدر هم که این که از لحاظ رسم و ادب ارزشمند باشه یعنی احساس مسولیت یا دخالت؟
ولی خاطرش با مزه بود!

ali said...

خوش به حال بی دردی بعضیا که بزرگترین دردشون اینکه که اصول جنتلمنی رو به مردم توخیابون یاد بدن!

حمید said...

در همین رابطه، این پست رو ببین.
http://anthropoloj.wordpress.com/2009/01/18/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1/

ashna said...

سلام
اولا اتفاق قشنگی بود، حداقلش به یک پست در وبلاگ و گذاشتن چند کامنت منجر شد
دوما تو آیین اسلامیمون هم اومده که مرد ها بهتره در وسط کوچه و خانمها در کناره های کوچه حرکت کنند(نکته ظریفی است)
ثالثا کاشکی تو ما ایرانیای مسلمان یا مسلمانان ایرانی قدری از جرات و جسارت، حال و توانایی اون مرد سیاهپوست راجع شرایط جنتلمن شدن و( امر به معروف کردن !!)اونم در مورد معروف و منکر های بدیهی وجود داشت( فضیلت فراموش شده در جامعه اسلامی- ایرانی ما)
رابعادارم فکر میکنم ببینم راه دیگری وجود نداشت!!!

Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.
Anonymous said...

آقای محترم، آن آقای سیه چرده حتما از دلسوزی به شما تذکر داد و حتما دلسوزیش را به حساب جنتلمن بودنش میگذارد.
نزدیک های سی سال پیش که با اولین دوست دختر آمریکاییم در اولین راندوو داشتیم در خیابان برادوی نیویورک قدم میزدیم ایشان به من توضیح دادند که در خیابان های وسط شهر مخصوصا، اگر آقایی در حال قدم زدن با خانمی بین خانم و دیوار قدم میزند و نه بین خانم و خیابان، ممکن است این جور تلقی شود که آن آقا منیجر آنچنانی! آن خانم میباشد!!
ایام بکام

Anonymous said...

من جات بودم بهش می گفتن برو گمشو حالا هرکسی دیگه باید به ماها آداب جنتلمن بودن یاد بده؟؟ راستی، اینو بهش نگو بجاش به خودت بگو برای اینکه از خود بیگانگیم رو اثبات کنم دلیلی نداشت این داستان رو سرهم کنم.

Anonymous said...

دوست عزیز یا تازه اومدی امریکا و یا خیلی تو جامعه رفت و امد نداری! با نوشتن این حرفها گروهی از هموطنان ساده فکر میکنند امریکا بهشته همانطوریکه به غلط تو ذهن بعضی هامون رفته. تو این مملکت که کسی جرات نمیکنه تو اکثر جاها پیاده بره اگه موقع راه رفتن یک نفر بخصوص اگه سیاه هم باشه بهشون نزدیک بشه از ترس خودشونو خراب میکنند. نمی دونم این اتقاق کجا براتون پیش اومده اگه واقعا افتاده باشه!؟