Sunday, March 01, 2009

چرک نویس افکار

نکته اصلی اینه که من از کار فوق برنامه جدی خوشم می آد... نه... راستش اینه که یک جوری به کار فوق برنامه نیاز دارم وگرنه خسته می شم. دینامیک بامزه ای هم داره. نیاز به پیدا کردن یک کار فوق برنامه => پیداکردن یک کار فوق برنامه جدید => علاقه مند شدن به کار فوق برنامه => صرف زمان زیاد و تبدیل شدن کار فوق برنامه به "برنامه اصلی" => نیاز به پیدا کردن یک کار فوق برنامه دیگه.... خلاصه این چرخه ادامه داره!

از کار فوق برنامه جدی هم منظورم کاریه که بتونه آخرش به یک چیز درست و حسابی ختم بشه. این روزها که سرم شلوغه به شدت دوست دارم یک کار فوق برنامه پیدا کنم و به طور جدی براش وقت بگذارم تا به زور سرم رو از کارهای "برنامه" خلوت کنم. و طبیعتا تا زمانی که کار جدید هنوز مزه فوق برنامه ای دارد از آن لذت ببرم. طبیعتا این کار نباید ربطی به درس و مشق داشته باشه

برای یک کار فوق برنامه جدی، البته، پایه اش هم لازمه. اگه سرتوماس این ورها بود یک کتاب کنکور مدیریت می نوشتیم! احسان اگه بود کلاس کاریکاتور می رفتیم. نامی اگه بود می رفتیم یک چیزی می ساختیم. امیر اگه بود صبح ها می دویدیم و رکورد می زدیم. بابک اگه بود پینگ پونگ برپا می کردیم و تافل می خوندیم (اه!). کیوان اگه بود یک کوهی پیدا می کردیم و با حمید می رفتیم بالا نون و گوجه فرنگی می خوردیم! حامد اگه بود به صورت جدی کتاب غیر درسی می خوندیم و نسکافه می خوردیم. و لیشام اگه بود یک خاکی به سرمون می کردیم (البته به صورت جدی!).. خلاصه یک کار تفریحی که یک قدم بیشتر از "دوستانی برای چای خودن" باشه و ظرفیت تبدیل شدن به یک کار جدی که تا مدتی حواسم رو از درس و مشق پرت کنه داشته باشه...

البته می شه کارهایی هم کرد. از تاج سرگرامی می تونم آشپزی یاد بگیرم و برم تو مایه های نوشتن کتاب یادداشت های آشپز سه هزار (اعتماد به نفس!). یا این که شروع کنیم با هم هرچی فیلم هالیوودی هست رو ببینیم. یا اینکه درس و مشق رو کنار بذاریم و بریم جهانگردی و کشف قاره های جدید :) ... یا اینکه می شه برم از دیوید گوسفندداری یاد بگیرم و دو سه تا گوسفند بگیریم بیاریم خونه و پوشاک و خوراک مون رو تامین کنیم. یا دوچرخه بگیرم و از سه ماه دیگه که هوا بهتر شد با مایک برم دوچرخه سواری. یا برم کلاس موسیقی دانشگاه شرکت کنم و یک گروه راه بندازم و آثار وزین فرهنگی هنری در حد "وای خاک عالم دیدی.." بیرون بدم!.. یا کلاس فلسفه برم. یا چه می دونم؛ کلاس آلمانی ... البته در این چهار پنج تا کاری که گفتم نه تنها تواناییم بلکه استعدادم در حد صفر کلوین هستش!..

یک چیزی تو همین مایه ها کلا... یک کار فوق برنامه جدی...

5 comments:

مهشید غفارزادگان said...

ای بابا باز چشم مامان رو دور دیدی؟ فوق برنامه که همین جا هم بود!

anthropoloj said...

پایه گوسفندداری هستم شدید. شیر دوشی و پنیر بستن هم یاد می گیریم. یک باغچه گوجه کوچولو هم درست می کنیم دیگه بساط نون، پنیر، گوجه مون براه میشه.

Amir said...

sar sheer o Asal e Tajic o - bad az 2 yadet raft! ... bedoone ouna barname naghese, ... ;)

نامی said...

آقا سلام عرض شد.
می گم من از راه دور بصورت وايرلس هم پايه هستم ها.

Mina said...

سلام نوید... کار فوق برنامه که خیلی عالیه . اما یه سوال : چرا توی همه ی این کارا کنارش یکی دیگه رو هم گفتی ؟!! مگه تنهایی نمیتونی خوش بگذرونی ؟!!