Tuesday, September 21, 2010

در حکایت جیم زدن برای جیم رفتن

ساعت ده صبح سرکار بودم و سرم شلوغ بود. یکی یکی کارهایی که به من سپرده شده بود را انجام می دادم و کلا یک کارمند ساکت مودب شده بودم. ناگاه ایمیلی آمد مبنی بر این که مسابقات فوتبال بین دانشکده ها از آخر این هفته شروع می شود. به فکرم زد که سری به "جیم" دانشگاه بزنم و کمی نرمش کنم و روی دستگاه بدوم. آرام بدون این که کسی بفهمد وسایل ام را جمع کردم و یک باره با یک خداحافظی کوتاه که فکر کنم صدایم را فقط منگنه روی میزم شنید کله ام را انداختم و دور شدم!.. سی دقیقه در جیم دانشگاه دویدم و سی صد کالری سوزاندم. حالی دست داد از این جیم زدن و به جیم رفتن...
بیت: آن یکی "جیم" است کآدم می رود/ آن یکی "جیم" است کآدم می زند.

4 comments:

loolookhanoom said...

شعر بسیار زیبایی بود استاد!

آرش فهیم said...

I love this post!

Ali said...

amazing piece of poem,

جفنگ میرزا said...

هم پستهای جدید و هم قالب جدید کلی بترکونه.
یعنی الان فکر کنم همه تیمهای حریف سوسکنننننن