امروز، 14 آگوست، اومدیم خونه. کوچولو رو با احتیاط بردیم بالا. بعد هم من برای خرید میوه و نون و چند قلم دارو رفتم. وقتی برمیگشتم، اولین باری بود در زندگیام، که به عنوان پدر با چند کیسه میوه و نون وارد خونه میشدم. خیلی خیلی لحظه متفاوتی بود.
در مورد به دنیا اومدناش حرف زیاد برای گفتن دارم. اما در این فرصت کوتاه و تا قبل از این که از خواب بیدار بشه چند خطی می نویسم. روز 11 آگوست بود که فهمیدیم کم کم وقت اومدن
بچه است. جمعه بود. روز 22 ماه رمضون. زنگ زدیم و مهمانی شبمون رو کنسل کردیم. شب اون روز رفتیم بیمارستان و تا صبح اتاق
اورژانس بودیم. دیگه قطعی شده بود که کوچولو به زودی میاد. فرداش از ساعت 8 صبح،
قضیه خیلی جدیتر شد و انتظارمون این بود که از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد بچه به
دنیا خواهد آمد. ساعت 7 و چهار دقیقه به دنیا آمد. این یادداشت های 22 و 23 ام رو
در حالی که در انتظار بچهدارشدن بودیم نوشتم. و طبیعتا در یک سال گذشته هم زندگی
ما پیوند خورده بود با بچهدار شدن و انتظارش و نزدیک شدن به روز تولد. اما به هر
حال قرارمون این بود تازمانی که به دنیا میاد در موردش چیزی ننویسم. فکر کردیم دوستان
و خانواده رو نگران میکنیم.
امسال شب قدر رو در اتاق اورژانس بودیم و صبح
روز 23 هم در اتاق زایمان. حدودا چهل ساعت نخوابیدم و احساس ضعف میکردم. این بود
که دو روز بعدش رو (روزهای 24 و 25 ماه رمضون) به خودم استراحت دادم و روزه
نگرفتم. مخصوصا که در این دو روز هم خوابهامون خیلی کوتاه مدت بود... ولی فکر میکنم از فردا دوباره بتونم روزه بگیرم.
بعدن در مورد به دنیا آمدن دخترمون بیشتر مینویسم. راستی اسماش هم «اِلینا» است.
4 comments:
بازم مبارک باشه. به نیوشا هم حسابی تبریک بگو. یه چیز جالب اینکه سپهر ما هم دقیقا ۲۳ ماه رمضون به دنیا اومد. البته خب دو سال پیش...
عکس هم بذار.
خیلی خیلی مبارک است
در پناه خدا سالم و عاقبت به خیر باشید
تبریک می کم نوید جان، انشالله که در کنار هم شاد و سلامت باشین
Post a Comment