کارهای امروز، عصر:
1- از پنج و نیم تا شش و نیم بعد از ظهر - فضا: بسیار جدی - فعالیت: دیدار با دانشجوی گرامی. دانشجوی محترم، از درس مربوطه، نمره "ناقص" گرفته اند و برای این که نیفتند باید تمرین ها را درست تحویل بدهد.
2- از شش و نیم تا هشت و نیم - فضا: دوباره؛ بسیار جدی - فعالیت: ادامه کار بر مقاله مرور ادبیات و انجام اصلاحاتی که استاد خواسته اند. باید مقاله هر چه سریع تر تمام شود.
3- از هشت و نیم تا نه - فضا: بسیار جدیِ جدیِ جدی - فعالیت: شکلک درآوردن پشت پنجره کلاسی که تاج سر عزیز در آن تدریس می کنند!
Showing posts with label آقای معلم. Show all posts
Showing posts with label آقای معلم. Show all posts
Tuesday, May 25, 2010
Sunday, May 23, 2010
روزمره
باید کم کم برای بازار کار آماده بشوم. حدودا، اواخر پاییز باید برای دانشگاه های مختلف اپلای کنم. تعداد محدودی فوق دکتری اپلای می کنم و تعدادی هم استادی در دانشکده های مدیریت و سیاستگذاری. فعلن تصمیم ندارم برای کارهای مشاوره یا مراکز تحقیق اپلای کنم. البته امکان اش هم هست که تصمیم بگیریم بیشتر در آلبانی بمانیم تا درس نیوشا به صورت کامل تمام شود. اما فعلن فرض این شده که من اپلای کنم.
برای اپلای کردن هم باید مدارک لازم را کم کم جمع کنم و دو تا انشا در مورد این که برنامه تحقیق و برنامه تدریس ام چیست بنویسم. در برنامه تحقیق باید به صورت روشن بگویم که مسیر تحقیقاتی ام چیست و مقاله هایی که نوشته ام را کمی توضیح بدهم (در حدی که مسیر کاری را نشان دهد). در مورد برنامه تدریس هم باید علاقه مندی هایم را روشن کنم و کمی هم از تجربه درسی که دادم حرف بزنم. نتایج نظرسنجی دانشجویان کلاس را هم ضمیمه کنم. (راستی، نتایج خوب شد: نمره 4.8 از 5 گرفتم. که هم از میانگین دانشکده بالاتر است و هم برای درسی که در مورد آمار و روش تحقیق است و عموما بچه های انسانی بدشان می آید، خیلی خوب است).
طبیعتا تمام این ها مشروط بر این است که تز به موقع تمام شود. برای مقاله دوم تزم کمی بیشتر از انتظارم وقت گذاشته ام و هنوز کامل نیست. کارهای جدید هم اضافه شده است: استاد راهنما انتظار دارد که مقاله مرور ادبیات برای چاپ آماده بشود و هم این که یک پروپوزال تحقیق برای NSF بنویسم. ضمن این که قرار هم است که سال دیگر را برای فرصت مطالعاتی برود مکزیک. هر چند در آمریکا و مکزیک، اسکایپ را سانسور نکرده اند(!) اما بازهم کار با فاصله فیزیکی زیاد سخت است. خلاصه "اگر" و "اما" زیاد است...
برای اپلای کردن هم باید مدارک لازم را کم کم جمع کنم و دو تا انشا در مورد این که برنامه تحقیق و برنامه تدریس ام چیست بنویسم. در برنامه تحقیق باید به صورت روشن بگویم که مسیر تحقیقاتی ام چیست و مقاله هایی که نوشته ام را کمی توضیح بدهم (در حدی که مسیر کاری را نشان دهد). در مورد برنامه تدریس هم باید علاقه مندی هایم را روشن کنم و کمی هم از تجربه درسی که دادم حرف بزنم. نتایج نظرسنجی دانشجویان کلاس را هم ضمیمه کنم. (راستی، نتایج خوب شد: نمره 4.8 از 5 گرفتم. که هم از میانگین دانشکده بالاتر است و هم برای درسی که در مورد آمار و روش تحقیق است و عموما بچه های انسانی بدشان می آید، خیلی خوب است).
طبیعتا تمام این ها مشروط بر این است که تز به موقع تمام شود. برای مقاله دوم تزم کمی بیشتر از انتظارم وقت گذاشته ام و هنوز کامل نیست. کارهای جدید هم اضافه شده است: استاد راهنما انتظار دارد که مقاله مرور ادبیات برای چاپ آماده بشود و هم این که یک پروپوزال تحقیق برای NSF بنویسم. ضمن این که قرار هم است که سال دیگر را برای فرصت مطالعاتی برود مکزیک. هر چند در آمریکا و مکزیک، اسکایپ را سانسور نکرده اند(!) اما بازهم کار با فاصله فیزیکی زیاد سخت است. خلاصه "اگر" و "اما" زیاد است...
Saturday, May 08, 2010
یادداشت های پایانی در مورد تجربه تدریس
امروز امتحان پایانی دانشجوها را دادم. عصر هم ورقه ها را تصحیح کردم. در حال حاضر فکر می کنم که مرز نمره های الف و ب را حول نمره 90 ببندم یا کمی پایین تر. تعدادی از بچه ها نمره های نزدیک به هم دارند به نحوی که دوست ندارم آن ها را با آ منفی و ب مثبت از هم جدا کنم. فردا در این مورد تصمیم می گیرم.
در طول ترم، خاطره های زیادی به یاد ماند و طبیعتا برای من که اولین بار بود به صورت جدی در دانشگاه تدریس می کردم با سوالهای زیادی همراه بود. بعضی از کارهایی که در طول ترم انجام دادم و چند خاطره را سعی کردم در این جا فهرست کنم. از بعضی هایشان راضی هستم اما به هر حال این تجربه، حاصل "فقط" یک ترم درس دادن است و می تواند ناقص باشد.
زودتر حاضر شدن در کلاس: طبیعتا این جا معنی ندارد که استاد دیر سر کلاس حاضر شود. اما نکته جالب تر این بود که من از زود حاضر شدن در کلاس لذت بردم. عموما هفت دقیقه قبل از شروع کلاس حاضر بودم. کلاس که شروع می شود بحث ها جدی می شود و شاید نتوانید "فان" باشید. اما ده دقیقه زودتر که بروید در صحبت های غیررسمی با دانشجوها شرکت می کنید، غیبت کردن شان پشت سایر کلاس ها را می شنوید!... دانشجوها دوست دارند با استاد حرف های غیررسمیِ غیر درسی بزنند. مثلا بشنوند که شما هم جریمه شدید (بله جریمه شدم!) یا بگویند که در جشن فواره ها دیده اندتان... اگر قبل از کلاس شما کلاس دیگری برپاست و اتاق، تحت اختیارتان نباشد هم ایرادی ندارد. اتفاقا منتظر ماندن پشت درهای بسته به غیررسمی شدن صحبت با دانشجوها کمک می کند.
استفاده از سایت برای کلاس: من یک سایت نسبتا ساده برای کلاس درست کردم و از آن در طول ترم استفاده کردم. بعد از هر جلسه (بعد؛ نه قبل) اسلایدها را آپلود می کردم. قبل از هر جلسه (این دفعه: قبل!) داده هایی که دانشجوها قرار است با آن سرکلاس کار کنند را آپلود می کردم و سر کلاس به دانشجوها می گفتم که بروند به سایت و داده های این هفته را داونلود کنند و مثلا رگرسیون بزنند. سایت، تمرین ها و پروژه ها و نمونه امتحان ها را هم شامل می شد. استفاده از گوگل آنالیتیک این امکان را می داد که حدودا بفهمم که آیا دانشجوها به تمرین ها مراجعه می کنند یا نه.. طبیعتا این کار را می شد در سایت بلک بورد دانشگاه هم انجام داد. من سایت شخصی را می پسندم چون دوست دارم محتویات open source و در دسترس همه باشد. تنها مشکل اش این بود که یکی دو بار سایت داون شد که با کمک "ل" مشکل اش حل شد. بودن "ل" کمک و دلگرمی بود تا سایت را برپا نگه دارم.
قابل پیش بینی بودن: سعی کردم کلاس ها، تمرین ها، پروژه ها و امتحان ها همه قابل پیش بینی باشد. دانشجوها از استادی که هر روز چیزی را عوض کند یا به خیال خودش هر روز ابداعی به نحوه نمره دادن بزند و یا سایت اش را عوض کند و .. خوششان نمی آید. هر طوری که شروع کردیم باید همانطور هم تمام کنیم... من هم سعی کردم طبق همان برنامه اولیه پیش بروم و تمرین ها و زمان تحویل شان و ... همه چیز تا جای ممکن از اول مشخص باشد. کمی کار سختی است اما کاملا ممکن است. درست است که شاید افراد باهوشی باشید ولی دانشجوها از استادی که هر روز ابداعات جدید در مورد ساختار کلاس بزند خوششان نمی آید.
نمره هایی که از آسمان نازل نمی شوند: سعی کردم در دو مرحله میانی کلاس به بچه ها در مورد میانگین نمره هایشان فیدبک بدهم. نمره گرفتن در این درس در طول ترم اتفاق می افتاد و منوط به امتحان پایانی نبود. یکی از دوستان گفته بود که اصلا فرض نکن بچه ها با دانستن نمره های تمرین و پروژه و امتحان میان ترم، نمره پایانی شان را به درستی تخمین می زنند، بلکه برای شان حساب کن... این باعث می شود وقتی که نمره پایانی شان را دیدند فکر نکنند این نمره از آسمان نازل شده و غریب است.
وسوسه تقلب: در مورد تقلب می توان به گونه های مختلف برخورد کرد. یکی این که معلم خودش امکان تقلب را کم کند. اگر پروژه ها را هر ترم دوباره طراحی کنید و جواب درست تمرین ها را تکثیر نکنید طبیعتا میزان تقلب کم می شود. از طرف دیگر برخی از تقلب ها به این دلیل انجام می شود که دانشجو نمی داد که فلان کار تقلب است. مثلا کپی کردن یک پاراگراف از یک وبسایت.. سر امتحان ها هم سعی کردم که با نشان دادن این که حواسم هست امکان تقلب را کم کنم. کلا هم پنداشت من این بود که تقلب زیادی انجام نشد.. اما باید با خودمان صادق باشیم: برخی از دانشجوها دوست دارند تقلب کنند و در این کار ماهرند... ما تاجایی که می توانیم تقلب را سخت می کنیم و در عین حال به رویشان نمی آوریم موضوع را.
دانشجویان و عشق های شکست خورده: در ایران پیش نمی آمد که به استاد ایمیل بزنید و بگویید مثلا "جناب آقای دکتر سهراب پور، با توجه به این دوستِ دختر اینجانب مدتی است که از من جداشده من از لحاظ روحی قادر به شرکت در کلاس طراحی اجزا نیستم!".. ولی این جا از این موضوعات به کرّات پیش می آید. و البته مشکل محدود به این ها نیست و می تواند به پدر و مادر و کار و ... مربوط شود. من سعی کردم وجود این مشکلات را به رسمیت بشناسم، همیشه فرض ام این باشد که دانشجو راست می گوید و با این حال، حق اضافه ای برای کسی که این مشکل را دارد قائل نشوم. مثلا عدم شرکت در کلاس به نظرم حق همه دانشجویان بود و من هم حضور و غیاب نکردم. (خیلی ها با نظر من موافق نبستند). یا این که یک تمرین اضافه برای هر کسی که بنا به دلیلی (اعم از عشقولانه و غیر عشقولانه) یک تمرین را جا انداخت گذاشتم. یا اجازه دادم کلا در مجموع 5 روز در تحویل دو پروژه شان تاخیر داشته باشند. هر طور که خودشان خواستند آن 5 روز را مدیریت کنند و بین دو پروژه پخش اش کنند. یا اگر قسمتی از درس را نمی فهمند در ساعات ملاقات دوباره برای شان توضیح بدهم. این بود که هر کسی که مشکلی را مطرح می کرد به اش یادآوری می کردم که چنان گزینه ای را دارد و می تواند استفاده کند.
کتاب های مجانی: هر از چندی انتشارات مختلف کتاب هایی را با شکل و شمایل خوب برایم می فرستند تا برای کلاس استفاده کنم. با توجه به طبیعت درس که حول موضوع آمار است شرکت های زیادی در رقابت هستند و با توجه به رشته که رشته علوم انسانی است نویسنده های محتلفی سعی می کنند که با ابداعات مختلف مفاهیم را برای افرادی که پایه های ریاضی شان ضعیف است و به مسائل مدیریتی علاقه دارند قابل فهم کنند. گرفتن کتاب های مجانی خیلی خوب بود!
"شاید" دروغی که گفتم: کتاب های درسی معمولا گران هستند. مثلا صد و بیست دلار می دهید برای کتاب یک درس. بعد از ترم می توانید کتاب را به نصف قیمت به همان کتاب فروشی بفروشید و یا این که در وبسایت های کتاب فروشی معمولا با قیمت پایین آب اش کنید. من کتاب های درسی را به دو کتاب فروشی نزدیک تر سفارش داده بودم که یکی در داخل خود دانشگاه است. این دو کتاب فروشی به شدت با هم رقابت دارند. با توجه به این که ترم بعد این کلاس را درس نمی دهم کتاب فروشی حاضر نبود که کتاب های دست دوم بچه ها را بخرد. طبیعتا من به کتاب فروشی ایمیل زدم و گفتم که احتمال بسیار زیادی دارد که این درس را ترم بعد من ارائه دهم (و برنامه دانشکده تغییر کند) و پرسیدم که آیا در این صورت آن ها می توانند کتاب ها را تهیه کنید یا نه.. اثرش این شد که کتاب فروشی کتاب های دست دوم بچه ها را خرید... خداوکیلی احتمالش هست که من درس بدهم ولی تصمیمی در این زمینه از طرف دانشکده گرفته نشده است.
نظر سنجی در مورد کیفیت کلاس: همانطور که می دانید دانشگاه ها از دانشجویان در مورد کلاس شان نظرسنجی می کنند. زمان ما این کار چند دقیقه قبل از امتحان پایانی صورت می گرفت اما بعدها یادم هست که شریف نظر سنجی ها را دو هفته پیش از پایان کلاس به بچه ها داد. این نظر سنجی ها در این جا برای پیشرفت استاد خیلی مهم اند و نتایج آن و نظرات بچه ها را عموما باید به دانشگاه هایی که برای کار اقدام می کنید بفرستید. این جا نظر سنجی ها مدتی است که به صورت آنلاین صورت می گیرد تا پردازش آن راحت تر باشد. مشکل اش این است که دانشجویان بسیار کمتری در نظر سنجی شرکت می کنند. برای افزایش شرکت بچه ها در نظرسنجی، من یکی از کلاس ها را یک ربع زودتر تمام کردم و از بچه ها خواستم که لاگین شوند و فرم را پر کنند – و البته کلاس را ترک کردم. چون کلاس من در سایت برگزار می شد این کار ممکن بود. سیستم را که چک کردم فهمیدم بعد از این که من کلاس را ترک کرده ام سه نفر از بچه ها هم بدون این که فرم را پرکنند رفته اند!.. کلا 65 درصد دانشجوهایم در نظرسنجی شرکت کردند. بعدن فهمیدم که استاد اقتصاد دانشکده ایده بهتری داشته است: به دانشجوها گفته که اگر 90 درصد شان در نظر سنجی شرکت کنند به همه، یک دهم نمره اضافه می کند!
زندگی های خارج از کلاس: در کلاس پارسال آمار، دانشجوی جورج عضو تیم والیبال دختران دانشگاه بود و جورج همراه با همسرش در مسابقات این شاگرد به عنوان تماشاچی شرکت می کرد!.. به نظرم آمد ضمن این که در هنگام درس، موضوع کلاس را به مهترین موضوع دنیا تبدیل می کنیم و گره مشکلات جهان را در انجام به موقع "تی تست" می دانیم(!)، در درون خودمان باید با خودمان صادق باشیم که این درس بخش بسیار کوچکی از زندگی آینده دانشجو است. اگر این را بدانیم، با دانشجویی که لباس عروسی اش را تحویل گرفته است و خوشحالی اش را با شما تقسیم می کند به هیجان می آیید، با دانشجوی دیگری که امکان مصاحبه گرفته است خوشحال می شوید و با دانشجوی دیگری که دیشب تا دیرهنگام در "بار" کار می کرده تا به مشتری هایش مشروب ارائه دهد و با پول اش بتواند بیاید و کلاس شما را ثبت نام کند همدردی می کنید. دانشجوهای ما زندگی هایی دارند که از مسائل کلاس ما پیچیده تر است.
به این ها می شود نکات دیگری هم اضافه کرد. شاید بعدا.
در طول ترم، خاطره های زیادی به یاد ماند و طبیعتا برای من که اولین بار بود به صورت جدی در دانشگاه تدریس می کردم با سوالهای زیادی همراه بود. بعضی از کارهایی که در طول ترم انجام دادم و چند خاطره را سعی کردم در این جا فهرست کنم. از بعضی هایشان راضی هستم اما به هر حال این تجربه، حاصل "فقط" یک ترم درس دادن است و می تواند ناقص باشد.
زودتر حاضر شدن در کلاس: طبیعتا این جا معنی ندارد که استاد دیر سر کلاس حاضر شود. اما نکته جالب تر این بود که من از زود حاضر شدن در کلاس لذت بردم. عموما هفت دقیقه قبل از شروع کلاس حاضر بودم. کلاس که شروع می شود بحث ها جدی می شود و شاید نتوانید "فان" باشید. اما ده دقیقه زودتر که بروید در صحبت های غیررسمی با دانشجوها شرکت می کنید، غیبت کردن شان پشت سایر کلاس ها را می شنوید!... دانشجوها دوست دارند با استاد حرف های غیررسمیِ غیر درسی بزنند. مثلا بشنوند که شما هم جریمه شدید (بله جریمه شدم!) یا بگویند که در جشن فواره ها دیده اندتان... اگر قبل از کلاس شما کلاس دیگری برپاست و اتاق، تحت اختیارتان نباشد هم ایرادی ندارد. اتفاقا منتظر ماندن پشت درهای بسته به غیررسمی شدن صحبت با دانشجوها کمک می کند.
استفاده از سایت برای کلاس: من یک سایت نسبتا ساده برای کلاس درست کردم و از آن در طول ترم استفاده کردم. بعد از هر جلسه (بعد؛ نه قبل) اسلایدها را آپلود می کردم. قبل از هر جلسه (این دفعه: قبل!) داده هایی که دانشجوها قرار است با آن سرکلاس کار کنند را آپلود می کردم و سر کلاس به دانشجوها می گفتم که بروند به سایت و داده های این هفته را داونلود کنند و مثلا رگرسیون بزنند. سایت، تمرین ها و پروژه ها و نمونه امتحان ها را هم شامل می شد. استفاده از گوگل آنالیتیک این امکان را می داد که حدودا بفهمم که آیا دانشجوها به تمرین ها مراجعه می کنند یا نه.. طبیعتا این کار را می شد در سایت بلک بورد دانشگاه هم انجام داد. من سایت شخصی را می پسندم چون دوست دارم محتویات open source و در دسترس همه باشد. تنها مشکل اش این بود که یکی دو بار سایت داون شد که با کمک "ل" مشکل اش حل شد. بودن "ل" کمک و دلگرمی بود تا سایت را برپا نگه دارم.
قابل پیش بینی بودن: سعی کردم کلاس ها، تمرین ها، پروژه ها و امتحان ها همه قابل پیش بینی باشد. دانشجوها از استادی که هر روز چیزی را عوض کند یا به خیال خودش هر روز ابداعی به نحوه نمره دادن بزند و یا سایت اش را عوض کند و .. خوششان نمی آید. هر طوری که شروع کردیم باید همانطور هم تمام کنیم... من هم سعی کردم طبق همان برنامه اولیه پیش بروم و تمرین ها و زمان تحویل شان و ... همه چیز تا جای ممکن از اول مشخص باشد. کمی کار سختی است اما کاملا ممکن است. درست است که شاید افراد باهوشی باشید ولی دانشجوها از استادی که هر روز ابداعات جدید در مورد ساختار کلاس بزند خوششان نمی آید.
نمره هایی که از آسمان نازل نمی شوند: سعی کردم در دو مرحله میانی کلاس به بچه ها در مورد میانگین نمره هایشان فیدبک بدهم. نمره گرفتن در این درس در طول ترم اتفاق می افتاد و منوط به امتحان پایانی نبود. یکی از دوستان گفته بود که اصلا فرض نکن بچه ها با دانستن نمره های تمرین و پروژه و امتحان میان ترم، نمره پایانی شان را به درستی تخمین می زنند، بلکه برای شان حساب کن... این باعث می شود وقتی که نمره پایانی شان را دیدند فکر نکنند این نمره از آسمان نازل شده و غریب است.
وسوسه تقلب: در مورد تقلب می توان به گونه های مختلف برخورد کرد. یکی این که معلم خودش امکان تقلب را کم کند. اگر پروژه ها را هر ترم دوباره طراحی کنید و جواب درست تمرین ها را تکثیر نکنید طبیعتا میزان تقلب کم می شود. از طرف دیگر برخی از تقلب ها به این دلیل انجام می شود که دانشجو نمی داد که فلان کار تقلب است. مثلا کپی کردن یک پاراگراف از یک وبسایت.. سر امتحان ها هم سعی کردم که با نشان دادن این که حواسم هست امکان تقلب را کم کنم. کلا هم پنداشت من این بود که تقلب زیادی انجام نشد.. اما باید با خودمان صادق باشیم: برخی از دانشجوها دوست دارند تقلب کنند و در این کار ماهرند... ما تاجایی که می توانیم تقلب را سخت می کنیم و در عین حال به رویشان نمی آوریم موضوع را.
دانشجویان و عشق های شکست خورده: در ایران پیش نمی آمد که به استاد ایمیل بزنید و بگویید مثلا "جناب آقای دکتر سهراب پور، با توجه به این دوستِ دختر اینجانب مدتی است که از من جداشده من از لحاظ روحی قادر به شرکت در کلاس طراحی اجزا نیستم!".. ولی این جا از این موضوعات به کرّات پیش می آید. و البته مشکل محدود به این ها نیست و می تواند به پدر و مادر و کار و ... مربوط شود. من سعی کردم وجود این مشکلات را به رسمیت بشناسم، همیشه فرض ام این باشد که دانشجو راست می گوید و با این حال، حق اضافه ای برای کسی که این مشکل را دارد قائل نشوم. مثلا عدم شرکت در کلاس به نظرم حق همه دانشجویان بود و من هم حضور و غیاب نکردم. (خیلی ها با نظر من موافق نبستند). یا این که یک تمرین اضافه برای هر کسی که بنا به دلیلی (اعم از عشقولانه و غیر عشقولانه) یک تمرین را جا انداخت گذاشتم. یا اجازه دادم کلا در مجموع 5 روز در تحویل دو پروژه شان تاخیر داشته باشند. هر طور که خودشان خواستند آن 5 روز را مدیریت کنند و بین دو پروژه پخش اش کنند. یا اگر قسمتی از درس را نمی فهمند در ساعات ملاقات دوباره برای شان توضیح بدهم. این بود که هر کسی که مشکلی را مطرح می کرد به اش یادآوری می کردم که چنان گزینه ای را دارد و می تواند استفاده کند.
کتاب های مجانی: هر از چندی انتشارات مختلف کتاب هایی را با شکل و شمایل خوب برایم می فرستند تا برای کلاس استفاده کنم. با توجه به طبیعت درس که حول موضوع آمار است شرکت های زیادی در رقابت هستند و با توجه به رشته که رشته علوم انسانی است نویسنده های محتلفی سعی می کنند که با ابداعات مختلف مفاهیم را برای افرادی که پایه های ریاضی شان ضعیف است و به مسائل مدیریتی علاقه دارند قابل فهم کنند. گرفتن کتاب های مجانی خیلی خوب بود!
"شاید" دروغی که گفتم: کتاب های درسی معمولا گران هستند. مثلا صد و بیست دلار می دهید برای کتاب یک درس. بعد از ترم می توانید کتاب را به نصف قیمت به همان کتاب فروشی بفروشید و یا این که در وبسایت های کتاب فروشی معمولا با قیمت پایین آب اش کنید. من کتاب های درسی را به دو کتاب فروشی نزدیک تر سفارش داده بودم که یکی در داخل خود دانشگاه است. این دو کتاب فروشی به شدت با هم رقابت دارند. با توجه به این که ترم بعد این کلاس را درس نمی دهم کتاب فروشی حاضر نبود که کتاب های دست دوم بچه ها را بخرد. طبیعتا من به کتاب فروشی ایمیل زدم و گفتم که احتمال بسیار زیادی دارد که این درس را ترم بعد من ارائه دهم (و برنامه دانشکده تغییر کند) و پرسیدم که آیا در این صورت آن ها می توانند کتاب ها را تهیه کنید یا نه.. اثرش این شد که کتاب فروشی کتاب های دست دوم بچه ها را خرید... خداوکیلی احتمالش هست که من درس بدهم ولی تصمیمی در این زمینه از طرف دانشکده گرفته نشده است.
نظر سنجی در مورد کیفیت کلاس: همانطور که می دانید دانشگاه ها از دانشجویان در مورد کلاس شان نظرسنجی می کنند. زمان ما این کار چند دقیقه قبل از امتحان پایانی صورت می گرفت اما بعدها یادم هست که شریف نظر سنجی ها را دو هفته پیش از پایان کلاس به بچه ها داد. این نظر سنجی ها در این جا برای پیشرفت استاد خیلی مهم اند و نتایج آن و نظرات بچه ها را عموما باید به دانشگاه هایی که برای کار اقدام می کنید بفرستید. این جا نظر سنجی ها مدتی است که به صورت آنلاین صورت می گیرد تا پردازش آن راحت تر باشد. مشکل اش این است که دانشجویان بسیار کمتری در نظر سنجی شرکت می کنند. برای افزایش شرکت بچه ها در نظرسنجی، من یکی از کلاس ها را یک ربع زودتر تمام کردم و از بچه ها خواستم که لاگین شوند و فرم را پر کنند – و البته کلاس را ترک کردم. چون کلاس من در سایت برگزار می شد این کار ممکن بود. سیستم را که چک کردم فهمیدم بعد از این که من کلاس را ترک کرده ام سه نفر از بچه ها هم بدون این که فرم را پرکنند رفته اند!.. کلا 65 درصد دانشجوهایم در نظرسنجی شرکت کردند. بعدن فهمیدم که استاد اقتصاد دانشکده ایده بهتری داشته است: به دانشجوها گفته که اگر 90 درصد شان در نظر سنجی شرکت کنند به همه، یک دهم نمره اضافه می کند!
زندگی های خارج از کلاس: در کلاس پارسال آمار، دانشجوی جورج عضو تیم والیبال دختران دانشگاه بود و جورج همراه با همسرش در مسابقات این شاگرد به عنوان تماشاچی شرکت می کرد!.. به نظرم آمد ضمن این که در هنگام درس، موضوع کلاس را به مهترین موضوع دنیا تبدیل می کنیم و گره مشکلات جهان را در انجام به موقع "تی تست" می دانیم(!)، در درون خودمان باید با خودمان صادق باشیم که این درس بخش بسیار کوچکی از زندگی آینده دانشجو است. اگر این را بدانیم، با دانشجویی که لباس عروسی اش را تحویل گرفته است و خوشحالی اش را با شما تقسیم می کند به هیجان می آیید، با دانشجوی دیگری که امکان مصاحبه گرفته است خوشحال می شوید و با دانشجوی دیگری که دیشب تا دیرهنگام در "بار" کار می کرده تا به مشتری هایش مشروب ارائه دهد و با پول اش بتواند بیاید و کلاس شما را ثبت نام کند همدردی می کنید. دانشجوهای ما زندگی هایی دارند که از مسائل کلاس ما پیچیده تر است.
به این ها می شود نکات دیگری هم اضافه کرد. شاید بعدا.
Sunday, May 02, 2010
این روزها
1- جمعه باز بوستون بودم. همون سمینار سالی دوبار سیستم داینامیکس. ارائه ام هم در مورد همین مطلبِ پایین بود. کلا روز خوبی بود هر چند شب اش دقیقا دو ساعت خوابیده بودم.. هر دو تا استاد سیستم داینامیکس ما (جورج و دیوید) هم با ما بودند. یک استاد دانشگاه تگزاس و یک استاد دانشگاه بوستون هم بود اضافه بر جان استرمن از ام آی تی... کارها کلا خوب بود. ولی کار بد هم دو تا بود که به شدت حضار نابودشان کردند.. یکی از بچه های آستین هم که سیستم داینامیکس کار می کنه بود که گفت دانشگاه Tulane کار گرفته که خیلی جای خوبی است.. به نظرم جالب بود که با کار سیستم داینامیکس این کار رو گرفته.
2- در کم خوابیدن و در کار کردن زیاد لذتی نهفته است.. در شب هایی که بیدار می مانی و کار می کنی منظورم هست... این چند وقت سرم شلوغ بود... تقریبا تا یازده و نیم شب در استارباکس کار می کردم و بعد هم گاهی در خانه...
3- آخرین جلسه کلاسی که درس می دهم پس فرداست. جمعه هم امتحان شان را می گیرم. از درس دادن خیلی لذت بردم... لذتی کاملا قابل مقایسه با مقاله نوشتن و شاید بیشتر... چنین انتظاری نداشتم. امتحان شان را هم طرح کرده ام. آخرین موردکاویشان را هم تحویل دادند که یک رگرسیون ساده و بعد تحلیل نتایج بود.
4- ماه گذشته رژیم گرفتم. در یک ماه حدودا هفت کیلو لاغر کردم! الان شدم هفتاد و دو...
2- در کم خوابیدن و در کار کردن زیاد لذتی نهفته است.. در شب هایی که بیدار می مانی و کار می کنی منظورم هست... این چند وقت سرم شلوغ بود... تقریبا تا یازده و نیم شب در استارباکس کار می کردم و بعد هم گاهی در خانه...
3- آخرین جلسه کلاسی که درس می دهم پس فرداست. جمعه هم امتحان شان را می گیرم. از درس دادن خیلی لذت بردم... لذتی کاملا قابل مقایسه با مقاله نوشتن و شاید بیشتر... چنین انتظاری نداشتم. امتحان شان را هم طرح کرده ام. آخرین موردکاویشان را هم تحویل دادند که یک رگرسیون ساده و بعد تحلیل نتایج بود.
4- ماه گذشته رژیم گرفتم. در یک ماه حدودا هفت کیلو لاغر کردم! الان شدم هفتاد و دو...
Sunday, March 14, 2010
درس و مشق و تدریس و تمشیق!
این چند روز آخر هفته روزهای خوبی بوده. اول این که پروپوزال تزم را مقداری اصلاح کردم و آماده کردم تا بعد از مشورت با یک انگلیسی زبان به کمیته ام برای ارائه نظر بدهم. خلاصه مقاله ام را برای کنفرانس سیاستگذاری آماده کردم. و شروع به کار بر روی مقاله سوم ام کردم.
درس دادن هم خوب پیش می رود. نمره های بچه ها را دادم. یک مختصر نموداری هم بردم که نمره ها کمی تغییر کند و نمره ای زیر 60 نداشته باشم. میانگینم هم حدود B است. نمره های پروژه شان هم کمی بهتر از امتحان شد. برای هر کسی هم، کلی، کامنت نوشتم. بچه ها کامنت های فردی را دوست دارند.
برای تفریح (فان!) دارم به این فکر می کنم چگونه باید یک کلاس طراحی شود که "بار" دانشجویان متعادل باشد. برای این کار دارم فکر می کنم اصولا چه چیزهایی "بار" ایجاد می کند.
مثلا ساده اش این است که درس ها که انباشته می شود یادگرفتن آن ها در زمان محدود سخت تر می شود و با دقت کمتری درس ها تمرین می شوند.
یا
وقتی درس ها انباشته می شود و در منزل درس ها را مرور نمی کنند، در یادگرفتن درس جدید در کلاس - که بر اساس مباحث قبلی است - به مشکل می خورند که این امر باعث می شود کار خودشان در خانه برای مرور درس هایی که داده شده سخت تر شود (چون در کلاس آن ها را نفهمیده اند)
اگر موضوعات دیگری به نظرتان می رسد بگویید.. در مورد این که اصولا چرا درس های کلاس ها را نمی توانیم خوب یاد بگیریم و چرا همیشه با نزدیک شدن به پایان ترم اوضاع خراب تر می شود.
درس دادن هم خوب پیش می رود. نمره های بچه ها را دادم. یک مختصر نموداری هم بردم که نمره ها کمی تغییر کند و نمره ای زیر 60 نداشته باشم. میانگینم هم حدود B است. نمره های پروژه شان هم کمی بهتر از امتحان شد. برای هر کسی هم، کلی، کامنت نوشتم. بچه ها کامنت های فردی را دوست دارند.
برای تفریح (فان!) دارم به این فکر می کنم چگونه باید یک کلاس طراحی شود که "بار" دانشجویان متعادل باشد. برای این کار دارم فکر می کنم اصولا چه چیزهایی "بار" ایجاد می کند.
مثلا ساده اش این است که درس ها که انباشته می شود یادگرفتن آن ها در زمان محدود سخت تر می شود و با دقت کمتری درس ها تمرین می شوند.
یا
وقتی درس ها انباشته می شود و در منزل درس ها را مرور نمی کنند، در یادگرفتن درس جدید در کلاس - که بر اساس مباحث قبلی است - به مشکل می خورند که این امر باعث می شود کار خودشان در خانه برای مرور درس هایی که داده شده سخت تر شود (چون در کلاس آن ها را نفهمیده اند)
اگر موضوعات دیگری به نظرتان می رسد بگویید.. در مورد این که اصولا چرا درس های کلاس ها را نمی توانیم خوب یاد بگیریم و چرا همیشه با نزدیک شدن به پایان ترم اوضاع خراب تر می شود.
Tuesday, March 02, 2010
همسایه هایی که زنده می مانند و سگ هایی که گزارش نمی خورند
بچه ها باید دو تا case در طول ترم تحویل بدهند که روی هم بیست درصد نمره است. یکی از ابتکاراتی که در طراحی کلاس زدم این است که هر کس می تواند در مجموعِ دو گزارش، 5 روز تاخیر داشته باشد (بدون کسر نمره). هر جوری که خواستند خودشان این پنج روز را تقسیم کنند!.. این به شدت کار خودم را راحت کرد و باعث شد که شب تحویل گزارش شان نه کسی همسایه اش بمیرد و نه سگ اش گزارش اش را بخورد!
در مورد تمرین ها هم یک تمرین اضافه در نظر گرفته ام که هر کسی که یک تمرین را بنا به هر دلیلی (مثلا مردن همسایه، یا خورده شدن تمرین توسط هاپوی پاراگراف قبل) نداد می تواند آن تمرین اضافه (تمرین یازدهم) را در هفته آخرتحویل بدهد. اما همه تمرین ها باید به موقع باشد.
اما در مورد امتحان ها چنین انعطافی ندارم. کلا دو تا میان ترم می گیرم و یک پایان ترم (مجموعا 50 درصد نمره). امیدوارم این مشکلی ایجاد نکند. یکی از دوستان این کار را کرده که از سه امتحان، دوتایش را که بالاترین نمره ها را داشته باشند در نظر می گیرد... من دوست داشتم بچه ها همه امتحان ها را جدی بگیرند. ولی شاید ایده او بهتر باشد.
درس دادن خوش می گذرد!
در مورد تمرین ها هم یک تمرین اضافه در نظر گرفته ام که هر کسی که یک تمرین را بنا به هر دلیلی (مثلا مردن همسایه، یا خورده شدن تمرین توسط هاپوی پاراگراف قبل) نداد می تواند آن تمرین اضافه (تمرین یازدهم) را در هفته آخرتحویل بدهد. اما همه تمرین ها باید به موقع باشد.
اما در مورد امتحان ها چنین انعطافی ندارم. کلا دو تا میان ترم می گیرم و یک پایان ترم (مجموعا 50 درصد نمره). امیدوارم این مشکلی ایجاد نکند. یکی از دوستان این کار را کرده که از سه امتحان، دوتایش را که بالاترین نمره ها را داشته باشند در نظر می گیرد... من دوست داشتم بچه ها همه امتحان ها را جدی بگیرند. ولی شاید ایده او بهتر باشد.
درس دادن خوش می گذرد!
Friday, February 05, 2010
بچه های با آتیه
خداییش دانشجوهای خیلی باحالی دارم: .... یکی از دانشجوها رو یک دقیقه مونده به آغاز جلسه چهارم کلاس، در راهرو دیدم. داشت سوار آسانسور می شد در جهتی که از کلاس دور می شد.. وقتی چشم اش به من افتاد هول شد و سلام داد و بعد جای کلاس رو پرسید؟!.. اون هم بعد از سه جلسه.
اما کلا بچه های دوست داشتنی ای هستند.
اما کلا بچه های دوست داشتنی ای هستند.
Tuesday, January 26, 2010
جلسه دوم
جلسه دوم بهتر پیش رفت. قرار بود در مورد این که "چه جوری می دونیم چیزی رو که می دونیم" صحبت کنم. در واقع یک مقدمه ای هستش بر انواع روش های تحقیق در علوم انسانی با تاکید بیشتر روی آزمایش.
اوج کلاس زمانی بود که برایشان در مورد آزمایش زندان استنفورد حرف می زدم. اول پرسیدم که چطور می توانند یک تحقیق طراحی کنند که علت رفتارهای خاص زندانبان ها و زندانی ها را جستجو کنیم. و بعد یک ربع از کلاس را درباره آزمایش زندان استنفورد حرف زدم. یک فیلم پنج دقیقه ای هم نشان شان دادم. بچه ها به شدت جذب شده بودند. به قول اون آقا حتی یک نفر "مژه نزد"!..
احساس کردم یک کمی هم ترسیده بودند!عصر برای تک تک شان ایمیل جداگانه زدم و به نظرسنجی آنلاینی که قبلا جواب داده بودند پرداختم. آن هایی که نگران بودند که ریاضی شان ضعیف است را تشویق کردم که تمرین ها را به موقع بدهند و هر وقت سوال داشتند در قرارهای ملاقات حل تمرین یا من حاضر بشند. ضمنا به حل تمرین هم گفتم که نیازی نیست بیاید و در کلاس بنشیند. برود و درس خودش را بخواند!.. امروز هفت دقیقه زودتر کلاس را تعطیل کردم. همیشه البته کلاس را با دقت ثانیه شروع می کنم.
اوج کلاس زمانی بود که برایشان در مورد آزمایش زندان استنفورد حرف می زدم. اول پرسیدم که چطور می توانند یک تحقیق طراحی کنند که علت رفتارهای خاص زندانبان ها و زندانی ها را جستجو کنیم. و بعد یک ربع از کلاس را درباره آزمایش زندان استنفورد حرف زدم. یک فیلم پنج دقیقه ای هم نشان شان دادم. بچه ها به شدت جذب شده بودند. به قول اون آقا حتی یک نفر "مژه نزد"!..
احساس کردم یک کمی هم ترسیده بودند!عصر برای تک تک شان ایمیل جداگانه زدم و به نظرسنجی آنلاینی که قبلا جواب داده بودند پرداختم. آن هایی که نگران بودند که ریاضی شان ضعیف است را تشویق کردم که تمرین ها را به موقع بدهند و هر وقت سوال داشتند در قرارهای ملاقات حل تمرین یا من حاضر بشند. ضمنا به حل تمرین هم گفتم که نیازی نیست بیاید و در کلاس بنشیند. برود و درس خودش را بخواند!.. امروز هفت دقیقه زودتر کلاس را تعطیل کردم. همیشه البته کلاس را با دقت ثانیه شروع می کنم.
Saturday, January 23, 2010
بازپرس وارد می شود
گفته بودم که امسال آمار درس می دهم. اولین جلسه کلاس را زود رفتم تا هم اتاق را پیدا کنم و هم مطمئن شوم که همه چیز کار می کند، پاورپوینت بالا می رود و در اتاق قفل نیست! بچه ها کم کم سر و کله شان پیدا می شد و می نشستند.. و با هم پچ و پچ می کردند. لحظه ای بود که من کارهام تمام شد، سرم را بالا آوردم و بچه ها هم یک دفعه ساکت شدند و فقط در این میان یک جمله از گفتگوی دو دختری که در سمتی از کلاس نشسته بودند و معلوم بود ندیده اند که من آماده درس دادنم، شنیده شد به این صورت:
I hate math!
شروع بامزه ای بود. روز اول مفاهیم پایه ای را مرور کردم، ساختار کلاس را گفتم و نحوه نمره دادن را و بعد هم یک case را با هم خواندیم در مورد تغییرات محبوبیت اوباما در زمینه های مختلف. در تمام مدت کلاس، بچه ها نگاه عجیبی به من می کردند. ساکت. لباس یقه دار پوشیده بودم و شلوار پارچه ای و کفش های مردانه (طبیعتا من کفش زنانه پاشنه بلند نمی پوشم! منظورم کفش مردانه مجلسی بود). در کلاس که راه می رفتم کفش هایم روی موازائیک ها داراپ دوروپ می کرد، درست مثل این که یک بازرس قتل آمده و بچه های بی زبان همه مظنونان قتل اند! چند نفرشان را به زور به صحبت کشاندم - شما بگویید بازپرسی شان کردم - ولی به هر حال معلوم بود که من در طرف دشمنم! و یک غریبه و آن ها هم اهل اعتراف به براندازی نیستند!
محبوب شدن در درسی که هیچ کس آن را دوست ندارد و همه به اجبار گرفته اند کار سختی است. کلاس را پانزده دقیقه زودتر تمام کردم که ثابت کنم من با استادهای آمریکایی فرق دارم باباجان! کلاس را این طور جمع بندی کردم: "آمار یک چیزی شبیه این چیزهایی است که امروز دیدیم!"
I hate math!
شروع بامزه ای بود. روز اول مفاهیم پایه ای را مرور کردم، ساختار کلاس را گفتم و نحوه نمره دادن را و بعد هم یک case را با هم خواندیم در مورد تغییرات محبوبیت اوباما در زمینه های مختلف. در تمام مدت کلاس، بچه ها نگاه عجیبی به من می کردند. ساکت. لباس یقه دار پوشیده بودم و شلوار پارچه ای و کفش های مردانه (طبیعتا من کفش زنانه پاشنه بلند نمی پوشم! منظورم کفش مردانه مجلسی بود). در کلاس که راه می رفتم کفش هایم روی موازائیک ها داراپ دوروپ می کرد، درست مثل این که یک بازرس قتل آمده و بچه های بی زبان همه مظنونان قتل اند! چند نفرشان را به زور به صحبت کشاندم - شما بگویید بازپرسی شان کردم - ولی به هر حال معلوم بود که من در طرف دشمنم! و یک غریبه و آن ها هم اهل اعتراف به براندازی نیستند!
محبوب شدن در درسی که هیچ کس آن را دوست ندارد و همه به اجبار گرفته اند کار سختی است. کلاس را پانزده دقیقه زودتر تمام کردم که ثابت کنم من با استادهای آمریکایی فرق دارم باباجان! کلاس را این طور جمع بندی کردم: "آمار یک چیزی شبیه این چیزهایی است که امروز دیدیم!"
Monday, September 28, 2009
درس دادن نوید، مر کلاس را
هفته پیش، قضا امر کرد مولف این سطور را، جام زهر نوشیدن و ردای آموزگاری پوشیدن و برتدریس و تعلیم دروسی چند کوشیدن، که جناب "جورج" آقا، که معلم اصلی دروس اند، برای کسب پولی چند، رفته بودند اسکاتلند! درس اول، درس آمار بود و تفهیم این موضوع که "متغیر مستقلی" هست و "متغیر وابسته ای"، و اولی بر دومی اثر می گذارد، چنانچه خوردن بر سیرشدن بیانجامد:
اولی بر دومی تاثیر کرد ............................ دومی از اولی تغییر کرد!
درس دوم، درس سیستم بود و تفهیم این موضوع که کدام شیر حرام خورده ای گفته است که "متغیر مستقلی" هست و "متغیر وابسته ای"؟ این ها جفنگیاتی است که با برنامه ای از قبل طراحی شده در مغز شباب نگون بخت فرو کرده اند! و هر چه هست نظام علت و معلولی "لوپی" است و لاغیر. اگر این یکی آن یکی را اثر گذاشت، آن یکی، کمی زودتر یا کمی دیرتر، این یکی را جبران خواهد کرد. چنانچه خوردن به سیرشدن می انجامد و سیرشدن از خوردن می کاهد و هر آن کس بر وجود "تاخیر" در این نظام واقف نبود، شکم اش overshoot می کند!
اولی بر دومی تاثیر کرد ............................ دومی رفت و صباحی دیر کرد
ملتی ناگاه از حول حلیم ............................ عزم افتادن درون دیگ کرد
حالی، کلاس ها را با زور جزوه آقا حکیم جورج آقا و کتاب و اینترنت مرور کردم، و تا پاسی از شب بیداری کشیدم و مهیا شدم به پاورپوینتی (powerpoint) با اسلاید های فراوان و انیمیشن های افتان و خیزان که نسل جدید نسل "آی فون" است و استاد باید هم زبان شان باشد. جزوه ای هم به کنار گذاشتم برای فردایش که قبل از رفتن به کلاس آمار بخوانم که از کمک استاد شنیده بودم که آن ها را سوالاتی عظیم محتمل است در باب "آر اسکوئر" (R2)، لعنت ا...! ما در محضر اساتید بزرگوارمان آنقدر از آر اسکوئر درک کرده ایم که گلیم خود آب بکشیم، پای خود به اندازه همان گلیم آب کشیده دراز کنیم و اگر مسئله ای افزون بر آن باشد، حالی است که به سان آن زیباروی در گِل گیر کنیم و ناگزیر به ابزار سَنبل چنگ زنیم. و سلفا فن تدریس و ابزارهای مورد نیاز آن چون سنبل کردن را از لازمات هم دانسته اند چنانکه فقط در آن صورت است که نمود عالِم و حقیقت آن به وحدت رسد.
در جوانی، عالِمی تنبل نمود ............................ در کلاس درس مستاصل نمود
عالمی دیگر ندایش داد: ای خاکت به سر ................ رو به چین و آمریک و نیل رود!
تا بیاموزی تو فن درس را .............................. هر که تدریس اش بد است او خُل نمود
رفت و بعد از قرنی آمد در کلاس ....................... هر سوالی شد، قشنگ، سنبل نمود!
البته فن درس دادن قسمتی است از کل ماوقع درس دادن. ماوراء فن تدریس و تعلیم، فن ندادن آن چه است که در عرف به سوتی مشهور شده است، که علما این دو را هم لازم و ملزوم هم دانسته اند.
و اشرف سوتی ها باز ماندن زیپ شلوار استاد است که این امر حاشا که اولین نکته ای است در مورد استاد، که با چشمان تیزبین حاضران مکاشفه شود. عالمی که زیپی باز گذارد مایه تفریح لیالی یکشنبه طلبه های جوان را فراهم کرده است و هر چه عالم بی نوا سالیان بعد را در پاک کردن چنین خاطره ای از ذهن آن ها بکوشد، جهدش به سان آب در هاون کوبیدن خواهد بود و دریا به ماست دوغ کردن! علمای عظام گفته اند زیپ خود بسته نگاه داشتن بسی آسان تر از زبان خلق بسته داشتن است. و هم چنان گویند برای عالم کم حافظه، همان به که هیچ از قوت و شرب نخورد و ننوشد تا بتواند زیپ خود، شبانه روز، بیست و چهار ساعت بسته دارد.
و الحمد الله، که کلاس ها به سلامت گذشتند و هنوز از هفته چند روزی مانده بود که هر دو کلاس جورج آقا را تمام کردم و این یادداشت نگاشتم.
اولی بر دومی تاثیر کرد ............................ دومی از اولی تغییر کرد!
درس دوم، درس سیستم بود و تفهیم این موضوع که کدام شیر حرام خورده ای گفته است که "متغیر مستقلی" هست و "متغیر وابسته ای"؟ این ها جفنگیاتی است که با برنامه ای از قبل طراحی شده در مغز شباب نگون بخت فرو کرده اند! و هر چه هست نظام علت و معلولی "لوپی" است و لاغیر. اگر این یکی آن یکی را اثر گذاشت، آن یکی، کمی زودتر یا کمی دیرتر، این یکی را جبران خواهد کرد. چنانچه خوردن به سیرشدن می انجامد و سیرشدن از خوردن می کاهد و هر آن کس بر وجود "تاخیر" در این نظام واقف نبود، شکم اش overshoot می کند!
اولی بر دومی تاثیر کرد ............................ دومی رفت و صباحی دیر کرد
ملتی ناگاه از حول حلیم ............................ عزم افتادن درون دیگ کرد
حالی، کلاس ها را با زور جزوه آقا حکیم جورج آقا و کتاب و اینترنت مرور کردم، و تا پاسی از شب بیداری کشیدم و مهیا شدم به پاورپوینتی (powerpoint) با اسلاید های فراوان و انیمیشن های افتان و خیزان که نسل جدید نسل "آی فون" است و استاد باید هم زبان شان باشد. جزوه ای هم به کنار گذاشتم برای فردایش که قبل از رفتن به کلاس آمار بخوانم که از کمک استاد شنیده بودم که آن ها را سوالاتی عظیم محتمل است در باب "آر اسکوئر" (R2)، لعنت ا...! ما در محضر اساتید بزرگوارمان آنقدر از آر اسکوئر درک کرده ایم که گلیم خود آب بکشیم، پای خود به اندازه همان گلیم آب کشیده دراز کنیم و اگر مسئله ای افزون بر آن باشد، حالی است که به سان آن زیباروی در گِل گیر کنیم و ناگزیر به ابزار سَنبل چنگ زنیم. و سلفا فن تدریس و ابزارهای مورد نیاز آن چون سنبل کردن را از لازمات هم دانسته اند چنانکه فقط در آن صورت است که نمود عالِم و حقیقت آن به وحدت رسد.
در جوانی، عالِمی تنبل نمود ............................ در کلاس درس مستاصل نمود
عالمی دیگر ندایش داد: ای خاکت به سر ................ رو به چین و آمریک و نیل رود!
تا بیاموزی تو فن درس را .............................. هر که تدریس اش بد است او خُل نمود
رفت و بعد از قرنی آمد در کلاس ....................... هر سوالی شد، قشنگ، سنبل نمود!
البته فن درس دادن قسمتی است از کل ماوقع درس دادن. ماوراء فن تدریس و تعلیم، فن ندادن آن چه است که در عرف به سوتی مشهور شده است، که علما این دو را هم لازم و ملزوم هم دانسته اند.
و اشرف سوتی ها باز ماندن زیپ شلوار استاد است که این امر حاشا که اولین نکته ای است در مورد استاد، که با چشمان تیزبین حاضران مکاشفه شود. عالمی که زیپی باز گذارد مایه تفریح لیالی یکشنبه طلبه های جوان را فراهم کرده است و هر چه عالم بی نوا سالیان بعد را در پاک کردن چنین خاطره ای از ذهن آن ها بکوشد، جهدش به سان آب در هاون کوبیدن خواهد بود و دریا به ماست دوغ کردن! علمای عظام گفته اند زیپ خود بسته نگاه داشتن بسی آسان تر از زبان خلق بسته داشتن است. و هم چنان گویند برای عالم کم حافظه، همان به که هیچ از قوت و شرب نخورد و ننوشد تا بتواند زیپ خود، شبانه روز، بیست و چهار ساعت بسته دارد.
و الحمد الله، که کلاس ها به سلامت گذشتند و هنوز از هفته چند روزی مانده بود که هر دو کلاس جورج آقا را تمام کردم و این یادداشت نگاشتم.
Subscribe to:
Posts (Atom)