Showing posts with label پست داک. Show all posts
Showing posts with label پست داک. Show all posts

Saturday, July 27, 2013

آخرین شب در بوستون

روز اسباب کشی بود. آقای کامیونی و شاگِردِش از صبح این‌جا بودند. بار و بندیل رو، دادیم، رفت. الان ما موندیم و در و دیوار. صدامون تو خونه منعکس می شه؛ یوهاهاهاها... امشب رو همین جا می خوابیم. فردا پرواز می کنیم. یک آپارتمان اجاره کردیم توی شهر جدید. ولی گفتیم یک شب بریم هتل تا وسایل برسه.

یک شروع دیگه. هیجان زده ام. روزهای پسادکترا هم تمام شد!

Wednesday, October 10, 2012

تمایل ایرانیان تحصیل کرده به سکونت در آمریکا

بر طبق آمار سال های اخیر، حدودا 63 درصد از ایرانیانی که در رشته های علوم و مهندسی در آمریکا مدرک دکترا گرفته اند قصد دارند در آمریکا بمانند. به عبارتی از هر سه نفر دو نفر. از این نظر ایران در رتبه اول بوده و این نسبت برای شهروندان سایر کشورها به مراتب کمتر است. مثلا چین 58 درصد و ترکیه 48 درصد.

نکته دوم «رشد» تمایل به سکونت ایرانیان در آمریکاست. شکل زیر نشان می دهد که حدودا یک دهه پیش، 52 درصد از دانشجوهای ایرانی تمایل به اقامت در آمریکا داشتند. رشد علاقه به سکونت در آمریکا برای ایرانیان و برزیلی ها و مکزیکی ها از سایر کشورها بیشتر بوده است.

طبیعتا کسر دیگری از ایرانیان هم سعی می کنند تمایل خود به ماندن در آمریکا را پنهان کنند. و شاید اگر آمار به روزتری هم منتشر شود این ارقام بازهم تغییر بکند. 





Tuesday, October 02, 2012

چشم‌پزشکی

آخرین باری که رفته بودم چشم‌پزشک، 6 سال پیش بود که میومدم آمریکا. امروز که رفتم یکی از چشمام یک شماره رفته بود بالا و اون یکی نیم‌شماره. این هم هزینه این 6 سال و یک مدرک اضافه.... ولی جدا از اون، دکتر براش عجیب بود که خوب چه مرضی‌ هست که خودت رو اذیت می کردی و زودتر نیومدی که عینک‌ات رو تطبیق بدیم و تصویر با کیفیت از دنیا تماشا کنی؟! می گه چرا توی این مدت نیومدی؟.. جوابی ندارم... شاید هم جوابش بی خیالی همیشگیه... .

گاهی فکر می‌کنم باید خودمون رو بیشتر از چیزی که بهش عادت کردیم دوست داشته باشیم. باید به حرف‌های بدن‌مون بیشتر گوش بدیم. باید به خودمون احترام بگذاریم.... خدا رو شکر که چشم‌هام سالم بودند و فقط شماره‌ها بالا رفته بود...

این اواخر دیگه انقدر کلافه کننده شده بود که هر جوری بود وقت گرفتم و رفتم دکتر. همین که مجبوری ردیف جلوی ارائه‌ها بشینی و برای این‌که یک فرمول رو از روی ارائه روی دیوار بخونی هی چشم‌هات رو کوچیک می‌کنی و عینک‌ات رو بالا پایین می‌کنی، در بلند مدت، کلافه کننده است.. البته جالبی‌اش اینه که معمولا ارائه کننده شرمنده می‌شه و فکر می‌کنه که از فونت‌های کوچیک استفاده کرده و بر می‌گرده به ارائه‌اش رو دیوار نگاه می‌کنه یا در مواردی معذرت هم می‌خواد! یا از اون بدتر وقتیه که آدم‌هایی که از دور باهات سلام و احوال‌پرسی می‌کنند رو به جا نمی‌آری! و گاهی غریبه‌ای رو که با آدم پشت‌سری‌ات بای‌بای می‌کنه رو آشنا فرض می‌کنی و باهاش بای‌بای می‌کنی!!...

بعدازظهر عینک نو سفارش می‌دم.

Saturday, August 04, 2012

لحظه‌های متفاوت - 15


در جریان کنفرانس مدیریت، با دانشگاه ملی سنگاپور مصاحبه داشتم. دنبال کسی می‌گردند که کارش سیستم داینامیکس باشه با کاربرد در سیاستگذاری و مدیریت سلامت. مصاحبه بدی نشد.

مصاحبه، ساعت یک عصر بود. دو نفر بودند: یک آقا از دانشکده سیاستگذاری بهداشت بود (دانشکده نسبتا جدیدیه که از دانشکده پزشکی‌شون جدا شده)، و یک خانوم هم از دانشکده مدیریت‌شون. هر دو خیلی خوش‌برخورد بودند و منطقی. راستش من اول‌اش حساب خاصی روی این دانشگاه نکرده بودم و اصلا اپلای هم نکرده بودم. ولی در جریان مصاحبه خیلی از دانشگاه‌شون خوشم اومد. دانشگاه‌شون تحقیق‌محور هستش و در نتیجه انتظار درس‌دادن شون نسبتا پایینه: 1 درس در هر ترم و باید همون درسی رو بدم که دوست دارم. بعدن شنیدم که حقوق‌شون هم خوبه و منابع مالی دولت سنگاپور برای تحقیق هم خوبه.  

مصاحبه هم بامزه بود. چالش اصلی من هم فاصله زیاد سنگاپور تا آمریکاست که بیشتر کنفرانس‌های دنیا در اون‌جا برگزار می‌شه. من ازشون سوال کردم که این چالش زندگی یک محقق در کشوری که فاصله زیادی با مرکز کنفرانس‌های دنیا داره رو چطور می‌بینند و آیا خودشون که این راه رو رفته‌اند به من توصیه می‌کنند یا نه. آن ها هم صادقانه گفتند که سخته و مخصوصا اوایل‌اش مسافرت کردن سخت به نظر میاد. ولی عموما عادت می‌شه. دانشگاه‌شون هم سالانه شرکت در یک کنفرانس رو حمایت مالی می‌کنه ولی عموما استادها از محل منابع مالی تحقیق‌شون، سالانه سه یا چهار کنفرانس شرکت می‌کنند.  

چالش بعدی هم این بود که ساعت یک ظهر سعی می‌کردم فاصله دهن‌ام رو به اندازه کافی از مصاحبه کننده‌ها دور نگه دارم که بو نده! با این که یک ساعت قبل از مصاحبه، وقتی از دانشگاه در میومدم، دهان‌شویه زده بودم در حد یک گالن، ولی بازهم به هر حال جالب نیست دیگه. بعد هم اول مصاحبه تا سلام و احوال‌پرسی کردم آقای مصاحبه‌کننده از این قرص‌های نعنا درآورد و خودش خورد و به خانوم کناریش داد و بعد به من تعارف کرد! همون اول گفتم اوخ اوخ این احتمالا خیلی هم حساسه!... خلاصه اگه یک روز دیدید من دارم مدرک اجتهاد در قم می‌گیرم دلیل‌اش اینه که بعد فتوا بدم که استفاده از این قرص‌های نعنا در ماه رمضان واجبه! (بعدش هم فتوا می‌دم که روزه فقط باید در مورد غذا باشه و همه باید آب بنوشند.... بعد هم احتمالا خلع لباس می‌شم!!)

Monday, July 09, 2012

خونه آقای «دیک»


خونه «دیک»، استاد جدیدم، دعوت بودیم. مهمونی به افتخار سه تا از شاگردهاش بود که امسال فارغ التحصیل می‌شدند. دوتاشون دکترا می‌گرفتند و یکی فوق لیسانس. چند تا دیگه از شاگردهاش هم دعوت بودند و همین طور خانواده‌هاشون. خونهشون در شهر لِگزینگتون بود؛ یکی از شهرهای تاریخی نزدیک بوستون که جزئی از مناطق شهری بوستون محسوب می‌شه. نیوشا نیومد. یک بسته شکلات گرفتم و به سمت خونهشون رانندگی کردم. یک ساعتی دیر رسیدم ولی خوشبختانه همه دیر رسیده بودند!

دیک و خانوماش غذاهای خوشمزه سبزیجاتی و گوشتی و پاستا و ... درست کرده بودند. یک کیک بزرگ هم برای فارغ التحصیل‌ها گرفته بودند. وارد خونه که می‌شدیم مثل خونه‌های قدیمی دیگه آمریکا، نسبت زیاد چوب بکار رفته توجه رو جلب می‌کرد. بعد از سلام و احوال پرسی با دیک و خانوماش، از هال و آشپزخونه رد می‌شدیم و یک نوشیدنی برای خودمون می‌ریختیم و بعد به سمت اتاقی که مهمون‌ها بودند می‌رفتیم. به سبک رایج مهمونی‌های آمریکایی، آدم‌ها در گروه‌های چند نفری، سرپا و نوشیدنی به دست، صحبت می‌کردند. توی اتاق پُربود از آثار هنری از کشورهای مختلف دنیا که از سفرهای خودشون آورده بودند. مثلا یک تابلوی چینی زیبا، یا یک تابلوی عربی که تصویر زنانی با برقعه بود. و یک تابلویی که یک اثر دراماتیک از یک مادر و کودک فلسطینی بود. و دو فرش زیبای ایرانی. به سبک سایر آمریکایی‌ها هم عکس‌های متعددی از عروسی و اعضای خانواده بر در و دیوار بود. صاحب خونه‌ها خیلی خوش برخورد بودند. خانوم دیک خیلی خوش صحبت بود و حال نیوشا رو پرسید و از خاطرات ایران رفتنشون تعریف کرد.

موریسیو، همان دانشجوی فوقی که با من کار می‌کرد، یکی از فارغ التحصیل‌ها بود. پدر و مادرش از کلمبیا، برادرش از بوستون و دوست دخترش هم از اروپا جزء مهمان‌ها بودند. پدر و مادرش خیلی تحویلام گرفتند. درست مثل زمانی که پدر و مادر من می‌فهمیدند مثلا فلانی معلم من است و به او احترام ویژه می‌کردند. پدرش برام یک جعبه چوبی کوچک و یک بسته قهوه کلمبیایی به عنوان سوغاتی آورده بود. با پدرش یک کم گپ زدم. مهندس عمران بود. مادرش انگلیسی نمی‌دونست؛ فقط گرادسیو گرادسیو کردیم!

مهمان‌ها همه نکات جالبی داشتند. از شاگردهای دیگه دیک، «سحر» اومده بود که یک پزشک پاکستانیه و داره دکترای سیستم‌های مهندسی می‌گیره. «مَک» هم شاگرد کانادایی اش بود که با دوست دخترش اومده بود. جالب این بود که دوست مک، یک خانوم آمریکایی از پدر و مادر ایرانی و فلسطینی بود. فارسی و عربی بلد نبود. برای سازمان ملل کار می‌کرد. تازه از ماموریت کمک به مهاجران فلسطینی در سوریه اومده بود. از شرایط مردم سوریه و دو دستهگی شدید بین مردم برامون صحبت کرد و این که این اواخر دیگه این قدر شرایط ناامن شد که مجبور شد برگرده آمریکا. فکر می‌کرد دخالت سازمان ملل در سوریه در کوتاهمدت به وخامت اوضاع سوریه منجر شده چون مخالفان برای دیده شدن در انظار سازمان ملل و این که نشان بدهند شرایط همیشه این طور که الان سوریه ظاهرسازی می‌کند نبوده است رو به خشونت آوردند. از مهمون‌های دیگه هم خانومی بود که موفق ترین شاگرد امسال دیک بود و ریشه ای آمریکایی اسراییلی داشت. تزش را خوب انجام داده بود و از بهترین دانشگاه‌های آمریکا و شرکت‌ها پیشنهاد کار گرفته بود. فارغ التحصیل آخر هم یک پسر آسیایی بود که همراه با پدر و مادرش آمده بود. محدودیت‌های زبانی باعث شد کمتر با این‌ها صحبت کنم.

شام رو در اتاق‌های دیگه خونه خوردیم. همه دور یک میز جا نمی‌شدند برای همین از دو میز در دو اتاق مختلف استفاده شده بود. باز هم شبیه بسیاری دیگر از آمریکایی‌ها جای آقا و خانوم صاحب خانه در دو انتهای میز بزرگ غذا خوری مشخص بود و معلوم بود که ما نباید سرمان را بیاندازیم و آنجا بنشینیم! غذا را از آشپزخانه کشیدیم و سر میز نشستیم. بعد هم به اتاق قبلی برگشتیم و کیک و قهوه خوردیم و عکس انداختیم.

آخر مهمانی هم سگ‌های صاحب خونه تشریف آوردند تو! دو عدد سگ طلایی رنگ بزرگ که از دیدن مهمان‌ها ذوق کرده بودند و همین طور بین همه به سرعت می‌چرخیدند. همه مهمان‌ها به جز من به وجد اومده بودند! سگ‌ها عاشق این بودند که شما شکمشان را نوازش بدهید: دمر می‌شدند رو به شما با دست و پاهایی که هر کدوم به یک سمت بود! این نقطهای بود که مهمان فلسطینی و اسرائیلی به توافق رسیدند! مدت‌ها به نوازش و بازی با سگ‌ها گذشت. البته جایی هم بود که خانوم سگ متوجه بنده شدند که آنطرفتر نشستهام و فکر کردند که خدای ناکرده نکند به ما کممحلی کرده باشند! این بود که آمدند تا ما هم ایشان را نوازش بدهیم. من هم تلاشم را با احتیاط کامل و با بیذوقی کمسابقهای انجام دادم. دستام را آرام از فرق سر تا ستون فقرات این عزیز کشیدم. خلاصه یک چشم به ایشان و یک چشم به دیک داشتم که در همین موقع با من داشت در مورد یک مقاله صحبت می‌کرد! دیک یک دفعه یادش افتاد که ما مسلمان‌ها میانه خوبی با سگ‌ها نداریم. ازم پرسید که می‌خوای ببرمشان و از این جور چیزها... که ما هم برای این که کم نیاریم گفتیم چی؟ این سگ‌ها رو منظورته؟؟ نه بابا! دِی آر کیوت!

شب خوبی بود. کلا با دیک ارتباط خوبی دارم و از کار باهاش لذت می‌برم. زمانی که من به دنیا آمدم اون چندسالی بود که استاد ام‌آی‌تی بود. بعد از سال‌ها، شور و حرارتاش هنوز مثل استادهای جوون هستش. زمانی یکی از عَلَمدارهای تئوری صف بوده و در ام‌آی‌تی به «داکتِر کیو» معروفه. فعلن بیشتر پروژه‌های آموزشی‌اش رو برای عربستان و پاکستان و اندونزی و این جور جاها انجام می‌ده و پیداست با فرهنگ‌های عربی و اسلامی ارتباط خوبی پیدا کرده...

Sunday, June 03, 2012

راهی که به بوستون رسید


سال‌های گذشته: من در عمرِ پُربرکتم(!) در سه شهر زندگی کرده‌ام -  زندگی به معنی اقامت و نه مسافرت - اولی که تهران بود و طبیعتن نه به انتخاب شخصی که به جبر قوانین طبیعی همونجا فرود اومدم. بعد هم که از 28 سالگی آلبانی بودم و این چند روز هم که آغاز رسمی اقامت‌ در بوستونه. نیوشا هم همین طور بوده، با این تفاوت که این پنج ماه آخر، من بین بوستون و آلبانی (و گهگاه کُلُمبوس) مسافر بودم.

پنج ماهِ گذشته: در این 5 ماه، یک اتاق از یک خانه دو اتاقه در بوستون رو اجاره کردم تا در طول هفته که بوستون بودم جای دائمی داشته باشم. یک آپارتمان نسبتا ارزان قیمت در یک مجموعه با ساکنانی که عموما از طبقات درآمدِ پایینِ جامعه بودند. اتاق دوم همون آپارتمان هم متعلق بود به شاهرخ؛ یکی از دوستانِ حالا خیلی صمیمی‌ام که دوره فوق‌دکتری رو در دانشگاه بوستون می گذرونه و شطرنج‌اش هم خوبه! البته من به این نتیجه رسیده بودم که نفر سومی هم احتمالا در این خونه است: آقایی به نام «جان جونز». نامه‌هاش به آدرس‏مون میاومد. بعدها فهمیدیم که ساکن قبلی این آپارتمان بوده و فوت کرده.. اما بعدترها اسناد معتبری در مورد ادامه حضورش در آپارتمان پیدا شد!... [جان جونز کلا موجود فرهیخته و بامزه ای بود که گاهی روی اعصاب می‌رفت: مثلا وقتی صبح می فهمیدم که زودتر بیدار شده و از مسواکم استفاده کرده و حالا مسواک، تر شده. ولی به هرحال، بزرگِ ما بود و احترام‌اش واجب! سرد و گرم دو دنیا رو چشیده بودند... شوخی‌هاش هم بدک نبود؛ گاهی که سرم رو برمی‌گرداندم، شکر چایی‌ام را دوبرابر می‌کرد! یا وسط کتاب خوندن که می رفتم چایی برای خودم بریزم کتابم فک کنم دو سه صفحه ای ورق می خورد و جلو می رفت!... یک بار که به اشتباه نامه‌اش رو بازکردیم، یک چک داشت با مبلغ کاملا خوبی که رفتیم و به صابخونه تحویل دادیم. از این چک‌ها زیاد می‌اومد و ما دقیقا نفهمیدیم که ایشون به دلیل کدامیک از سرویس‌هاشون چنین مبالغی را می‌گیرند]... از جان که بگذریم، من و شاهرخ در آن آپارتمان هم‌صحبت‌های خوبی بودیم. دوتای اول‌مان هم که هر روز صبح شش و نیم بلند می‌شدیم و هفت و نیم، صبحانه‌خورده، بیرون بودیم و هشت و ربع دانشگاه‌های‌مان. قسمت زیادی از مسیر من و شاهرخ هم یکی بود. هر دو سوار خط نارنجی می‌شدیم. بعد من سوار قرمز می‌شدم و او سوار سبز. ولی به جز همین موارد اندک، پنج ماه گذشته من خلاصه شده بود در کار و مسافرت.

پنج روزِ گذشته: من و نیوشا چند روزی منتظر بودیم که خانه اجاره‌ای‌مون رو در اول ماه میلادی تحویل بگیریم. چند روز دانشگاه رفتم و کارها را جلو بردم. با موریسیو، دانشجوی فوق اِم‌آی‌تی، که من، راهنمای سیستم داینامیکس‌اش بودم، روی یک مقاله که قراره در کنفرانس ارائه کنه کار کردیم. به حالت کاملا بِکوب و فشرده! موریسیو قرار بود، جمعه، پدر و مادرش از کلمبیا بیاند و دوست دخترش هم از اروپا بیاد (چه بَل و بَشویی بشه) و بعد هم چند روزی که اون‌ها رو در بوستون گردوند قرار بود خودش بره اروپا. درس‌اش تموم شده و تزش قبول شده و از اول مهر می‌ره سرکار، شرکت مشاوره مدیریت بی‌سی‌جی (ماتریس‌اش رو یادتونه؟ گاو شیرده!). بعله؛ شاگرد ما از دو ماه دیگه حقوق‌اش می‌شه دوبرابر ما! تازه با مدرک فوق. (من برای این که حقوق ایشون رو بگیرم باید استاد کامل بشم که یک 15 سالی کار می‌بره – ولی خداوکیلی لذت کار استادی کجا و کسالت آوری کار مشاوره کجا) خلاصه، کارها را جمع و جور کردیم، تا من هم روزهای آخر هفته رو بتونم به اسباب کشی برسم.
از جمعه شروع کردیم به اسباب کشی. جالبه که با این که وسیله‌ای نداشتیم ولی دوتا "نیم روز" کار برد. تازه شاهرخ که هر دو روزش رو کمک کرد و دامون و الهام هم روز دوم خیلی کمک کردند. مشکل روز دوم بارون شدید بود. بعد هم آپارتمان جدید ما طبقه سه می‌شه در یک ساختمان بدون آسانسور! الان یعنی لهِ لهِ‌ام ها!

امروز: نشستیم تو خونه جدید. فرق زیادی بین این جا و جاهای قبلی‌مون هست و زندگی کلا پیشرفت کرده. تو این شش سال، تا به حال این قدر طبقه بالا زندگی نکرده بودیم (دو تا خونه قبلی‌مون، طبقه اول (هم‌کف) بودند.) و کلا پنجره‌اش وی‌یویِ خوبی داره. بعد این خونه جدید آی‌فون داره! از این‌ها که زنگ رو که می زنی بعد از توی خونه یکی گوشی رو برمی‌داره و می‌تونه با کسی که دم دره صحبت کنه! (به همین دلیل هم اگه کسی زنگ در رو بزنه من به جای "کیه؟" می‌گم "الو!"). دی‌روز که رفتم بیرون و برگشتم هر چی پشت آی‌فون با نیوشا صحبت کردیم هیچ کدوم سردرنیاوردیم که چطور کار می‌کنه و چطور در رو باز می‌کنه (آی‌فون ندیده‌ایم! آلبانی که بودیم، باید در رو با مشت می‌زدید تاق تاق تاق، تا بیاییم و در رو بازکنیم). بعد هم خونه جدید ماشین لباس‌شویی داره که واقعا نعمتیه. این شش سال گذشته بدون لباس‌شویی واقعن زندگی سختی بود. وسایل خونه هم نو و خود خونه هم 3 سال ساخته، که نسبت به خونه قبلی که 130 سال ساخت بود پیشرفت بزرگیه! نسبت به خونه‌های قبلی‌مون در آلبانی هم بزرگ تره، یک اتاق خوابه حدودن 80 متری (مترمربع البته). پارکینگ و سالن ورزش و استخر هم داره (حالا من چقدر اهل شنام!). ضمن این که مدیر ساختمون برنامه‌های فرهنگی و کتاب‌خوانی و ورزش و آشپزی و مهمانی استخر(!) و ... برای تابستان مون تدارک دیده. فعلن هم که اینترنت ندارم. سه تا هم مغازه ویژه نزدیک این مجموعه ساختمون‌مون هست که از شانس من عبارتند از: بیمارستان بسیار مجهز حیوانات، فروشگاه بسیار شیک مشروبات الکلی! و آرایشگاه بانوان... ولی با یک رانندگی ده دقیقه‌ای می‌شه به فروشگاه‌های بدردبخورتر رسید. مترو هم کنار گوشمونه.  

آینده: این یک سال که بوستون هستیم رو تصمیم گرفتیم بنا به دلایل مختلف یه جای راحت (هرچند گران) باشیم؛ به احتمال زیاد مقداری از پس‌اندازمون را هم باید خرج کنیم، ولی چون کوتاه مدته و کانسِرن‌های زیادی داشتیم (مثلا دنبال خونه‌ای می‌گشتیم که سُرب نداشته باشه و ماشین لباس‌شویی داشته باشه)، به نظر، انتخاب خوبیه. بعید می‌دونم بوستون‌بودن‌مون زیاد طول بکشه.... البته!... البته، رابین، همکار سابقم، می‌گفت خیلی‌ها رو می‌شناسه که رفتند بوستون و دیگه موندگار شدند تا اَبَد...

Wednesday, May 09, 2012

در ارتفاع چندصد پایی، صورتِ من به صفحه کامپیوتر چسبیده است!


1- آقای راننده تاکسی، برنامه رادیویی مورد علاقه اش را به هم صحبتی با منِ مسافر ترجیح می دهد. به جز صدای آن برنامه که نمی دانم به چه زبانی است، صدای بی سیم آقای راننده هم به گوش می رسد. صدای غیر ممتد؛ یک چیزی می گوید؛ قطع می شود و دوباره یک دقیقه بعد یک حرف دیگر می زند. پیداست به راننده های مختلف امر و نهی می کند که از فلان جا مسافر بگیرند و به فلان مقصد بروند. ساعت، چهار و چند دقیقه صبح است و بار و بندیل به بقل به فرودگاه می روم. 

2- فرودگاه ام. این کلمه فرودگاه هم برای این "جای"، عین عدم عدالت در دنیای امروز است. اصلا مگر این طور نیست که از این "جای" عده ای هواپیما "عروج" می کنند و عده ای "فرود" می آیند. پس چرا این جا را زده اند به نام آن ها که فرود می آیند و شده فرودگاه. تازه اش هم، طبق آمار، هواپیماهایی که عروج می کنند بیشتر از آن هایی است که فرود می آیند، مخصوصا در ایران! پس اگر هم بنا به اسم گذاری است باید بر طبق نظرِ اکثریتِ هواپیماهایِ عروج کننده باشد و نه اقلیتِ ضعیفِ فرود آینده. 

3- ما، مسافرین محترم، مثل بچه های خوب نشسته ایم در هواپیما. هواپیما هنوز در هوا نیست. خانوم مهماندار با ایماء و اشاره با ما حرف می زند. قرار است اگر هوا ماندیم که ماندیم، ولی اگر سقوط کردیم از این نقاب های پوزه دار بزنیم. بعد هم اگر سقوط کنیم، و زیرمان دریایی، دریاچه ای، یا رودی باشد، این بالشتکِ صندلی هایمان عزیز می شوند و باید در آغوش بگیریم شان. صندلی های نگون بخت که حالا، حداکثر، نشیمن گاهِ مسافرین محترم را تحمل می کنند، حتما برای عزیز شدن لحظه شماری می کنند.

4- هواییم. در ارتقاع چندصد پایی! (نمی دانم چندصد پا چقدر است، ولی از گفتن اش احساس بالا بودن دست می دهد.) پروازم مالِ شرکت دِلتاست. پس می توانم به جز آب میوه، یک شیرینی ساده هم تقاضا کنم. لپ تاپم را بازکرده ام. خانومِ جلویی، صندلی اش را به حالتِ لَم دادن درآورده و در نتیجه صورتِ من الان به صفحه کامپیوترم چسبیده است. چشمام چپ شده اند. دارم، در این هیری ویری، وبلاگ می نویسم؛ درباره راننده تاکسی و امر و نهی کردن آقای بی سیم، عدم عدالت در نام گذاری فرودگاه، نقاب های پوزه دار و عزیز شدن آنچه که یک روز جای نشمین گاه مان است و روزی دیگر می تواند صمیمانه در آغوش مان جای بگیرد. یک چیزهایی هم می نویسم در مورد این که چه می نویسم در این ارتفاع چند صدپایی. اگر آپلود شد بدانید نیازی به استفاده از نقاب های پوزه دار و بقل کردن بالشتک صندلی ها نشد!

Tuesday, March 27, 2012

امان از این مسافرت های هفتگی

این هفته از اون هفته هایی است که خیلی دوست داشتم آلبانی و در کنار نیوشا باشم. ولی نشد.

موضوع این بود که در آخرین هفته ماه مارچ هستیم و من طبق قرارداد باید یک هفته در ماه رو در شهر کلمبوس و در دانشگاه اوهایو باشم. هفته های قبل نتونسته بودم که بیام کلمبوس و بیشتر وقتم رو بوستون بودم. در واقع، دو هفته پیش، تعطیلات بهاری نیوشا بود و ترجیح دادیم که از موقعیت استفاده کنیم و نیوشا با من بوستون بیاد تا هوایی تازه کنه و کمی استراحت کنه. و چون هفته قبل هم عید بود تونستیم بوستون بودنمون رو چند روز دیگه هم امتداد بدیم تا تحویل سال نو هم در کنار هم باشیم. تحویل رو رفتیم دانشگاه هاروارد. مراسمی بود که دانشجوهای ایرانی ترتیب داده بودند. خیلی هم خوش گذشت. فردایش هم برای یکی از دوستان که در بوستون زندگی می کنه و تولدش بود، مهمانی سورپرایز (!) گرفتیم. بعد هم چهارشنبه صبح، نیوشا رو رساندم آلبانی و بعد دوباره فردایش اتوبوس گرفتم و برگشتم بوستون تا پنج شنبه و جمعه رو بوستون باشم و کلاس ام رو از دست ندم. بعد هم جمعه شب دوباره اتوبوس گرفتم و برگشتم آلبانی که شنبه باهم باشیم. یکشنبه هم که 6 صبح پرواز کردم کلمبوس... در واقع، بین این دو گزینه که 10 روز با نیوشا در بوستون باشم یا این که این هفته با نیوشا آلبانی باشم، اولی رو انتخاب کردم. اولی هم تحویل سال نو داشت و هم تعطیلات بهاری نیوشا بود...

اما شاید راه بهتری هم بود. این که آدم بس کنه این کار پرمشغله رو. به شدت وسوسه شدم که برای تمدید قرارداد زندگی راحت تری رو درخواست کنم. یا ام آی تی رو بس کنم، یا اوهایو رفتن رو. این سه چهارماه خیلی سخت شده...

Friday, March 09, 2012

ورود به گوش این جانب ممنوع است

1. آدم های کوچه خیابان، آدم های مغازه ها، آدم های مترو، بیشتر مردم، این روزها، گوش شان را با سیم های سفید به جیب شان وصل می کنند. در حال حرکت، ایستاده یا نشسته فرقی ندارد؛ خیره می شوند به جلو یا به یک نقطه. گاهی با جعبه سفید و سیاه کوچک شان بازی می کنند، و بعد دوباره خیره می شوند به میله مترو، به زمین، به شیشه و یا به کت آن آقای بلندقد مومشکی. گاهی احساس می کنی این آدم روبرویی به دکمه لباس شما نگاه می کند آن چنان که گویا پیامی در آن دکمه وجود دارد. نه می خندند و نه جدی اند. گوش های شان «ورود ممنوع» است! با سیم سفید وصل است به جیب شان.

2- مترو هستم. خانومِ بلند گو، که در این دوران نمی دانی نوار است یا واقعا دست و پا دارد، تنها کسی است که با آدم حرف می زند، حتی اگر گوش هایتان «ورود ممنوع» باشد و به جیب تان وصل. البته خانوم بلندگو، فقط گوینده است؛ اهل گوش دادن نیست. فقط حرف های خاصی را هم می گوید؛ نه این که از آن پشت، حال مسافران گرامی را بپرسد و یا جویا شود که مثلن حال عمه خانوم که کسالتی داشتند رو به بهبود است یا نه. خانوم بلندگو فقط یک سری نام را صدا می کند. نام ها قرارداد هستند بین ما و آن خانوم بلندگو و آن آقایان و خانوم های خیره به زمین و میله و شیشه. از آن نام ها می فهمیم که آن بالا، روی زمین، چه خبر است.

3- وقت ناهار است. حامد چراغ گوگل اش روشن است و قرمز. یعنی «ورود ممنوع». کلیک می کنم روی نام اش. گوگل هشدار می دهد که شاید مزاحم اش باشی. اهمیت نمی دهم. چند کلمه برای اش تایپ می کنم: «می روم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم برای ناهار!» حامد جواب می دهد. می آید باغ حسن. در راهِ رفتن حرف می زنیم. در حین غذا خوردن حرف می زنیم. در راهِ برگشت حرف می زنیم.

Tuesday, March 06, 2012

آن مست آمد

یازده و نیم شب است. ایستگاه متروی خط نارنجی هستم. قطار قرار است بیاید و من و پنج شش مسافر دیگر را از وسط بوستون به بیرون شهر، محله مالدون ببرد، جایی که روزهایی که بوستون هستم آن جا می خوابم. در این موقع شب، امنیت ام به سلام و صلوات بند است. مردی، خوشحال، از آن طرف ایستگاه نزدیک می شود. با تک تک منتظران قطار صحبت می کند و پول می خواهد. مرد مست است. آلت مستی هم به دست اش است.

به مرد دومی نزدیک می شود که نوع لباس پوشیدن اش چندان با مرد مست غریبه نیست. همان است، فقط بی بطری! مرد دوم می گوید من یک ده سنتی دارم و آن را به تو می دهم. مست با نگرانی می گوید پس خودت چه؟ مرد دوم با خنده رویی می گوید ایرادی ندارد. دست می کند جیب اش، و ده سنتی را به مرد مست می دهد. مرد مست بغل اش می کند! محکمِ محکم.

مست از یکی دیگر هم پول می خواهد و او می گوید که ندارد. مست می گوید که ایرادی ندارد، بدان که دوست ات دارم! من این ور و آن ور می روم و زیر چشمی به مست نگاه می کنم و ترجیح می دهم که از من پول نخواهد. پول ام را برای تاکسی بعد از مترو لازم دارم و دوست ندارم به او «نه» بگویم. مست نزدیکی های من، ناخودآگاه، تالاپی از پشت می خورد زمین... طوری که دقیقن نشیمن گاهش محل نشستن می شود. بعد همه بدن بر زمین ولو می شود، اما دستی که آلت مستی را حمل می کند، رو به بالاست. بی تعادلی اش باعث نشد که باقی مانده اش بر زمین بریزد.

می پرسد ایستگاه خط قرمز کجاست؟ مردم نشان اش می دهند. جرعه ای می نوشد و می رود...

Monday, January 30, 2012

پرواز از کلمبوس تا آلبانی

پرواز اول ام از کلمبوس به نیویورکه و دومی از اون جا به آلبانی. قراره بین فرود اولی و عروج (!) دومی سه ربع فاصله زمانی باشه تا من به دومی برسم. اولی یک مقدار تاخیر می خوره و بعد هم که سوار می شیم یک مدتی منتظر می مونه تا بهش احازه پرواز بدند. این جوری می شه که وقتی فرود می آییم نیویورک، من به سرعت می دوم سمت دری که مال پرواز بعدی است که ماشاا.. خود این هم کلی مسافته. وقتی می رسم با این که 8 دقیقه به پرواز مونده، این ها همه رو سوار کرده اند و در رو بسته اند! خانوم مسوول در از من می پرسه که مال کدوم پروازی و من می گم آلبانی. کلی اخم می کنه که این چه وقت اومدنه! حالا خوبه خودش می دونه که من در پرواز شرکت خودشون بودم و تاخیر خورده! می گم من که از پرواز در اومدم تا این جا دویدم. خلاصه بی سیم می زنه و با هزار دنگ و فنگ هواپیما که هنوز پرواز نکرده رو درش رو باز می کنند و من رو سوار می کنند.

هواپیمای آلبانی یک هواپیمای کوچک دو ملخه است. حدود 30 تا مسافر گنجایش داره ولی حدود 15 نفر سوارند. بوی گازوئیل هم برداشته هواپیما رو. مهاندار جای من رو عوض می کنه تا در جایی بشینم که به تعادل هواپیما کمک شه!

مهماندار هواپیما آقایی است که حدودا باید شصت سال اش باشه. با خودم فکر می کنم که این اگر از من بپرسه نوشیدنی چی میل داری، من اصلا روم نمی شه چیزی بخوام. جای بابامه. توی این مایه ها که بلند شم و بگم آقا شما بشین من خودم به مسافرین گرامی چای و قهوه و سایر موارد رو می دم! اما خدا رو شکر اصلا کار به این چیزها نمی رسه و چیزی سرو نمی شه. به آقای مهماندار نگاه می کنم و رفتارش رو زیر نظر دارم. کت اش رو در میاره و آویزون می کنه. برای توضیح موارد ایمنی هم دل و دماغ چندانی نداره و من که اصلا نمی فهمم داره چی می گه. فکر می کنم بنده خدا حتما یک سی سالی هست که داره کار می کنه و با توجه به وضعیت اقتصادی آمریکا خودش رو بازنشست نکرده تا در یک شرایط بهتری این کار رو بکنه. احتمالا هم بعد از سال ها که به این کار مشغوله حالا یک پرواز راحت تر بهش دادند که نیازی به سرو نوشیدنی نباشه و فقط همون اول نکات ایمنی رو بگه و تموم شه.

نزدیک های آلبانی که می شیم و از لایه ابرها که پایین می آییم، هواپیما به شدت بالا پایین می شه و ملت عقب هواپیما قاه قاه شان بالا می ره. شدیدا باد می آد. اما همانطور که از دیدن این نوشته حدس می زنید به سلامت فرود می آییم! توی فرودگاه آلبانی نیوشا منتظرمه. خستگی سفر کم کم در می ره وقتی شروع می کنیم در مورد برنامه های دو سه روز آینده که من در آلبانی ام صحبت می کنیم...

Sunday, January 29, 2012

داستان یک پنج شنبه در کلمبوس

هتل ام 45 دقیقه با دانشگاه فاصله داشت. بیشتر روزها را پیاده رفتم و برگشتم و خوش گذشت. در میان راه باید از روی یک پل رد می شدم و رودخانه پرآب و پر از پرنده شهر را قطع می کردم. گاهی هوا مه هم داشت و جالب بود. اما، پنج شنبه ای، هوا بارانی بود، و پریدم داخل اتوبوس. با اشتیاق و افتخار کارت دانشگاه اوهایو را نشان دادم که اتوبوس ام مجانی حساب بشود؛ اما خانوم راننده پس از کنکاش کوتاهی گفت که «آقاجان شما که دانشجو نیستی که؛ باید پول اتوبوس رو کامل بدی!»

حدود 9 صبح دانشگاه هستم. فنجان ام را به دست می گیرم و می روم که قهوه درست کنم. یک فنجان سفید گرفته ام با گل های طوسی. از فروشگاه میسیس. بر عکس ام آی تی، در این جا انتظار برای قهوه فرصتی است برای گپ زدن و آشنا شدن با همدیگر. البته دانشگاه اوهایو کلا مردمان خوبی دارد. استادها که در حد همکار با من برخورد می کنند. کارمندها هم همیشه گشاده رو هستند.

کار اصلی پنج شنبه ام جلسه آنلاین در مورد پروژه ای است که درگیرش هستم. دانشگاه های متعددی در این پروژه درگیرند. دو تا مقاله ای را که نوشته ایم برای طرفین دعوا(!) ارائه می کنم. بقیه دانشگاه ها به نظرم دودر کرده بودند و عملا تنها کسی که کارش به جایی رسیده بود ما بودیم. سوپروایزرم کاملا خوشحال است! بعد از جلسه می رویم و من ناهارم را می خورم و او قهوه اش را. کمی گپ می زنیم از زندگی آکادمیک.

عصری، داشتم در اتاق کارم کار می کردم. هوای بیرون به شدت بارانی بود. راب و کریگ، دو تا از استادهای جوان دانشکده می آیند دنبالم و از لطف شان، من را به آب جو در یک بار نزدیک دانشگاه دعوت می کنند! من که این کاره نیستم، ولی پشت در اتاق ام کمی بگو و بخند می کنیم. هر دو در آستانه تنیور گرفتن هستند. یکی شان اقتصاددان است و آن یکی رفتار سازمانی کار می کند. نسبتا در چاپ مقاله هم موفق بوده اند.

شب، خانه راسل و مونیا دعوت ام. دوستان بنگلادشی ام هستند. راسل دوست دوران تحصیلی ام در آلبانی بود که یک سال جلوتر از من بود. الان استاد دانشگاه اوهایو است. مونیا برای یک سازمان غیرانتفاعی کار می کند. خانه کوچک قشنگی خریده اند. از در که وارد می شوم اول از همه بوی غذای خوشمزه شان را احساس می کنم! شام می خوریم و از زندگی حرف می زنیم. مرغ و ماهی و میگو و یک خوراک سبزی خواری درست کرده اند. تندی اش برای من خوب است. خانه شان را هم نشان ام می دهند. دو طبقه با یک اتاق خواب برای مهمان در طبقه اول و یک اتاق خواب به صورت دوبلکس در طبقه بالا به همراه یک اتاق کار کوچک. شب خوبی بود.

راسل و مونیا می رسانندم هتل. به من هشدار می دهند که گویا کلمبوس پر است از ساسِ تخت خواب (bed bug). و کلا توصیه کردند که حواسم به هتل ها هم باشد! اینترنت چک می کنم و می خوابم. شب تا صبح تنم می خارد و در ذهنم ساس های تخت خواب رژه می روند!

Sunday, January 22, 2012

قسمتی از این روزها

دومین هفته ی من در ام آی تی، جمعه عصر، تمام شد و اتوبوس گرفتم و شب آلبانی بودم. الان هم یکشنبه صبح است و در فرودگاه ام که برم شهر کلمبوس، در ایالت اوهایو. برای یک هفته. هواپیما تاخیر خورد و برنامه پروازم رو عوض کردند، چون پرواز مستقیم به کلمبوس نداریم و باید اول یک شهر دیگر فرود می آمدم و با این تاخیر پرواز دوم رو حتما از دست می دادم.

کلا قرار شده که در هر ماه، سه هفته، ام آی تی باشم و یک هفته دانشگاه ایالتی اوهایو. این قرار رو هم عملا خودم باهاشون گذاشتم. قضیه این بود که می شد در آلبانی بمونم و کارها رو انجام بدم و ماهی یک بار با ام آی تی ها قرار داشته باشم. اما به نظرم رسید که بالاخره دوران پست داک هم مثل همه دوران ها تمام می شه و اگه در این مدت نتونم از محیط استفاده کنم عملا دوره فقط به انجام پروژه ختم شده. نه کسی رو شناختم، نه سخنرانی ها رو استفاده کردم و نه دوست های جدید پیدا کردم. اینه که هر هفته می رم یکی از این دوجا و آخر هفته برمی کردم آلبانی. طبیعتا این کار بدی های مربوط به حودش رو هم داره. مدتی من و نیوشا مجبوریم دیدارها رو به آخر هفته ها محدود کنیم. و در طول هفته فقط با تماس تلفنی از هم خبردار شیم. فعلن با یکی از دوستان که در دانشگاه بوستون دوره پست داک رو می گذرونه همخونه شده ام. در شهر کلمبوس هم صرف نمی کرد که برای یک هفته در ماه خونه ای اجاره کنم. اینه که در هتل می مونم. تجربه جدیدی است اما کلا سخت می گذرد.

Friday, December 23, 2011

سلامت "گویانی" ها در "اِسکِنِکتِدی"

امروز با یک دوست پزشکِ هندی-آمریکایی جلسه داشتم که روی موضوع جالبی کار می کنه، و اگر فرصت بشه شاید یک کار کوچک با هم کردیم.

شهری نزدیک ما هست به نام اِسکِنِکتِدی. خیلی قدیم ها شهر پررونقی بوده؛ زمانی که شرکت جنرال الکتریک بزرگ بوده و مقرر اصلی اش هم این منطقه بوده. اما با بسته شدن یکی از مراکز اصلی این شرکت، موتور اقتصادی شهر متوقف می شه و داستان تکراری urban decay با سرعت شدید در این شهر اتفاق می افته. مردم زیادی شهر را ترک کردند و جمعیت به حدود 60 هزار نفر رسید. از طرف دیگه به خاطر کارهایی هم که شهرداران شهر نیویورک انجام دادند تا نیویورک امن تر بشه، گویا افرادی که به نحوی به فعالیت مواد مخدر و جرم و جنایت مربوط می شوند به این شهر سرازیر شدند. قیمت خانه ها افت کرد و امنیت بسیار کم شد. شهردارهای متعددی در شهر اسکنکتدی سعی کرده اند که این شهر را حفظ کنند و امنیت را به این شهر برگردانند، اما هنوز هم اسکنکتدی در بسیاری از محله ها به خصوص در شب ها اوضاع خوبی ندارد. فقر هم به وضوح در شهر دیده می شود.

یکی از سیاست های شهردار قبلی اسکنکتدی این بوده که سعی کند مهاجرینی را به صورت گروهی به این شهر جذب کند. افرادی که سخت کوش باشند و بتوانند به رونق اقتصادی کمک کنند. طبیعتا انتظار نمی رود که شهردار، سکنه جدید از کانادا بیاورد! زندگی در چنین شهری جذابیتی برای این گونه افراد ندارد... شهردار با تماس با شبکه مهاجران کشوری به نام "گویان" سعی کرد که آن ها را به این شهر جذب کند. هر هفته اتوبوس هایی مردم گویان را از نقاط مختلف آمریکا به منطقه می آورد و جذابیت های سکونت در اسکنکتدی را به آن ها نشان می داد (مثلا خانه ای که می توانند بگیرند در مقایسه با خانه فعلی شان). و بدین ترتیب کم کم جمعیت خوبی از گویانی ها جذب این شهر شد.

مردم گویان عموما کشاورزان سخت کوشی هستند با درآمد میانگینی حدود 4000 دلار در سال. زبان اصلی شان انگلیسی است. در نسل دوم آن ها که فرزندان مهاجرین هستند افرادی را می بینید که مدرسه را تمام می کنند و حتی شاید دانشگاه بروند. تاثیر ورود این افراد بر شهر (حدودا ده هزار نفر) هر چند تکاندهنده نبوده اما بررسی اش می تواند جالب باشد. تا این جا مسئله مربوط به مدیریت شهری و امنیت است که من کاری با آن ندارم.

مسئله ای که دوست من - که به عنوان پزشک در یکی از بیمارستان های اسکنکتدی کار می کند - به آن علاقه مند است، مسئله سلامت گویانی های مستقر در اسکنکتدی است، به خصوص موضوع بیماری دیابت در بین آن ها. به نظر می رسه با استقرار آن ها در این منطقه بیماری دیابت در این گروه رشد زیادی کرده است. اطلاع خاصی از وضعیت دیابت در کشور گویان در دسترس نیست اما به نظر می رسد که از نظر ژنتیکی هم استعداد توسعه دیابت را داشته باشند. اما در این مسئله خاص به نظر می رسد زندگی اجتماعی خاص آن ها در این جامعه جدید موجب تشدید بیماری هم شده است. گویانی های این جا به اندازه ای که در مزارع خود کار می کردند کار نمی کنند و عادت غذایی شان با غذای های فَست فود آمریکا به هم ریخته است. تشویق آن ها هم به دنبال کردن برنامه های سلامت بسیار سخت است. دوست ما به دنبال بررسی این مسئله و راه های بهبود سلامت این قشر از جامعه است.

Tuesday, December 20, 2011

دانشگاه ایالتی اوهایو

همونطور که قبلا نوشتم دوره بعد از دکتری رو در دو دانشگاه سپری می کنم که یکی شون دانشگاه ایالتی اوهایو، دانشکده مدیریت دولتی و سیاستگذاری، هستش. قرار هست که ماهی یک هفته رو در شهر کلمبوس باشم. این چند روز برای همین کار کلمبوس بودم.

هتلی که گرفتم در جنوب شهر بود، محلی که ساختمان های دولتی ایالت هستند. منظره خوبی داره. یک رود هم نزدیکی های جایی که من هستم وجود داره. اما به طور کلی به نظرم حضور مردم در خیابان خیلی کمه. یعنی یک جوری خیلی خلوت به نظر میاد. دیروز که تصمیم گرفتم از دانشگاه تا هتل رو پیاده بیام که حدود یک ساعتی طول می کشه، بعضی جاها واقعا ترسناک بودند! احتمالا سرد بودن هوا هم دلیلیه.

اما دانشگاه خودش خیلی قشنگ بود. تعداد زیادی ساختمان قدیمی که معماری های متفاوتی دارند در دور یک فضای میدان سبزرنگ، البته کم درخت، محیط مرکزی دانشگاه رو تشکیل می دند. فکر کنم حدود پنجاه و پنج هزارتایی دانشجو دارند و دانشگاه نسبتا بزرگی حساب می شه.

دانشکده سیاستگذاری اش هم جالب بود و به نظرم شدیدا رو به پیشرفته. جدیدا به یک ساختمان خیلی قدیمی که داخل اش نوسازی شده رفته اند و اتاق ها و وسایل کلا همه شیک و ترتمیزند. با این که "اسم" دانشکده های مدیریت عموما به نام آدم هایی است که یک پول قلمبه به دانشکده داده باشند، معمولا دانشکده های سیاستگذاری و مدیریت دولتی به نام آدم های مشهور - و برای آمریکایی ها قابل احترام - نام گذاری می شند. مثلا دانشکده ما در آلبانی رو به نام دانشکده راکفلر می شناختند (راکفلر به عنوان یکی از بلندمدت ترین و موفق ترین فرمانداران ایالت نیویورک شناخته می شه). دانشکده این جا رو به نام "جان گلن" نام گذاری کرده اند که یک سناتور آمریکایی است که کلی هم فضا رفته! اطلاعات من در موردش به این ویدیو محدود می شه (+). دانشکده جان گلن در این چند سال توسعه اساسی هم پیدا کرده و هر سال چند نفر به تعداد استادهاش اضافه کرده (پارسال نامردا من رو رد کردند!). محیط هم نسبتا جوونه و آدم ها خیلی خوش برخورد.

کلا این چند روز راضی کننده بود. یک مقداری با استادی که برایش کار می کنم، صحبت کردیم و کار کردیم. پروژه ای که من درگیرم در مورد سیاستگذاری آموزش و تحقیق در پزشکی هستش. به طور خاص می خواند ببینند آیا نحوه توزیع منابع تحقیقاتی بین اقشار و نژادهای مختلف جامعه با عدالت همراه هستش، آیا کمک می کنه که اقلیت ها رشد کنند و آیا به حل مسئله کمبود احتمالی پزشک در آینده کمک می کنه یا نه. کلا از کار در این جا راضی ام و احتمالا اگه می شد برای هر دو نفرمون در دانشگاه کار پیدا کرد می تونستم برای بلندمدت هم این جا زندگی کنم. امکاناتی هم که این جا در این چند روز بهم دادند اصلا قابل مقایسه با اِم آی تی نیست. دستشون خیلی بازتره.