Saturday, July 27, 2013
آخرین شب در بوستون
یک شروع دیگه. هیجان زده ام. روزهای پسادکترا هم تمام شد!
Wednesday, October 10, 2012
تمایل ایرانیان تحصیل کرده به سکونت در آمریکا
نکته دوم «رشد» تمایل به سکونت ایرانیان در آمریکاست. شکل زیر نشان می دهد که حدودا یک دهه پیش، 52 درصد از دانشجوهای ایرانی تمایل به اقامت در آمریکا داشتند. رشد علاقه به سکونت در آمریکا برای ایرانیان و برزیلی ها و مکزیکی ها از سایر کشورها بیشتر بوده است.
طبیعتا کسر دیگری از ایرانیان هم سعی می کنند تمایل خود به ماندن در آمریکا را پنهان کنند. و شاید اگر آمار به روزتری هم منتشر شود این ارقام بازهم تغییر بکند.
Tuesday, October 02, 2012
چشمپزشکی
گاهی فکر میکنم باید خودمون رو بیشتر از چیزی که بهش عادت کردیم دوست داشته باشیم. باید به حرفهای بدنمون بیشتر گوش بدیم. باید به خودمون احترام بگذاریم.... خدا رو شکر که چشمهام سالم بودند و فقط شمارهها بالا رفته بود...
این اواخر دیگه انقدر کلافه کننده شده بود که هر جوری بود وقت گرفتم و رفتم دکتر. همین که مجبوری ردیف جلوی ارائهها بشینی و برای اینکه یک فرمول رو از روی ارائه روی دیوار بخونی هی چشمهات رو کوچیک میکنی و عینکات رو بالا پایین میکنی، در بلند مدت، کلافه کننده است.. البته جالبیاش اینه که معمولا ارائه کننده شرمنده میشه و فکر میکنه که از فونتهای کوچیک استفاده کرده و بر میگرده به ارائهاش رو دیوار نگاه میکنه یا در مواردی معذرت هم میخواد! یا از اون بدتر وقتیه که آدمهایی که از دور باهات سلام و احوالپرسی میکنند رو به جا نمیآری! و گاهی غریبهای رو که با آدم پشتسریات بایبای میکنه رو آشنا فرض میکنی و باهاش بایبای میکنی!!...
بعدازظهر عینک نو سفارش میدم.
Saturday, August 04, 2012
لحظههای متفاوت - 15
Monday, July 09, 2012
خونه آقای «دیک»
Sunday, June 03, 2012
راهی که به بوستون رسید
Wednesday, May 09, 2012
در ارتفاع چندصد پایی، صورتِ من به صفحه کامپیوتر چسبیده است!
Tuesday, March 27, 2012
امان از این مسافرت های هفتگی
موضوع این بود که در آخرین هفته ماه مارچ هستیم و من طبق قرارداد باید یک هفته در ماه رو در شهر کلمبوس و در دانشگاه اوهایو باشم. هفته های قبل نتونسته بودم که بیام کلمبوس و بیشتر وقتم رو بوستون بودم. در واقع، دو هفته پیش، تعطیلات بهاری نیوشا بود و ترجیح دادیم که از موقعیت استفاده کنیم و نیوشا با من بوستون بیاد تا هوایی تازه کنه و کمی استراحت کنه. و چون هفته قبل هم عید بود تونستیم بوستون بودنمون رو چند روز دیگه هم امتداد بدیم تا تحویل سال نو هم در کنار هم باشیم. تحویل رو رفتیم دانشگاه هاروارد. مراسمی بود که دانشجوهای ایرانی ترتیب داده بودند. خیلی هم خوش گذشت. فردایش هم برای یکی از دوستان که در بوستون زندگی می کنه و تولدش بود، مهمانی سورپرایز (!) گرفتیم. بعد هم چهارشنبه صبح، نیوشا رو رساندم آلبانی و بعد دوباره فردایش اتوبوس گرفتم و برگشتم بوستون تا پنج شنبه و جمعه رو بوستون باشم و کلاس ام رو از دست ندم. بعد هم جمعه شب دوباره اتوبوس گرفتم و برگشتم آلبانی که شنبه باهم باشیم. یکشنبه هم که 6 صبح پرواز کردم کلمبوس... در واقع، بین این دو گزینه که 10 روز با نیوشا در بوستون باشم یا این که این هفته با نیوشا آلبانی باشم، اولی رو انتخاب کردم. اولی هم تحویل سال نو داشت و هم تعطیلات بهاری نیوشا بود...
اما شاید راه بهتری هم بود. این که آدم بس کنه این کار پرمشغله رو. به شدت وسوسه شدم که برای تمدید قرارداد زندگی راحت تری رو درخواست کنم. یا ام آی تی رو بس کنم، یا اوهایو رفتن رو. این سه چهارماه خیلی سخت شده...
Friday, March 09, 2012
ورود به گوش این جانب ممنوع است
1. آدم های کوچه خیابان، آدم های مغازه ها، آدم های مترو، بیشتر مردم، این روزها، گوش شان را با سیم های سفید به جیب شان وصل می کنند. در حال حرکت، ایستاده یا نشسته فرقی ندارد؛ خیره می شوند به جلو یا به یک نقطه. گاهی با جعبه سفید و سیاه کوچک شان بازی می کنند، و بعد دوباره خیره می شوند به میله مترو، به زمین، به شیشه و یا به کت آن آقای بلندقد مومشکی. گاهی احساس می کنی این آدم روبرویی به دکمه لباس شما نگاه می کند آن چنان که گویا پیامی در آن دکمه وجود دارد. نه می خندند و نه جدی اند. گوش های شان «ورود ممنوع» است! با سیم سفید وصل است به جیب شان.
2- مترو هستم. خانومِ بلند گو، که در این دوران نمی دانی نوار است یا واقعا دست و پا دارد، تنها کسی است که با آدم حرف می زند، حتی اگر گوش هایتان «ورود ممنوع» باشد و به جیب تان وصل. البته خانوم بلندگو، فقط گوینده است؛ اهل گوش دادن نیست. فقط حرف های خاصی را هم می گوید؛ نه این که از آن پشت، حال مسافران گرامی را بپرسد و یا جویا شود که مثلن حال عمه خانوم که کسالتی داشتند رو به بهبود است یا نه. خانوم بلندگو فقط یک سری نام را صدا می کند. نام ها قرارداد هستند بین ما و آن خانوم بلندگو و آن آقایان و خانوم های خیره به زمین و میله و شیشه. از آن نام ها می فهمیم که آن بالا، روی زمین، چه خبر است.
3- وقت ناهار است. حامد چراغ گوگل اش روشن است و قرمز. یعنی «ورود ممنوع». کلیک می کنم روی نام اش. گوگل هشدار می دهد که شاید مزاحم اش باشی. اهمیت نمی دهم. چند کلمه برای اش تایپ می کنم: «می روم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم برای ناهار!» حامد جواب می دهد. می آید باغ حسن. در راهِ رفتن حرف می زنیم. در حین غذا خوردن حرف می زنیم. در راهِ برگشت حرف می زنیم.
Tuesday, March 06, 2012
آن مست آمد
به مرد دومی نزدیک می شود که نوع لباس پوشیدن اش چندان با مرد مست غریبه نیست. همان است، فقط بی بطری! مرد دوم می گوید من یک ده سنتی دارم و آن را به تو می دهم. مست با نگرانی می گوید پس خودت چه؟ مرد دوم با خنده رویی می گوید ایرادی ندارد. دست می کند جیب اش، و ده سنتی را به مرد مست می دهد. مرد مست بغل اش می کند! محکمِ محکم.
مست از یکی دیگر هم پول می خواهد و او می گوید که ندارد. مست می گوید که ایرادی ندارد، بدان که دوست ات دارم! من این ور و آن ور می روم و زیر چشمی به مست نگاه می کنم و ترجیح می دهم که از من پول نخواهد. پول ام را برای تاکسی بعد از مترو لازم دارم و دوست ندارم به او «نه» بگویم. مست نزدیکی های من، ناخودآگاه، تالاپی از پشت می خورد زمین... طوری که دقیقن نشیمن گاهش محل نشستن می شود. بعد همه بدن بر زمین ولو می شود، اما دستی که آلت مستی را حمل می کند، رو به بالاست. بی تعادلی اش باعث نشد که باقی مانده اش بر زمین بریزد.
می پرسد ایستگاه خط قرمز کجاست؟ مردم نشان اش می دهند. جرعه ای می نوشد و می رود...
Monday, January 30, 2012
پرواز از کلمبوس تا آلبانی
پرواز اول ام از کلمبوس به نیویورکه و دومی از اون جا به آلبانی. قراره بین فرود اولی و عروج (!) دومی سه ربع فاصله زمانی باشه تا من به دومی برسم. اولی یک مقدار تاخیر می خوره و بعد هم که سوار می شیم یک مدتی منتظر می مونه تا بهش احازه پرواز بدند. این جوری می شه که وقتی فرود می آییم نیویورک، من به سرعت می دوم سمت دری که مال پرواز بعدی است که ماشاا.. خود این هم کلی مسافته. وقتی می رسم با این که 8 دقیقه به پرواز مونده، این ها همه رو سوار کرده اند و در رو بسته اند! خانوم مسوول در از من می پرسه که مال کدوم پروازی و من می گم آلبانی. کلی اخم می کنه که این چه وقت اومدنه! حالا خوبه خودش می دونه که من در پرواز شرکت خودشون بودم و تاخیر خورده! می گم من که از پرواز در اومدم تا این جا دویدم. خلاصه بی سیم می زنه و با هزار دنگ و فنگ هواپیما که هنوز پرواز نکرده رو درش رو باز می کنند و من رو سوار می کنند.
هواپیمای آلبانی یک هواپیمای کوچک دو ملخه است. حدود 30 تا مسافر گنجایش داره ولی حدود 15 نفر سوارند. بوی گازوئیل هم برداشته هواپیما رو. مهاندار جای من رو عوض می کنه تا در جایی بشینم که به تعادل هواپیما کمک شه!
مهماندار هواپیما آقایی است که حدودا باید شصت سال اش باشه. با خودم فکر می کنم که این اگر از من بپرسه نوشیدنی چی میل داری، من اصلا روم نمی شه چیزی بخوام. جای بابامه. توی این مایه ها که بلند شم و بگم آقا شما بشین من خودم به مسافرین گرامی چای و قهوه و سایر موارد رو می دم! اما خدا رو شکر اصلا کار به این چیزها نمی رسه و چیزی سرو نمی شه. به آقای مهماندار نگاه می کنم و رفتارش رو زیر نظر دارم. کت اش رو در میاره و آویزون می کنه. برای توضیح موارد ایمنی هم دل و دماغ چندانی نداره و من که اصلا نمی فهمم داره چی می گه. فکر می کنم بنده خدا حتما یک سی سالی هست که داره کار می کنه و با توجه به وضعیت اقتصادی آمریکا خودش رو بازنشست نکرده تا در یک شرایط بهتری این کار رو بکنه. احتمالا هم بعد از سال ها که به این کار مشغوله حالا یک پرواز راحت تر بهش دادند که نیازی به سرو نوشیدنی نباشه و فقط همون اول نکات ایمنی رو بگه و تموم شه.
نزدیک های آلبانی که می شیم و از لایه ابرها که پایین می آییم، هواپیما به شدت بالا پایین می شه و ملت عقب هواپیما قاه قاه شان بالا می ره. شدیدا باد می آد. اما همانطور که از دیدن این نوشته حدس می زنید به سلامت فرود می آییم! توی فرودگاه آلبانی نیوشا منتظرمه. خستگی سفر کم کم در می ره وقتی شروع می کنیم در مورد برنامه های دو سه روز آینده که من در آلبانی ام صحبت می کنیم...
Sunday, January 29, 2012
داستان یک پنج شنبه در کلمبوس
حدود 9 صبح دانشگاه هستم. فنجان ام را به دست می گیرم و می روم که قهوه درست کنم. یک فنجان سفید گرفته ام با گل های طوسی. از فروشگاه میسیس. بر عکس ام آی تی، در این جا انتظار برای قهوه فرصتی است برای گپ زدن و آشنا شدن با همدیگر. البته دانشگاه اوهایو کلا مردمان خوبی دارد. استادها که در حد همکار با من برخورد می کنند. کارمندها هم همیشه گشاده رو هستند.
کار اصلی پنج شنبه ام جلسه آنلاین در مورد پروژه ای است که درگیرش هستم. دانشگاه های متعددی در این پروژه درگیرند. دو تا مقاله ای را که نوشته ایم برای طرفین دعوا(!) ارائه می کنم. بقیه دانشگاه ها به نظرم دودر کرده بودند و عملا تنها کسی که کارش به جایی رسیده بود ما بودیم. سوپروایزرم کاملا خوشحال است! بعد از جلسه می رویم و من ناهارم را می خورم و او قهوه اش را. کمی گپ می زنیم از زندگی آکادمیک.
عصری، داشتم در اتاق کارم کار می کردم. هوای بیرون به شدت بارانی بود. راب و کریگ، دو تا از استادهای جوان دانشکده می آیند دنبالم و از لطف شان، من را به آب جو در یک بار نزدیک دانشگاه دعوت می کنند! من که این کاره نیستم، ولی پشت در اتاق ام کمی بگو و بخند می کنیم. هر دو در آستانه تنیور گرفتن هستند. یکی شان اقتصاددان است و آن یکی رفتار سازمانی کار می کند. نسبتا در چاپ مقاله هم موفق بوده اند.
شب، خانه راسل و مونیا دعوت ام. دوستان بنگلادشی ام هستند. راسل دوست دوران تحصیلی ام در آلبانی بود که یک سال جلوتر از من بود. الان استاد دانشگاه اوهایو است. مونیا برای یک سازمان غیرانتفاعی کار می کند. خانه کوچک قشنگی خریده اند. از در که وارد می شوم اول از همه بوی غذای خوشمزه شان را احساس می کنم! شام می خوریم و از زندگی حرف می زنیم. مرغ و ماهی و میگو و یک خوراک سبزی خواری درست کرده اند. تندی اش برای من خوب است. خانه شان را هم نشان ام می دهند. دو طبقه با یک اتاق خواب برای مهمان در طبقه اول و یک اتاق خواب به صورت دوبلکس در طبقه بالا به همراه یک اتاق کار کوچک. شب خوبی بود.
راسل و مونیا می رسانندم هتل. به من هشدار می دهند که گویا کلمبوس پر است از ساسِ تخت خواب (bed bug). و کلا توصیه کردند که حواسم به هتل ها هم باشد! اینترنت چک می کنم و می خوابم. شب تا صبح تنم می خارد و در ذهنم ساس های تخت خواب رژه می روند!
Sunday, January 22, 2012
قسمتی از این روزها
دومین هفته ی من در ام آی تی، جمعه عصر، تمام شد و اتوبوس گرفتم و شب آلبانی بودم. الان هم یکشنبه صبح است و در فرودگاه ام که برم شهر کلمبوس، در ایالت اوهایو. برای یک هفته. هواپیما تاخیر خورد و برنامه پروازم رو عوض کردند، چون پرواز مستقیم به کلمبوس نداریم و باید اول یک شهر دیگر فرود می آمدم و با این تاخیر پرواز دوم رو حتما از دست می دادم.
کلا قرار شده که در هر ماه، سه هفته، ام آی تی باشم و یک هفته دانشگاه ایالتی اوهایو. این قرار رو هم عملا خودم باهاشون گذاشتم. قضیه این بود که می شد در آلبانی بمونم و کارها رو انجام بدم و ماهی یک بار با ام آی تی ها قرار داشته باشم. اما به نظرم رسید که بالاخره دوران پست داک هم مثل همه دوران ها تمام می شه و اگه در این مدت نتونم از محیط استفاده کنم عملا دوره فقط به انجام پروژه ختم شده. نه کسی رو شناختم، نه سخنرانی ها رو استفاده کردم و نه دوست های جدید پیدا کردم. اینه که هر هفته می رم یکی از این دوجا و آخر هفته برمی کردم آلبانی. طبیعتا این کار بدی های مربوط به حودش رو هم داره. مدتی من و نیوشا مجبوریم دیدارها رو به آخر هفته ها محدود کنیم. و در طول هفته فقط با تماس تلفنی از هم خبردار شیم. فعلن با یکی از دوستان که در دانشگاه بوستون دوره پست داک رو می گذرونه همخونه شده ام. در شهر کلمبوس هم صرف نمی کرد که برای یک هفته در ماه خونه ای اجاره کنم. اینه که در هتل می مونم. تجربه جدیدی است اما کلا سخت می گذرد.
Friday, December 23, 2011
سلامت "گویانی" ها در "اِسکِنِکتِدی"
شهری نزدیک ما هست به نام اِسکِنِکتِدی. خیلی قدیم ها شهر پررونقی بوده؛ زمانی که شرکت جنرال الکتریک بزرگ بوده و مقرر اصلی اش هم این منطقه بوده. اما با بسته شدن یکی از مراکز اصلی این شرکت، موتور اقتصادی شهر متوقف می شه و داستان تکراری urban decay با سرعت شدید در این شهر اتفاق می افته. مردم زیادی شهر را ترک کردند و جمعیت به حدود 60 هزار نفر رسید. از طرف دیگه به خاطر کارهایی هم که شهرداران شهر نیویورک انجام دادند تا نیویورک امن تر بشه، گویا افرادی که به نحوی به فعالیت مواد مخدر و جرم و جنایت مربوط می شوند به این شهر سرازیر شدند. قیمت خانه ها افت کرد و امنیت بسیار کم شد. شهردارهای متعددی در شهر اسکنکتدی سعی کرده اند که این شهر را حفظ کنند و امنیت را به این شهر برگردانند، اما هنوز هم اسکنکتدی در بسیاری از محله ها به خصوص در شب ها اوضاع خوبی ندارد. فقر هم به وضوح در شهر دیده می شود.
یکی از سیاست های شهردار قبلی اسکنکتدی این بوده که سعی کند مهاجرینی را به صورت گروهی به این شهر جذب کند. افرادی که سخت کوش باشند و بتوانند به رونق اقتصادی کمک کنند. طبیعتا انتظار نمی رود که شهردار، سکنه جدید از کانادا بیاورد! زندگی در چنین شهری جذابیتی برای این گونه افراد ندارد... شهردار با تماس با شبکه مهاجران کشوری به نام "گویان" سعی کرد که آن ها را به این شهر جذب کند. هر هفته اتوبوس هایی مردم گویان را از نقاط مختلف آمریکا به منطقه می آورد و جذابیت های سکونت در اسکنکتدی را به آن ها نشان می داد (مثلا خانه ای که می توانند بگیرند در مقایسه با خانه فعلی شان). و بدین ترتیب کم کم جمعیت خوبی از گویانی ها جذب این شهر شد.
مردم گویان عموما کشاورزان سخت کوشی هستند با درآمد میانگینی حدود 4000 دلار در سال. زبان اصلی شان انگلیسی است. در نسل دوم آن ها که فرزندان مهاجرین هستند افرادی را می بینید که مدرسه را تمام می کنند و حتی شاید دانشگاه بروند. تاثیر ورود این افراد بر شهر (حدودا ده هزار نفر) هر چند تکاندهنده نبوده اما بررسی اش می تواند جالب باشد. تا این جا مسئله مربوط به مدیریت شهری و امنیت است که من کاری با آن ندارم.
مسئله ای که دوست من - که به عنوان پزشک در یکی از بیمارستان های اسکنکتدی کار می کند - به آن علاقه مند است، مسئله سلامت گویانی های مستقر در اسکنکتدی است، به خصوص موضوع بیماری دیابت در بین آن ها. به نظر می رسه با استقرار آن ها در این منطقه بیماری دیابت در این گروه رشد زیادی کرده است. اطلاع خاصی از وضعیت دیابت در کشور گویان در دسترس نیست اما به نظر می رسد که از نظر ژنتیکی هم استعداد توسعه دیابت را داشته باشند. اما در این مسئله خاص به نظر می رسد زندگی اجتماعی خاص آن ها در این جامعه جدید موجب تشدید بیماری هم شده است. گویانی های این جا به اندازه ای که در مزارع خود کار می کردند کار نمی کنند و عادت غذایی شان با غذای های فَست فود آمریکا به هم ریخته است. تشویق آن ها هم به دنبال کردن برنامه های سلامت بسیار سخت است. دوست ما به دنبال بررسی این مسئله و راه های بهبود سلامت این قشر از جامعه است.
Tuesday, December 20, 2011
دانشگاه ایالتی اوهایو
هتلی که گرفتم در جنوب شهر بود، محلی که ساختمان های دولتی ایالت هستند. منظره خوبی داره. یک رود هم نزدیکی های جایی که من هستم وجود داره. اما به طور کلی به نظرم حضور مردم در خیابان خیلی کمه. یعنی یک جوری خیلی خلوت به نظر میاد. دیروز که تصمیم گرفتم از دانشگاه تا هتل رو پیاده بیام که حدود یک ساعتی طول می کشه، بعضی جاها واقعا ترسناک بودند! احتمالا سرد بودن هوا هم دلیلیه.
اما دانشگاه خودش خیلی قشنگ بود. تعداد زیادی ساختمان قدیمی که معماری های متفاوتی دارند در دور یک فضای میدان سبزرنگ، البته کم درخت، محیط مرکزی دانشگاه رو تشکیل می دند. فکر کنم حدود پنجاه و پنج هزارتایی دانشجو دارند و دانشگاه نسبتا بزرگی حساب می شه.
دانشکده سیاستگذاری اش هم جالب بود و به نظرم شدیدا رو به پیشرفته. جدیدا به یک ساختمان خیلی قدیمی که داخل اش نوسازی شده رفته اند و اتاق ها و وسایل کلا همه شیک و ترتمیزند. با این که "اسم" دانشکده های مدیریت عموما به نام آدم هایی است که یک پول قلمبه به دانشکده داده باشند، معمولا دانشکده های سیاستگذاری و مدیریت دولتی به نام آدم های مشهور - و برای آمریکایی ها قابل احترام - نام گذاری می شند. مثلا دانشکده ما در آلبانی رو به نام دانشکده راکفلر می شناختند (راکفلر به عنوان یکی از بلندمدت ترین و موفق ترین فرمانداران ایالت نیویورک شناخته می شه). دانشکده این جا رو به نام "جان گلن" نام گذاری کرده اند که یک سناتور آمریکایی است که کلی هم فضا رفته! اطلاعات من در موردش به این ویدیو محدود می شه (+). دانشکده جان گلن در این چند سال توسعه اساسی هم پیدا کرده و هر سال چند نفر به تعداد استادهاش اضافه کرده (پارسال نامردا من رو رد کردند!). محیط هم نسبتا جوونه و آدم ها خیلی خوش برخورد.
کلا این چند روز راضی کننده بود. یک مقداری با استادی که برایش کار می کنم، صحبت کردیم و کار کردیم. پروژه ای که من درگیرم در مورد سیاستگذاری آموزش و تحقیق در پزشکی هستش. به طور خاص می خواند ببینند آیا نحوه توزیع منابع تحقیقاتی بین اقشار و نژادهای مختلف جامعه با عدالت همراه هستش، آیا کمک می کنه که اقلیت ها رشد کنند و آیا به حل مسئله کمبود احتمالی پزشک در آینده کمک می کنه یا نه. کلا از کار در این جا راضی ام و احتمالا اگه می شد برای هر دو نفرمون در دانشگاه کار پیدا کرد می تونستم برای بلندمدت هم این جا زندگی کنم. امکاناتی هم که این جا در این چند روز بهم دادند اصلا قابل مقایسه با اِم آی تی نیست. دستشون خیلی بازتره.
