Sunday, May 16, 2010

مدادتان را زیر چانه تان بگیرید

1- نبرد اصلی، جایِ دیگری بود. اما در عین حال، راهی باریک هم بود که اگر دشمن از آن راه عبور می کرد می توانست رزمنده ها را دور بزند. فرمانده، یک جوان را می گذارد آن جا که اگر کسی از آن سمت آمد بزندش: «جان من بزن اش؛ جانِ همه دوستان ات در میان است»... و فرمانده می رود به جبهه اصلی، همراه با بقیه گروه.

2- جوان می نشیند. چشم هایش را به راه می دوزد. نبردی است که فقط با صبر می توان در آن پیروز شد. دقیقه ها و ساعت ها می گذرند. او تکان نمی خورد. شب می شود و جوان می داند که نباید بخوابد. نبردی است که با بی خوابی می توان در آن پیروز شد. تفنگش را با سرنیزه رو به بالا و زیر چانه اش می گیرد که هر بار که سرش افتاد، به تیزی تفنگ بخورد و بیدار شود.. شب سپری می شود، به سختی. و او بیدار می ماند. با صورتی که پر از زخم است... پیروز می شود... و دوستان اش پیروز می شوند...

3- روزها سپری می شوند و دادستان به دنبال زمانی مناسب برای دستگیری «میر» است. زمانی که خواب مان ببرد... با دستگیری آرمین، جامعه را تست می کند. آیا خواب شان برده است؟ آیا وقت اش است؟.. دوستان ام؛ مدادتان را زیر چانه تان بگیرید. شب بلندی است. بیدار باید ماند.

5 comments:

آرش فهیم said...

نوید جان، ببخشید. شوخی جدی مداد خیلی بهتر از خودکاره. چون اگه گیر کردیم پاکش می کنیم.

Saleh said...

10/10!

Anonymous said...

4U:

http://www.youtube.com/watch?v=7CVbLvXBxgY&feature=related

JEN & A.M.P said...

salam
man navid nourani hastam (JEN Nourani) khoshhal misham be blogam sar bezani
http://www.ne-pa.tk

Anonymous said...

متنی تاثیرگذار و زیبا