Monday, April 22, 2013

روزمره

الینا داره به سرعت بزرگ می شه. خیلی سریع. چهار دست و پا راه می ره. غذا می خوره. گوشه مبل و میز رو می گیره و بلند می شه. برات دست می زنه و گاهی بای بای می کنه. گاهی هم این دو حرکت رو برعکس انجام می ده که اصلا خوب نیست! یعنی وقتی خداحافظی می کنی به جای بای بای دست می زنه، یا به مهمانهایی که تازه اومده اند و به الینا می گند دست دستی کن، بای بای می کنه!... و از همه جالب تر، برای من، اینه که من رو می شناسه. دنبالم می آد. البته برای این که بقلش کنم خوب.....

زندگی در جریانه. می گذره. قرارداد کارم در ام آی تی می تونه یک سال دیگه ادامه پیدا کنه. احتمال هم داره که یک پیشنهاد کار به زودی بگیرم و عازم یک شهر جدید بشیم. روزهای خوب و سختی رو در بوستون داشته ایم. بزرگ کردن بچه، بدون کمک پدربزرگ ها و مادربزرگ ها کار خیلی سختی بوده. فشار زیادی هم روی من بوده که کار بلندمدت پیدا کنم. شهر بسیار گرونی هم بوده بوستون... اما در نهایت هم نیوشا و هم من از اومدنمون به بوستون راضی ایم.

3 comments:

Anonymous said...

eyval

Anonymous said...

اما در نهایت هم نیوشا و هم من از اومدنمون به بوستون راضی ایم.


از چیه بوستون راضی هستین؟؟
از انفجار دوی ماراتن؟
یا از حکومت نظامی وحشتناک تو شهر؟

Arash Fahim said...

امیدوارم که هر جا هستی موفق باشی.