Showing posts with label تز. Show all posts
Showing posts with label تز. Show all posts

Friday, December 02, 2011

یکی از مقاله های تز

تز دکتری من شامل سه مقاله بود. شاید مقاله اصلی اش مقاله آخر بود که یک کار تئوریک بود. می خواهم در سه پاراگراف درباره اش حرف بزنم.

در مورد تصمیم گیری پزشک ها مطالعات زیادی انجام شده است. داده های موجود حاکی از این است که تصمیم های اشتباه زیادی می گیرند، بیشتر از آنچه که نیاز باشد بیماران شان را برای تست های مختلف می فرستند، و از آن بدتر این که شما اگر به دو دکتر مراجعه کنید بعید نیست که به نتایج متفاوت برسند. مثلا یک دندان پزشک می گوید که این دندان باید روکش شود و دیگری می گوید نه؛ یک پزشک می گوید که خانوم باردار باید سزارین شود و دکتر دیگری نظر متفاوت دارد؛ یک دکتر راحت تر از دیگری آنتی بیوتیک سفارش می دهد و الی آخر. با تمام پیشرفت هایی که در علوم پزشکی صورت گرفته، این نشانه ها هنوز در تصمیم های پزشکی دیده می شود. سوال این است که چرا؟

اولین واکنش ها معمولا این است که مسائل پزشکی سخت است، برای همین اینقدر اختلاف نظر موجود است. یا این که دکترها می ترسند بر اثر اشتباه جریمه شوند، برای همین زیادی تست سفارش می دهند (که موجب هزینه های روانی افزون بر هزینه های مادی است)، و یا از همه متداول تر این است که می گویند تمایلات مادی در میان است: دکترهایی که بیشتر تمایلات مادی داشته باشد، به مریض خود توصیه می کند سِزارین بکند، دندان هایشان را روکش کنند، در حالی که چندان لازم به نظر نمی رسد آپاندیس شان را عمل کنند و یا عمل قلب باز کنند و ...

من در مقاله سوم تز می گویم که لزوما این طور نیست. بر اساس یک مدل شبیه سازی نشان می دهم که اگر نتایج پزشکی تابع حساسی به مهارت پزشک باشد، مدل تصمیم گیری پزشک ها، بعد از شروع کار، و یادگرفتن از نتایج تصمیم های قبلی شان، واگرا می شوند - پدیده ای که به path dependency در علوم سیستمی مربوط می شود. به زبان ساده هر کسی در تصمیمی بهتر می شود که بیشتر آن را می گیرد. و دوم، باتوجه به این فرکانس فیدبکی که از تصمیم های نادرستشان می گیرند لزوما متعادل نیست بعد از مدتی به سمت تصمیم های با فیدبک کمتر بایاس می شوند. مثلا اگر پزشک زنان تصمیم بگیرد که به طور طبیعی بچه به دنیا آورده شود، بیشتر محتمل است که اگر تصمیم اش اشتباه بود در حین به دنیا آوردن بچه از آن مطلع شوند و حتی به صورت اورژانس تصمیم اش را به سزارین عوض کنند. اما اگر تصمیم اولیه شان سزارین باشد، سزارین از پیش برنامه ریزی و اجرا می شود. این موضوع در علوم تصمیم گیری به conditionality of feedback معروف است. این دو پدیده با هم، برای این که مجموعه ای از دکترها (1) به اختلاف نظر برسند و (2) به صورت میانگین بیش از مورد نیاز پروسس های هزینه بر را تجویز کنند کافی است. این دو پدیده می تواند علائم دیده شده در تصمیم های پزشک ها را بازتولید کند حتی اگر هیچ مسئله مادی در میان نباشد، حتی اگر پزشک ها دقیقا یک جمعیت بیمار را ویزیت کنند و حتی اگر از شکایت های قانونی هیچ واهمه ای نداشته باشند.

در شش ماه گذشته با کمک یک اقتصاددان و یک متخصص سیاست گذاری بهداشت، یک کار امپریکال کردم که تئوری ارائه شده را تا حدی تایید می کند.

Thursday, April 21, 2011

یک عضله کوچولو

رییس دانشکده ما در برخی موارد رفتاری عجیبی دارد و البته کلا هم با یک من عسل هم نمی شود هضم اش کرد. چند روز قبل از دفاع، منشی رییس دانشکده ایمیل زده بود به این مضمون که باید زمان دفاع ات رو یک ساعت بکشی عقب تر (دیرتر)، چون رییس دانشکده می خواد از اون کلاس استفاده کنه. کلاسش پروژکتور خوب دارد و خوردنی هم می توان سرو کرد. من اصلا از این کار رییس دانشکده خوشم نیامد و به منشی ایمیل زدم که من اون کلاس رو از سه ماه پیش رزرو کرده ام و شما باید با استاد راهنمایم تماس بگیرید! می دونستم که تماس نمی گیرند. چون قدرت غیررسمی استاد راهنمای من از رییس دانشکده جوان مان بیشتره. از اون مهمتر این که استادراهنمایم به ایمیل هاش به ندرت جواب می ده!.. اما منشی دانشکده ایمیل من را جواب داد که متاسفم ولی تو راه حل دیگه ای نداری مگر این که کلا اتاق ات را عوض کنی یا دفاع رو عقب بکشی...

و البته از این ایمیل اصلا خوشم نیامد. تصورم این بود که جمله بندی، جمله بندی رییس دانشکده است که احتمالا از اتاق اش به منشی داد زده است که این را بگوید... من هم یک حرکتی کردم و تونستم اتاق و زمان ام را پس بگیرم. نمی گم که بدآموزی نداشته باشه! اما به هر حال در بلندمدت نمی دونم این کارم اثر بدی داشته باشه یا نه (و کلا کار خوبی کردم یا نه). روزِ دفاع چیدمان اتاق به حالت اصلی برنگشته بود (صندلی های اتاق به صورتی که در روز قبل بود باقی مانده بود) که با کمک نیوشا و یکی از دوستان دوباره چیدیم شان. بعدهم به نظرم منشی کمک لازم رو برای این که اتاق رو باز کنه نکرد. رفتم یک کارمند دیگه رو پیدا کردم که با کارت اش در اتاق رو برام باز کنه. برای دو هفته ای هم، منشی سنگین برخورد می کرد، تا این که امروز رفتم و حال اش رو پرسیدم و یک معذرت خواهی کوچک کردم. رییس دانشکده رو نمی دونم هنوز. در این دو هفته فقط یک بار باهم روبرو شدیم که هر دو سرمان رو به علامت سلام تکان دادیم و رفتیم... فعلن آسه برو آسه بیا.

Thursday, April 14, 2011

این سه روز

1- پری روز دفاع کردم.
2- دی روز از ساعت 10 صبح تا 8 شب سرکار بودم: هم، آفیس سیستم داینامیکس و هم، آزمایش رفتار اقتصادی.
3- ام روز با یک معلم عربی قرار داریم. می خواهیم ببینیم شرایط اش برای تدریس خصوصی چیه. اولین بار در عمرم هستش که معلم خصوصی می خوام بگیرم! بعد هم که دو تا ارائه هست در دانشگاه، و ادامه آزمایش های رفتار اقتصادی. تا هشت شب.

پ.ن. دیگه بهانه ای ندارم که مثلا تز دارم و از کارهای دیگه شونه خالی کنم. این شده که این جوری سرم شلوغ تر شده. هنوز چند ماهی احتمالا کار دارم تا مراحل نهایی و اداری رو تموم کنم و تز رو به دانشگاه تحویل بدم. ورزش رو هم باید شروع کنم. بدن ام شده مثل گونی برنج بَسمَطی.

Tuesday, March 22, 2011

این "موجود" تازه از خواب بیدار شده - خواب آلو (بر وزن شَفتالو) و اخمو!..
جلسه "پیش دفاع" (بر وزن پیش غذا) خوب بود... ممنون از دوستانی که می پرسند یا نمی پرسند!... نیم ساعت طول کشید و استادها اعلام آمادگی کردند که جلسه دفاع، اعلام رسمی شه... فعلن این موجود می ره تا به خوابه.. از فردا سعی می کنم ایمیل های تل انبار شده رو یکی یکی جواب بدم...

Thursday, October 14, 2010

کار این دو هفته

فیدبک نامتقارن یعنی شما برای یک کاری همیشه فیدبک نگیرید بلکه برای برخی شرایط فیدبک بگیرید. مثلا کسی که مسوول استخدام در یک شرکت است، خودش، فیدبک نامتقارن می گیرد. اگر کسی را استخدام کند، از کارکردن آینده آن فرد، می فهمد طرف واقعا خوب بوده یا بد و آیا قضاوت خودش درست بوده یا نه (فیدبک). ولی اگر تصمیم بگیرد که طرف را استخدام نکند نخواهد فهمید که آیا واقعا طرف مورد نظر کاردرست بود و او اشتباه کرده یا تصمیم درستی گرفته است. این که بفهمیم آدم ها در این وضعیت ها چگونه با فیدبک و "بی فیدبکی" برخورد می کنند جالب است!

کار این هفته من در ارتباط با این موضوع بود و در حال نوشتن یک کامنت بودم. کل قضیه این هست که یک گروه روانشناس یک مدل ریاضی ارائه داده و ادعا کرده که تصمیم گیری انسان ها را در زمانی که از محیط فیدبک نامتقارن می گیرند بازتولید می کند. قرار شد من دو سه صفحه بنویسم که در بعضی از حالت ها مدل شان قابل تعمیم نیست. اگر بتونم تا امروز بعد از ظهر کل اش را تمام کنم کم کم به کارهای عقب افتاده این دوهفته می رسم.

Wednesday, October 06, 2010

رفتار بیماران و پزشک ها

دی روز زمان سمینار ماهانه "تصمیم گیری پزشکی" بود که در بیمارستان آلبانی برگزار می شه. قبلا هم نوشته ام: گروه کوچکی است حدودا 12 نفر که هفت هشت نفرش پزشک های متخصص هستند و بقیه یا در زمینه سیاستگذاری بهداشت کار می کنند یا دانشجو هستند. موضوع های بحث هم عموما در مورد مباحث روانشناسی تصمیم گیری است (نه روانپزشکی). این هفته در مورد رفتار تصمیم گیری بیماران صحبت شد که خیلی جالب بود.

به نظر می رسد که علوم قضاوت و تصمیم گیری از دو جنبه مختلف می توانند به پزشکی کمک کنند. یکی بررسی و بهبود مدل های تصمیم گیری پزشک هاست و دیگری بررسی و بهبود مدل های تصمیم گیری بیماران است. من مقداری در مورد موضوع اول کار کرده ام و مقاله مرور ادبیات ام هم روی همین موضوع نوشتم. خیلی موضوع جالبی است که خطاهای تصمیم گیری، یادگیری، اختلاف تصمیم گیری و ... را در میان پزشکان تحلیل کنید. مشکل اصلی هزینه بالای جمع آوری داده است: هزینه ای که باید صرف کنید تا بتوانید بر روی پزشکان آزمایش کنید. اما در مورد بیماران (تحلیل رفتار تصمیم گیری بیماران) جمع کردن داده آسان تر است. موضوع هایی مانند چطور می توان پایبندی بیمار به مصرف دارو، یا ترک سیگار را افزایش داد، یا از مراجعه بیهوده به اورژانس کاست از این دسته مسائل است...

نکته خوب در این مسائل اهمیت این مسائل است در مقایسه با کارهای abstract دیگری که در حوزه تصمیم گیری رفتاری انجام می شود... ژورنال خوب این فیلد هم medical decision making هست که ایمپکت اش بالای 2.5 است. مقاله ها را ترکیبی از پزشک ها، روانشناس و متخصصین علوم تصمیم گیری و سیاستگذاری می نویسند. به مقاله های این شماره تا دسامبر می توانید مجانی دسترسی داشته باشید. کنفرانس شان هم خوب است اما چون معمولا در کالیفرنیا بوده برای من ممکن نبوده...

Friday, August 27, 2010

تابستان خود را چگونه گذراندید

تابستان هم خیلی سریع تمام شد. قبلا که مدرسه می رفتم عموما اواخر تابستان از تعطیلات خسته می شدم و دلم مدرسه می خواست! اما چند سالی هست که تابستان ها هم باید به کار و درس برسم. امسال با توجه به اینکه دیوید، استاد راهنمای من، قرار بود فرصت مطالعاتی داشته باشد سعی ام را کردم که تا جای ممکن کار تز را تا قبل از این که آلبانی را ترک بکند پیش ببرم. نتیجه کارها این بود که عملا با دوتا از سه تا مقاله تزم موافقت کرده اند. کارهای ریزه کاری نهایی وقت زیادی برد. مقاله سوم تز ولی هنوز در مراحل ابتدایی است. می شه گفت حدودا هفتاد و پنج درصد تز تمام شده.

یکی دیگر از کارهایی که این تابستان کرده ام مربوط به اپلای کردن برای کارهای آکادمیک بوده. الان چهارچوب نامه هایم مشخص است و هفت جا اپلای کرده ام و برای چهارجای دیگر هم کم کم آماده می شوم. سخت ترین قسمت کار پیگیری کردن از استادها برای ارسال توصیه نامه است. یکی از استادهایم که جوان است- دوسال از من کوچکتر است :-) - تنها کسی است که سریع این کار را می کند. استاد دوم با یکی دو بار یادآوری انجام می دهد و البته من مطمئن هستم که وقتی در تقویم گوگل اش چیزی را یادداشت کرد حتما انجام خواهد داد. اما امان از دو نفر آخر! فراموش می کنند و گاهی هی باید پیگیری کنم. پیش بینی ام این بوده که حدودا برای چهل جا اپلای کنم. شاید این قدر موقعیت شغلی نباشد.

به جز این کارها، در سیستم داینامیکس سوسایتی کار کردم که خرج اهل و عیال دربیارم! یک کارگاه یک هفته ای آموزشی در نیویورک برگزار کردیم که شرح اش رو خوندید قبلا. چند بار مهمان های خوب داشتیم و یاد ایام قدیم و جدید زنده شد! سه تا از مقاله هام رَد شد (!) و یکی چاپ شد و یکی در حال ریویو و دو تا نزدیک فرستادن. تقریبا اوج کارها یک ماه پیش بود و این دو هفته اخیر بیشتر از روزی سه چهار ساعت نتونستم کار کنم... کمی از دنیای دانشجویی خسته شدم، ضمن این که من کلا آدم کار کردن در ماه رمضون نیستم! بیشتر خوابم... آهان، و آخری این که من و تاج سرگرامی با دو تا دیگه از دوستان رفتیم یک مسافرت دوروزه در یکی از جزایر شمال شرقی آمریکا در اقیانوس اطلس به نام بلاک آیلند. شرح اش رو باید اساسی بنویسم.

Sunday, May 23, 2010

روزمره

باید کم کم برای بازار کار آماده بشوم. حدودا، اواخر پاییز باید برای دانشگاه های مختلف اپلای کنم. تعداد محدودی فوق دکتری اپلای می کنم و تعدادی هم استادی در دانشکده های مدیریت و سیاستگذاری. فعلن تصمیم ندارم برای کارهای مشاوره یا مراکز تحقیق اپلای کنم. البته امکان اش هم هست که تصمیم بگیریم بیشتر در آلبانی بمانیم تا درس نیوشا به صورت کامل تمام شود. اما فعلن فرض این شده که من اپلای کنم.

برای اپلای کردن هم باید مدارک لازم را کم کم جمع کنم و دو تا انشا در مورد این که برنامه تحقیق و برنامه تدریس ام چیست بنویسم. در برنامه تحقیق باید به صورت روشن بگویم که مسیر تحقیقاتی ام چیست و مقاله هایی که نوشته ام را کمی توضیح بدهم (در حدی که مسیر کاری را نشان دهد). در مورد برنامه تدریس هم باید علاقه مندی هایم را روشن کنم و کمی هم از تجربه درسی که دادم حرف بزنم. نتایج نظرسنجی دانشجویان کلاس را هم ضمیمه کنم. (راستی، نتایج خوب شد: نمره 4.8 از 5 گرفتم. که هم از میانگین دانشکده بالاتر است و هم برای درسی که در مورد آمار و روش تحقیق است و عموما بچه های انسانی بدشان می آید، خیلی خوب است).

طبیعتا تمام این ها مشروط بر این است که تز به موقع تمام شود. برای مقاله دوم تزم کمی بیشتر از انتظارم وقت گذاشته ام و هنوز کامل نیست. کارهای جدید هم اضافه شده است: استاد راهنما انتظار دارد که مقاله مرور ادبیات برای چاپ آماده بشود و هم این که یک پروپوزال تحقیق برای NSF بنویسم. ضمن این که قرار هم است که سال دیگر را برای فرصت مطالعاتی برود مکزیک. هر چند در آمریکا و مکزیک، اسکایپ را سانسور نکرده اند(!) اما بازهم کار با فاصله فیزیکی زیاد سخت است. خلاصه "اگر" و "اما" زیاد است...

Tuesday, April 27, 2010

آمار جرم و جنایت

دیوید خواسته بود که برای مقاله دوم تز، داده جمع کنم. مقاله دوم در مورد امنیت در مکان های عمومی است. من هم داده های مربوط به دانشگاه خودمان را جمع کردم: آمار crime incidents و دستگیری ها. بعد هم مدلم رو با داده کالیبره کردم.

به نظرم اومد خود داده هم براتون جالب باشه. نمودارهای اول "میانگین میزان جنایت در روز" و "میانگین تعداد دستگیریها در روز" در دانشگاه ماست: حدودن سه جنایت در روز!.. البته دامنه تعریف جنایت خیلی گسترده است و مثلا از رانندگی بدون گواهی نامه، شکستن در و پنجره، فرستادن اس ام اس تهدید آمیز تا دزدی و تعرض جنصی را شامل می شه. داده ها برای هر ترم جمع شده و همانطور که می بینید از پاییز 2006 تا بهار 2010 را شامل می شه (زمانی که من این جا بودم).. نمودارهای پایین هم ایمیل های هشداری هست که مرکز پلیس دانشگاه و سایر قسمت های دانشگاه فرستاده اند. چیزی های مختلفی می شه در این داده دید. مثلا حالت نوسانی...

برای جمع کردن داده های جنایت و دستگیری، نشستم تک تک گزارش های جنایت رو خواندم! (البته خیلی سریع).. جالبه که همه به صورت آنلاین در دسترسه.. ایمیل های هشدار آمیز هم که کار دو دقیقه سرچ در میل باکس خودم و سه تا دانشجوی دیگه بود (برای اطمینان).. ایمیل دانشگاهمون افتاده کنار و اصلا ایمیل هاش رو پاک نکردم...

Wednesday, April 21, 2010

دفاع از پروپوزال تز

دی روز از پروپوزال تز دفاع کردم. یعنی به صورت رسمی اعلام کردم که تزم در مورد چیست و چه سوالاتی را می خواهم جواب بدهم. اعضای کمیته هم بعد از دفاع پروپوزال، آن را پذیرفتند. طبیعتا با توجه به ارائه های غیر رسمی قبلی انتظار داشتم که بپذیرند. به هر حال این گام هم برداشته شد...

از برنامه ای که ارائه دادم تقریبا هفتاد درصد اش را انجام داده ام. چهل درصد بقیه را (هاها! هنوز جمع و تفریق بلدم!) می خواهم به صورت غیر رسمی تا چهار ماه دیگر تمام کنم. دفاع رسمی را خواهم گذاشت برای زمانی که کار پیدا کنم... البته توصیه کمیته ام چیز دیگری بود. آن ها گفتند که اولویت ام باید چاپ "مقاله مرور ادبیات" و نوشتن پروپوزال برای NSF باشد. این دو کار در راستای گرفتن دکترا نیستند، و وقت گذاشتن برای آن ها به نوعی انحراف از نوشتن تز است.. هدف کمیته از این توصیه این بود که این ها در بازار کار موثرند.. گفتند در بازار کار سیاستگذاری داشتن مقاله غیر تکنیکال (چیزی شبیه مرور ادبیات) که عدد و رقم زیادی نداشته باشد نشان می دهد که بلدید با مدیران ارتباط برقرار کنید (هر چند داشتن کار تکنیکال هم الزامی است). داشتن فاند تحقیقاتی هم در گرفتن کار خیلی موثر است. ضمن این که اگر بخواهم مدتی را به فوق دکتری (پسا دکتری) بگذرانم اگر منبع مالی اش تامین باشد کار خیلی راحت تر خواهد بود...

فعلن دارم اولویت هایم را برای سال بعد مرور می کنم.

Sunday, January 31, 2010

مرور ادبیات

اولین نگارش مرور ادبیات ام را تمام کردم. چهل صفحه double space شامل حدودا ده هزار لغت. فکر کنم بلندترین متن انگلیسی هست که تا حالا نوشتم. سه چهار ماهی طول کشید از روزی که اولین مقاله های مرتبط را خواندم. فردا یک دور دیگر می خوانمش. بعد هم یک بار آقا اندی زحمتش رو می کشند و غلط گیری اش می کنند و بعد گزارش دست آقا دیوید رو می بوسه برای تایید!

با تشکر از نانوایی پنرا که امروز ما را به مدت ده ساعت تحمل کردند!

Wednesday, January 13, 2010

در آستانه یک تصمیم مخملی!

این روزها یک مقداری بحث هام با "دیوید" و "تام" جدی تر و خشن تر شده. یادتون باشه مدتی بود با "جان" کار می کردم و خیلی هم از کارم لذت می بردم. بعد از مرور ادبیات اساسی که با "جان" انجام دادم به این نتیجه رسیدم که اپلای کردن اصول تصمیم گیری فردی در سیاست های بهداشت مسئله جالبی است برای من و کم کم به موضوع خوب و مشخصی برای تز رسیدم. اما نکته این بود که تخصص "جان" تصمیم گیری گروهی در سازمان هاست و نه تصمیم گیری فردی در سیاست گذاری. این معنی اش این بود که هر دو به این نتیجه برسیم که از این به بعد باید با "تام" کار کنم که در این فیلد آدم معروفی هم هست.

اما "تام" به عکس "جان" توان رهبری قوی پروژه را ندارد. استاد بسیار دوست داشتنی است و البته کارش هم درست است. اما به هر حال عمری ازش گذشته، و هیچ وقت هم ولع نوشتن مقاله نداشته است. به تیم من و "تام" طبیعتا دیوید هم اضافه می شد که اگر تزم قسمت شبیه سازی داشته باشد آن قسمت را مدیریت کند. دیوید به عکس تام قدرت مدیریت زیادی دارد و در عوض اجازه تصمیم گیری و مانور زیادی به دانشجو نمی دهد. حالا همانطور که گفتم این روزها یک مقداری بحث هام با دیوید و تام جدی تر شده و احساس می کنم ممکنه به اصطکاک برسه.

هر چند هر دوی این استادها از موضوعی که تعریف کردم خیلی خوششان آمده ولی به طرز عجیبی در مورد شیوه انجام پروژه در حال دودره بازی هستند. موضوع اینه که این اساتید هی زور می زنند که هی از ابعاد پروژه ایده آلی که در ذهنم بود از زوایای مختلف کم کنند و مثلا به جای آزمایش با پزشکان اکیدا توصیه می کنند که با دانشجوها آزمایش کنم. و اکیدا فشار می آورند که قسمت سیستم داینامیکس کار رو زیاد کنم. من هم به صورت غیرمستقیم به دیوید و بقیه کنایه زده ام که فارغ التحصیل های سیستم داینامیکس شان کار خوب پیدا نمی کنند برای این که رویکردشان در استفاده خیلی محدود از داده کار آن ها را در چشم سایرین بی ارزش کرده...

خلاصه من خیلی بعید نمی دانم اگر ببینم که دیوید و تام به دودره بازیشون ادامه می دند من هم یک تصمیم مخملی (!) در مورد ادامه کار با آن ها و یا حتی ادامه تحصیل ام بگیرم. امیدوارم این طور نشه و یک جوری یا اون ها کوتاه بیاند یا من!.. به هر حال این راهی که اون ها من رو سوق می دهند به نظرم راه غلطیه... فردا با دیوید قرار دارم، سه شنبه بعد هم با هردو.

Tuesday, October 06, 2009

چرک نویس تز - 2

یکی از مسائلی که به آن علاقه مند شده ام به تفاوت روش (practice variation) معروف هستش. موضوع به طور کلی این است که چرا افراد مختلف در فعالیتی که ماهیت شبیه به هم دارد ممکن است شیوه های مختلف را برای انجام انتخاب کنند. هر چند ممکن است در حالت کلی روش های مختلف همه خوب باشند و همه برای فرد انجام دهنده بهینه باشند اما همیشه مسئله به این سادگی نیست.

practice variation بیشتر در حوزه بهداشت و سلامت مطرح شده است و ادبیات موضوع به این می پردازد که چرا پزشک های مختلف، یا بیمارستان های مختلف و یا شهرها و ایالت های مختلف روش های مختلفی را برای درمان انتخاب می کنند. مثلا چرا در برخی مناطق دکترها بیشتر تصمیم به عمل قلب می گیرند. این سوال برای دولت ها که می توانند سهم عمده ای از بیمه درمانی را تقبل کنند سوال مهمی است. به بیان دیگر از دیدگاه دولت ها (و نه لزوما پزشک ها) برخی از مناطق به صورت بهینه (مثلا در مورد عمل قلب) تصمیم نمی گیرند. خیلی ها سعی کرده اند که این موضوع را توضیح بدهند. من چهار توضیح محتمل که حاصل دو فرض متفاوت است را فهرست می کنم.

الف- ممکن است پزشک ها موجوداتی منطقی باشند که بر مبنای ماکزیمم کردن سود خود تصمیم می گیرند یا ممکن است که پزشک ها موجوداتی باشند که بر مبنای ماکزیمم کردن سلامت بیمار خود تصمیم بگیرند. (و البته بین این دو حالت هم ممکن است!) من برای راحتی بحث، اسم اولی را پزشک سودجو و دومی را پزشک سلامت جو می گذارم بدون آن که بخواهم داوری اخلاقی بکنم.

ب- ممکن است پزشک ها بر اساس اطلاعات کامل از محیط تصمیم بگیرند یا ممکن است اطلاعات آن ها محدود باشد و با تغییر اطلاعات رفتارشان تغییر کند.

با در نظر گرفتن این دو مورد به چهار حالت می رسیم. 1) پزشک سودجوی با اطلاعات کامل، 2) پزشک سوجوی با اطلاعات ناقص، 3) پزشک سلامت جو با اطلاعات کامل، 4) پزشک سلامت جو با اطلاعات ناقص.

در حالت 1 (پزشک سودجوی با اطلاعات کامل) تفاوت روش را باید به تفاوت مدل اقتصادی بیمارستان ها و نحوه پرداخت پول به پزشک ها، میزان درآمد شهرها، میزان هزینه و درآمد هر روش برای هر پزشک و ... مربوط کرد. به زبان ساده تفاوت پزشک ها به دلیل تفاوت متغیرهای اقتصادی محیطی آن هاست و گرنه همه در حال ماکزیمم کردن سود خود هستند و همه به صورت بهینه رفتار می کنند. در حالت 2 (پزشک سوجوی با اطلاعات ناقص) همه موارد شبیه به حالت اول است تنها این نکته که پزشک ها اطلاعات شان ناقص است و هر چند در دایره اطلاعات ناقص شان خوب عمل می کنند اما لزوما همه شان در ماکزیمم کردن سود موفق نیستند. از این رو تفاوت نه تنها به متغیرهای اقتصادی برمی گردد بلکه تحت تاثیر میزان داده های در دسترس پزشک ها نیز قرار می گیرد.

در حالت 3 (پزشک سلامت جو با اطلاعات کامل) تفاوت عملکرد پزشک ها به دلیل تفاوت بیماران آن ها، تفاوت وسایل در دسترس و ...است. در برخی شهرها بیمارها با شهرهای دیگر متفاوت هستند و به هر حال همه پزشک ها در حال ماکزیمم کردن سلامت مریض هستند. در حالت 4 (پزشک سلامت جو با اطلاعات ناقص) پزشک ها در حالی که در حال ماکزیمم کردن سلامت بیمار خود هستند دسترسی به داده های کافی در مورد توزیع بیماران محل و تفاوت دقیق روش های پزشکی و .. ندارند. از این رو تفاوت نوع رفتار پزشک ها می تواند به این مربوط شود که اطلاعات شان از محیط ناقص و متفاوت است. بدیهی است تفاوت آموزش پزشک ها (دانشگاهی که تحصیل کرده اند و ...) در حالت چهار و یا حتی سه می تواند قرار بگیرد. بسته به این که سوییچ کردن روش با توجه به تجربه انباشته روش منطقی باشد یا نه.

البته اضافه بر این حالت ها هم می توان حالت های دیگری را متصور شد. مثلا تفاوت شخصیت دکترها (مثلا ریسک گریزها شاید بیشتر تصمیم به روش مطمئن تری بگیرند تا بقیه).. یا تفاوت فرهنگ سازمانی.. و یا استفاده از هیوریستیک های تصمیم گیری به صورت دقیق تر (افراد ممکن است اصلا حتی در دامنه اطلاعات موجود هم منطقی تصمیم نگیرند).

اگر نظری دارید حتما بنویسید. در مورد شغل های دیگر چه.. فکر می کنید چرا راننده های تاکسی ممکن است راه های مختلف را برای رفتن از تجریش به آزادی انتخاب کنند؟ (فکر می کنم حالت اول) چرا سیاستمدارهای مختلف روش های مختلف انتخاب می کنند. (فکر می کنم حالت دوم) چرا والدین روش های مختلفی برای تربیت فرزند خود انتخاب می کنند؟ (فکر می کنم حالت چهارم)...

Wednesday, February 04, 2009

فکرهای این روزها

یک هفته ای هست که به فکر طراحی یک آزمایش ام. هدف اصلی آزمایش مطالعه یادگیری و اعتماد در یک سری تصمیم متوالی از جنس تصمیم استراتژیک هستش که با فیدبک همراه باشه. به زبان ساده می خوام یک تعدادی کار به آدم ها بدم که یکی یکی انجام بدند و بعد از هر کدوم نتیجه اش رو بهشون اطلاع بدم و ببینم روند یادگیری در شرایط مختلف چه جوریه. آزمایش های مشابه که قبلا طراحی شده را دوست ندارم... چیزهایی هم که به ذهنم می رسه اینقدر پیچیده است که کنترل اش از دستم خارج خواهد شد...

الان دارم می رم کافی شاپ که در فضای روحانی اون جا فکر کنم!.. اگر ایده ای داشتید حتما بدید... گاهی کسانی که ادبیات رو نخوندند ایده های تر و تمیزتری به ذهنشون می رسه...